آخرین پست

زیبای ظالم – پست 21

او هم راست نشست: «نیکس تریسکلیون، همین الان اونو درش میاری.»

فورا کلمات بله، پدر در دهانم آمد، اما قورتشان دادم. قلبم به سینه‌ام می‌کوبید و نوک انگشتانم یخ زده بود، من داشتم از دستورات پدرم سرپیچی می‌کردم که کاری قدرنشناسانه، بی‌شرمانه،اشتباه… گفتم: «نه.»

بخاطر عملی کردن نقشه‌ی او من داشتم می‌مردم. با وجود آن فرمانبرداری‌ها، این گردنکشی کوچک برایش خیلی اهمیت داشت.

-تو جدا داری خودتو گول…

رک دوباره حرفم را تکرار کردم: «نه.»

 بخشی دیگر از تعلیم وتربیت من: تاریخ همه‌ی احمق‌هایی که سعی کرده‌بودند لردبزرگ را به قتل برسانند. همه مرده، بدون هیچ‌گونه موفقیتی، حتی اگر آن‌ها موفق می‌شدند با خنجر به قلب او فرو کنند در یک ثانیه او التیلم یافته و آنها را نابود می‌کرد. خیلی وقت پیش من از امید به اینکه می‌توان یک شیطان را با سلاحی فانی کشت دست کشیده بودم.

-به شعر هیچ اعتقادی ندارم، و حتی اگرم داشتم آزادیمونو روی مهارتم تو کارکردن با چاقو شرط نمی‌بستم، شما خیلی خوب اینو بهم یاد دادین پدر. ولی این آخرین هدیه‌ایه که تنها خواهرم بهم داده و اگه دلم بخواد اینو تا گور باخودم می‌برم.

به پشتی صندلی‌اش برگشت: «همم، و وقتی که زمانش برسه چجوری می‌خوای اینو به شوهرت توضیح بدی؟»

صدایش یک بار دیگر به آرامی وقتی شد که داستان لوکرتیا را برایم می‌خواند. صدایی خشک و بی‌رمق مثل گرد و خاک روی کتابی قدیمی. وقتی زمانش برسه یعنی وقتی که منو برهنه گیر بندازه و هرجور که دلش بخواد ازم استفاده کنه.

در آن لحظه بیش از هر لحظه‌ی دیگری در زندگی‌ام از پدر متنفر بودم. به پوست لق و سفید گردنش نگاه کردم و با خودم گفتم، اگه من واقعا لوکرتیا می‌بودم اول تو بعد خودمو می‌کشتم.

اما فقط فکر کردن به آن ناسپاسی حالم را بد کرده بود. او فقط سعی کرده بود که مادرم را نجات بدهد. بی شک، با احساس درماندگی‌ای که او داشت، احتمالا با خودش فکر کرده بود که گول زدن لرد بزرگ راحت تر است؛ و یکدفعه بعدش فهمیده که چقدر اشتباه می‌کرده و به فکر این بود که می‌تواند چکار کند که تعداد بیشتری از ما را نجات دهد.

افی جنایا، با خرسندی اجازه داده بود که پدرش، آگاممنون، او را برای خدایان قربانی کند تا ناوگان یونان باد‌های خوبی برای حرکت دادن کشتی‌هایش به سمت تروی داشته باشد. پدر من، من را بخاطر چیز خیلی بهتری به دهان مرگ می‌فرستاد: شانسی برای نجات دادن آرکادیا.

تمام زندگی‌ام مردمی را می‌دیدم که توسط شیاطین دیوانه شده بودند؛ می‌دیدم که چطور همه، قوی‌ و ضعیف، فقیر و غنی، در ترس از آنها زندگی می‌کردند. اگر من می‌توانستم نقشه پدر را عملی کنم ـ اگر لرد بزرگ را گیر انداخته و آرکادیا را آزاد کنم ـ هیچ کسی هرگز توسط موجودات شیطانی کشته یا دیوانه نمی‌شد. هیچ احمقی قراردادهای فاجعه آمیزی با لرد بزرگ نمی‌بست، و هیچ انسان بی‌گناهی تاوان بی‌مصرفی آنها را نمی‌داد. مردم‌مان آزادانه زیر آسمان حقیقی زندگی می‌کردند.

هر عضوی از ریسورگاندی با خرسندی تمام جانش را برای آن کار می‌داد. اگر من عاشق مردمم یا حتی خانواده‌ام باشم، باید از مردن برای آن‌ها خوشحال هم باشم.

گفتم: «بهش راستشو می‌گم. نمی‌تونم جدا شدن از هدیه‌ی خواهرم و تحمل کنم.»

-تو باید جوری رفتار کنی که اون فکر کنه نمی‌خواستی اینو داشته باشی. بهش بگو که یه قولی به پدرت دادی.

نمی‌توانستم در برابر جواب دادنم مقاومت کنم: «اون با خود شما قراردادو بسته. واقعا فکر می‌کنید انقدر احمقه که باور کنه شما سعی در نجات دادن من داشتید؟»

************************

باباهه رو خیلی دلم می خواد خفه کنم

ولی خوشم میاد این آخریا دیگه نیکس خوب داره جوابشونو میده.

زیبای ظالم - پست 22
زیبای ظالم - پست 20

درباره Sarina Imani

17 دیدگاه

  1. سلام سارینا جان خسته نباشی و خیلی ممنون💚💐
    منم از باباهه بدم میاد از خاله هم . یعنی لرد بزرگ از باباهه هم بدتره خیلی مشتاقم بدونم چه شخصیتی داره احتمالا قسمت بعد چشممون به جمالش روشن میشه😃😃🎉🎊

  2. فک میکنم باید چند ماه دیگه صبر کنم تا به قسمتای عاشقانه اش برسه😩😭

  3. از قدبم این عروس بود که پشت پرده مینشست
    حالا جو دوره زمونه عصر جدید شامل حال اینا شده
    لرد بزدگ پرده نشین شده 😉
    بیا بابا عروس بله رو خیلی وقته گفته ♡

  4. دلم میخواد یه خنجر بردارم برم خونواده نیکسو قتل عام کنم بااین رفتارو و کارایی که با نیکس کردن من حتی از خواهره هم خوشم نمیاد,خسته نباشی و مرسی سارینا جون,میشه تند تر پست بزاری?دوس دارم زودتر بدونم این لرده چه جور موجودیه

    • دقیقا منم همین حسو دارم😂😉
      ممنون عزیزدلم😍
      والله عزیزم خودمم خیلی دلم میخواد زود زودتر پست بزارم ولی واقعا نمیتونم😉

  5. اوف چ بابای رو مخی داره ه ه ه ه !
    همه جمع بشین بریم بابا و خاله رو به 10 قسمت مساوی و 20 قسمت نامساوی تقسیم کنیم !!😤😤😤😤😤

    آبجی هم ک دست تمام خنگای عالم رو از پشت بسته قربونش برم 😞😞😞😞😒😒😒

    این آقای نیکس کی رخ نمایان میکنه ؟!😑😑😑😑
    دق کردیم بوخدا 😅😅😅
    سارینا جان ممنون که با ابن همه مشغله ترجمه میکنی برامون :))) 😚😚😚😘😘😘❤❤❤

  6. سلام خسته نباشی عزیزم
    روند داستان خیلی کنده از قسمت اول تا حالا هنوز یک روزم نگذشته!!نویسنده داستان خیلی حراف بوده … دق مرگ شدیم

  7. پس چرا نمیاد این دوماد.یکی ندونه فکرمیکنه عروس اونه والا این نیکس بیچاره ام عروسه نازنداره.راستی سلام سارینای عزیز عالی بود😃 خسته نباشی💖 جونه مازودترپست بزار بابا دق کردم هی اومدم دیدم پست نزاشتی😢😔

    • سلام عزیزم ممنونم ازت😉
      والله بخدا بیشتر از این در توانم نیست وگرنه حتما بیشتر میذاشتم ولی سعی میکنم طول پستا رو بیشتر کنم 😊
      دیگه خیلی داره ناز میکنه😒نمیدونم فازش چیه که برای مجلس ازدواجش نیومد😞

  8. مرسی سارینا😇
    خسته نباشی😍
    خیلی خوب بود😘

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme