آخرین پست

زیبای ظالم – پست 20

«بله» دستانم را به دور زانوهایم حلقه کردم: «خودتون دیده بودید که با چشمای بسته اونها رو می‌نوشتم.»

 

«حواست باشه که قلب‌ها ممکنه تغییر کنن. باید…»

 

«خودم میدونم.» دندان هایم را روی هم فشردم تا از تمام زهری که دلم می‌خواست رویصورتش بپاشم کنم جلوگیری کنم. شاید می‌توانستم پدر را ناراحت کنم، اما هنوز باید به او احترام می‌گذاشتم و وظایفم را انجام می‌دادم.

 

بعضی از مردم به رازداری ریسورگاندی بی‌اعتماد بودند، براساس شورایی که دوک‌ها و پارلمان تشکیل داده بودند؛ زمزمه‌هایی مبنی بر شیطانی بودن تمرینات ریسورگاندی به‌وجود آمده بود.

 

از طرفی درست بود، به زور مطالعه‌ی سخت و محاسبات دقیق، ریسورگاندی به این باور رسیده بود که با اینکه قراردادهای لردبزرگ با قدرت‌های شیطانی بسیارش بسته می‌شد، اما جداسازی فرق داشت. جداسازی یک عمل هرمسی بسیار عظیم بود که طرح‌اش خانه‌ی خود لرد بزرگ بود.

 

و آن به این معنی بود که جایی در خانه‌ی لرد بزرگ باید یک قلب آب، یک قلب هوا، یک قلب آتش و یک قلب زمین وجود داشته باشد.

 

اگر کسی می‌توانست علامت هر قلب را باطل کند ـ طوری که فرضیه می‌گفت ـ طلسم آرکادیا باطل می‌شد. خانه‌ی لرد بزرگ ویران می‌شد و آرکادیا به دنیای واقعی بازمی‌گشت.

 

ریسورگاندی این موضوع را از حدود صد سال پیش می‌دانست، و معلوماتشان هیچ چیزی نصیبشان نکرد. تا اینکه من انتخاب شدم.

 

پدر گفت: «میدونم ناامیدش نمی‌کنی.»

 

نمی‌توانستم آن صورت آرام را برای یک ثانیه‌ی دیگر تحمل کنم، به بیرون از پنجره نگاه کردم: «بله پدر.»

 

 من تمام عمرم نقش دختری که از مردن برای خانواده‌اش خوشحال است را بازی می‌کردم. ولی او نمی‌توانست فقط یکبار، نقش پدری که از از دست دادن دخترش ناراحت است را بازی کند؟

 

وقتی که سواری کند و سربالایی که به بالای تپه، جایی که قلعه‌ی لرد بزرگ قرار داشت شروع شد از داخل جنگل عبور می‌کردیم.

 

از بین سه شاخه توانستم کمی از  آسمان را ببینم، مثل کاغذهای خرد شده‌ای بود که بین صفحات کتابی در حال حرکت باشند. سپس ناگهان از میان سطح صافی رد شدیم و آنجا یک کاغذ روشن و بسیار بزرگ از آسمان پاک وجود داشت.

 

به بالا تر نگاه کردم، پدر بخاطر ترس از تنگنای خاله تلوماچ، یک پنجره‌ی کوچک شیشه‌ای روی سقف کالسکه نصب کرده بود. می‌توانستم از داخل کالسکه آسمان و نقوش یونانی سیاه لوزی شکلی که در فراز آسمان مثل یک عنکبوت چنبره زده بود را ببینم. مردم به آن میگفتند چشم شیطان، آنها می‌گفتند که لرد بزرگ می‌تواند هرچیزی که پشت آن است را ببیند. ریسورگاندی به طور رسمی این خرافه را رد کرده بود ـ اگر لرد بزرگ اینچنین قدرت و دانشی داشت، خیلی وقت پیش ریسورگاندی را به‌کلی نابود کرده بود ـ ولی من خیلی کنجکاو بودم که چند نفر از اینکه او ممکن است از نقشه‌های مخفیانه‌شان خبر داشته باشد و آنها را به درون یکی از سرنوشت‌های شومش بکشاند از ترس به خود لرزیده‌اند.

 

آیا الان او دارد من را از آسمان نگاه می‌کند؟ از ترسی که مثل یک رود روان در تک تک سلول هایم جریان داشت خبر داشت؟ و الان داشت می‌خندید؟

 

پدر ناگهان گفت: «کاش زمان بیشتری بود که بیشتر تعلیمت بدم.»

 

به او نگاه کردم، یکه خوردم. از وقتی که نه ساله بودم او مشغول تعلیم دادن من بود. آیا این حرف ممکن بود به این معنی باشد که او دلش نمی‌خواست من بروم؟

 

ادامه داد: «ولی تو قرار داد گفته شده که باید تو تولد 17 سالگیت باشه.» با آرامشی که تمام امیدم را پژمرده کرد: «فقط باید امیدوار باشیم همه چیز خوب پیش بره.»

 

دست به سینه شدم: « اگه من تو خراب کردن خونه‌ش شکست بخورم مطمئنم که منو می‌کشه، پس شاید بتونید به آسترایا یه شانسی بدید و کاری کنید که اون باهاش ازدواج کنه؟»

 

لب‌های پدر نازک شد. او هرگز همچین کاری را با آسترایا نمی‌کند، و این را هر دوی ما می‌دانستیم.

 

گفت: «تلوماچ گفت آسترایا بهت یه چاغو داده.»

 

گفتم: «خاله تنها کسیه که باید برای این موضوع سرزنش بشه، یا شایدم فکر شما بوده که اون داستانو به آسترایا بگه؟»

 

هنوز روزی که خاله تلوماچ بهمان داستان شعر فالگیر را گفت به یاد دارم… مف مف خفه‌ی آسترایا، درد وحشتناکی که در گلویم بود، خنجر ناگهانی امیدی بی‌رحم وقتی خاله تلوماچ گفت که ممکن است من مجبور نباشم برای از بین بردن همسرم خودم هم در خانه‌ی مخروبه‌ی او گیر بیافتم. اینکه ممکن بود بتوانم او را کشته و صحیح و سالم به خانه پیش خواهرم برگردم.

 

این نمیتونه راست باشه. با خودم گفتم: میدونم که نمیتونه درست باشه… و آن شب وقتی خاله تلوماچ گفت که آن داستان فقط یک دروغ بود، صورتم هنوز کمی خیس از اشک بود.

 

پدر گفت: «اون فقط یه بچه بود و به آرامش احتیاج داشت، ولی تو الان یه زنی و وظیفتو میدونی و من مطمئنم که تو دیگه این موضوع رو پذیرفتی.»

 

راست تر نشستم:«با خودم آوردمش.»

 

زیبای ظالم - پست 21
زیبای ظالم - پست 19

درباره Sarina Imani

16 دیدگاه

  1. مرسی سارینا . خسته نباشی😍💖💐

  2. ممنون بخاطر ترجمه زیبا

  3. ممنون سارینا جان 💓

  4. وای یعنی اعصابم خوردشدددددد این انگاردخترشون نیستتتتتتتتتتتت فقط استریارو دوس دارن😞😧😢😢😢😢

  5. عالی بود سارینای عزیز☺ خسته نباشی💖

  6. خدای من
    چقدر این پدر داستان رو مخه
    منتظرم بخش عاشقانه از راه برسه
    بلکه جبران مصیبت این لحظات بشه
    ممنون عزیزم 🙂

  7. 😐 miduni in dastan khyli khube
    Mrcy k tarjome mikoni

  8. دلم میخواد بابای دختررو به 37 قسمت نامساوی تقسیم کنم😠😠😠😠😈😈

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme