آخرین پست

زیبای ظالم – پست 22

اینم یه پست تپل 🙂

چشمانش گشاد و فکش سخت شد. با احساس خفیفی از مسرت، فهمیدم که بالاخره ناراحتش کردم.

اولین باری که داستان را شنیدم این گونه بود: پدر به گوشه‌ای کشیدم و گفت: «وقتی من جوون بودم برای ریسورگاندی قسم خوردم که یکی از دخترای من با لرد بزرگ میجنگه و هممونو آزاد میکنه، و تو اون دختری.»

من فکر می‌کردم این که پدر من را انتخاب کرده لطفی‌ست از طرف او… اولین و آخرین لطفی که او تا به حال به من کرده بود. باقی داستان را کمی بعد از خاله تلوماچ شنیدم، و آن را بارها و بارها دوباره شنیدم، از خاله، از پدر، از اعضای ریسورگاندی.

داستان همه‌جا با من بود… در سکوت‌های وحشی خاله تلوماچ، نگاه‌های خالی و محتاط پدر، در شکلی که دستان هم را لمس ‌می‌کردند وقتی فکر می‌کردند هیچکس نگاهشان نمی‌کند؛ در صندوق لبریز شده‌ از اسباب بازی‌های آسترایا، در چهره‌ی مادرم در هر اتاق، در کوه کتاب‌هایی که پدر داده بود و همگی در مورد قهرمانی که در حین انجام وظیف مرده‌اند بود. من آن داستان را نفس کشیده‌ بودم، در آن شنا کرده بودم، انگار که نزدیک بود در آن غرق شوم.

داستان این بود:

یکی بود یکی نبود، لئونیداس تریسکلیون مرد جوانی بود، جذاب و باهوش و شجاع. او عزیز خوانواده‌اش و امید ریسورگاندی بود. و همچنین او معشوقه‌ی بانویی جوان به نام تیسب بود، و وقتی زمانش رسید شوهر او. ولی با گذشت سال‌ها، ازدواج خجسته‌شان مملو از بدبختی شد، چراکه تیسب نمی‌توانست باردار شود. با و جود اینکه لئونیداس قسم خورده بود که عاشق اوست، تیسب از خودش، کسی که همسری بود بی‌خاصیت ، بدشانس و دلیل به گور رفتن اسم شوهرش متنفر بود چراکه او نمی‌توانست برای او پسری به‌دنیا بیاورد. در آخر او به چنان یأسی دچار شد که سعی کرد خودش را بکشد. حتی جادوهای هرمسی لئونیداس تریسکلیون هم نمی‌توانست به او کمک کند، دیگرچه امیدی باقی می‌ماند؟

فقط یکی.

پس در آخر، لئونیداس، کسی که سال‌ها برای از بین بردن لرد بزرگ آموزش دیده بود، برای قرارداد بستن پیش او رفت. و این قراردادی است که لرد بزرگ بست: یک پسر غیر ممکن است. ولی تیسب می‌تواند دو دختر سالم را تا آخر این سال به دنیا بیاورد، و تنها بهایش این است که وقتی آنها هفده ساله شدند یکی از آنها باید با خود لرد بزرگ ازدواج کند.

لرد بزرگ گفت:« حتی به ذهنت هم خطور نکنه که بخوای منو فریب بدی، اگه دختراتو پنهان کنی پیداشون می‌کنم، با یکیشون ازدواج میکنم و اون یکیو می‌کشم؛ اما اگه یکیشونو بدی به من اون یکی میتونه خوش و خرم تا آخر عمرش زندگی کنه.»

ولی او  به همان اندازه که روی حرفش می‌ماند، همیشه در قراردادهایش حقه می‌زند. او تیسب را با دو دختر باردار و سنگین کرد ولی به او قدرت حمل کردنشان را نداد. دختر اول سریع و سر وقت به دنیا آمد، ولی دختر دوم کج و آغشته به خون مادرش بیرون آمد، او نجات پیدا کرد ولی مادرش نه.

لئونیداس نتوانست عاشق آسترایا، دختری که همسرش بهای زنده‌ ماندش را پرداخت کرده بود نباشد. و همینطور نتوانست از من، دختری که زندگی‌اش را به بهای هیچ چیزی دریافت کرد متنفر نباشد. پس آسترایا تصویری زنده از مادرش، با عشق بزرگ شد. و من با دانستن اینکه تنها هدف زندگی‌ام وسیله‌ی انتقام پدرم بودن است بزرگ شدم.

کالسکه با یک تکان  ایستاد.

من به پدر و او به من نگاه کرد.

گلویم دوباره فشرده شد و من دوباره بلعیدمش. حس کردم چیزی وجود دارد که می‌توانم بگویم ـ باید بگم ـ اگر فقط سریع به آن فکر کنم می‌توانم…

با آرامش گفت: «با دعای رحمت تمامی خدایان و پدرت برو.»

کلمات همیشگی‌اش بیشتر از سکوتش به من ضزبه زد. همزمان که راننده در کالسکه را باز کرد، متوجه شدم چقدر همیشه دلم می‌خواست پدرم با رفتارش اکراه و بی میلی‌اش از قربانی کردن من را نشان دهد، چقدر دلم می‌خواست نشان دهد از اینکه از من به عنوان یک سلاح استفاده می‌کند رنج می‌برد.

ولی چرا باید شکایت کنم؟ مگر من خیلی بدتر آستارایا را نارحت نکردم؟

لبخند دندان نمایی زدم:«قطعا خدایان چینین پدر مهربونی رو خیلی بیشتر از چیزی که لیاقتشو داشته باشه رحمت می‌کنن.» و بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم چهار دست و پا از کالسکه خارج شدم. در پشت سرم با صدای بلندی بسته شد. ناگهان راننده با شلاق به بدن اسب‌ها کوبید و کالسکه تلق تلق کنان دور شد.

خیلی صاف، با شانه‌هایی متمایل به عقب ایستادم و به خانه‌ی شاه دامادم خیره شدم.

آنها من را تا در خانه نرسانده بودند ـ هیچ کس هرگز به خانه‌ی لرد بزرگ نزدیک نمی‌شد مگر اینکه به اندازه کافی دیوانه باشد که بخواهد با او قراردادی ببندد ـ ولی از تپه‌ی سربالایی تا برج سنگی فاصله‌ی کمی بود. آن تنها قسمت باقی مانده از قلعه‌ی پادشاهان آرکادیا بود. پشت آن، تپه با دیوارهای تکه تکه شده و دروازه‌های خرابی که بدون هیچ دیواری در کنار خود، تنها باقی مانده بودند مزین شده بود.

باد با نرمی ناله‌ای کرد و به چمن‌ها موجی بخشید. نور خورشید صورتم را گرم و درخشان کرده بود، هوای سرد هم گرمایی داشت، بوی گرم تابستان. با دانستن اینکه این آخرین باری است که در محوطه‌ی باز می‌ایستم نفس عمیقی کشیدم.

یا شکست می‌خورم و لرد بزرگ من را می‌کشد… یا موفق می‌شوم و در خانه‌ی خرابه‌اش می‌میرم و یا با او برای همیشه در تله‌اش گیر می‌افتم. در چنین موقعیتی باید خیلی خوش شانس باشم که او من را بکشد.

در یک لحظه به ذهنم خطور کرد که فرار کنم. می‌توانم تا پایین تپه و در جاده‌ی دیگری قبل از اینکه لرد بزرگ متوجه آمدنم شده باشد فرار کنم، و بعد…

…. وبعد او من را پیدا کرده و با زور پیش خودش میبرد و آسترایا را می‌کشد.

فقط یک انتخاب وجود دارد.

متوجه لرزیدنم شدم. هنوز هم دلم می‌خواست فرار کنم. ولی در هر صورت من نفرین شده بودم، پس حداقل می‌توانم در راه نجات خواهری که به او ظلم کرده بودم بمیرم. فکر کردم که چقدر از لرد بزرگ متنفرم، می‌‌خواستم به او نشان دهم که خواستن یک عروس اسیر شده بزرگ‌ترین اشتباهی بوده که او تا به حال مرتکب شده است.همزمان که نفرت در درونم پر پر می‌زد، به سمت در چوبی قلعه حرکت کردم و محکم به آن کوبیدم.

در در سکوت باز شد.

قبل از اینکه نظرم عوض شود داخل شدم، و در خیلی سریع و به شدت پشت سرم بسته شد. از ترس خورد شدن به خودم لرزیدم ولی جلوی خودم را برای اینکه به سمت در نروم و برای باز شدن دوباره‌اش به آن نکوبم را گرفتم. قرار نبود که من فرار کنم.

در عوض به اطراف نگاه کردم. در اتاقی گرد و هم‌اندازه‌ی اتاق خواب خودم ولی با دیوار‌های سفید و کاشی‌های آبی و سقفی بسیار بلند بودم. گرچه از بیرون به نظر می‌رسید که چیزی جز یک برج تنها از خانه باقی نمانده ولی این اتاق چهار در از چوب ماهون داشت که هر کدام با طرحی متفاوت از میوه‌ها و گل‌ها مزین شده بودند. همه را امتحان کردم ولی بسته بودند.

صدای خنده بود؟ بی‌حرکت ایستادم، قلبم در سینه‌ام می‌کوبید. حتی اگر صدا واقعی بود، تکرار نشد.

دوباره دور اتاق چرخیدم، این بار به هر در می‌کوبیدم ولی باز هم جوابی نیامد.

دادزدم:« من اینجام، عروست، ازدواجتو تبریک می‌گم!»

پایان فصل 3

********************************************

تا چهارشنبه هفته دیگه خدافظ 🙂

زیبای ظالم - پست 23 - فصل 4
زیبای ظالم - پست 21

درباره Sarina Imani

13 دیدگاه

  1. مرسی سارینا جان عالی بود
    بی صبرانه منتظرم از این لرد بزرگ رو نمایی بشه منو یاد داستانه دیو دلبر می ندازه😆😆😆😆

  2. بله
    ما هم تبریک میگیم پایان فصل 3 رو
    و تشکر مبکنیم برا ابن پست تپل و برا پستای تپل آینده 🙂

  3. وای نگو قلبم میگیره یعنی تا چهارشنبه دیگه پست نداریم وای ماماااننن

  4. وااااای جای حساس تموم شد😭😭😭 ساریناجون خسته نباشی عالی بود❤❤

  5. دستت درد نکنه سارینا😍😇😘
    خسته نباشی🌸💐

  6. فک کنم تا رمانی که لرد بزرگ بیاد من دق کنم!!😤😤😤🙀🙀

  7. سارینا جان امروز پست نمیذاری؟؟؟

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme