آخرین پست

زیبای ظالم – پست 19

اینم از پست 19 

در طول روستا راه رفتیم. تا قبل از ظهر اوضاع خوب بود، اما هنگامی که به سنگ مالیات رسیدیم بین نور خورشید و نزدیکی روبند قطرات عرق روی گردنم راه افتاده بودند.

هر روستا یکی از آنها را داشت: یک سنگ پهن و صاف برای مردم که پیشکشی هایشان را به لرد بزرگ اهدا کنند.

الان یک مجسمه بر روی آن قرار داشت: یک چیز نیمه‌کاره و ناصاف از جنس سنگی رنگ و رو رفته. سر تخم مرغی اش دو فرورفنگی به‌عنوان چشم‌ها و خطی کمرنگ به‌عنوان دهان داشت؛ شیارهایی به‌دور مجسمه دست‌های آن را تشکیل می دادند. این مجسمه معمولا در بارگاه یک شخص مرده قرار می‌گرفت، برای خاکسپاری یا مراسمی برای اجداد مردم. آن‌روز مجسمه برای لرد بزرگ قرار گرفته‌بود، شاه داماد من.

قبل از شاهدان، پدر به من آزادی را بخشیده بود. دختران روستا مشغول خواندن سرودی برای آرتمیس و سپس هرا بودند. در یک عروسی معمولی، عروس و داماد به یکدیگر هدیه‌ ـ کمربند، گردنبند یا حلقه ـ می‌دادند و سپس از یک جام نوشیدنی می‌خوردند. در عوض، من یک گردنبند طلایی که دور گردن مجسمه بسته‌شده بود را با خودم حمل می‌کردم. خاله تلوماچ کمکم کرد تا گوشه‌ی روبند را کنار زده و جرعه‌ای از نوشیدنی مزخرف و بسیار شیرین درون جام طلایی را بنوشم، سپس جام را جلوی صورت مجسمه‌بردم که کمی از نوشیدنی از صورتش به زمین چکید. حس کودکی را داشتم که با اسباب بازی های زشت بازی می‌کند. اما این بازی مرا برای یک هیولا کادو پیچ کرده بود.

نوبت سوگند خوردن شده بود، بجای گرفتن دست داماد، به گوشه‌ی مجسمه چنگ زدم و با صدای بلند گفتم: « بنگر، من خلع از اسم پدرم و تبعید‌ از قلب مادرم ‌به سمت تو آمده‌ام، بنابراین نام تو باید برای من شود، و من باید دختری از خانه‌ی تو باشم؛ ارواح اجداد تو باید برای من باشند و آنوقت من افتخار خواهم کرد؛ هرجا که بروی من خواهم آمد و هرجا که بمیری من هم خواهم مرد و درکنار تو دفن خواهم شد.»

به عنوان جواب، فقط خش خش شاخه های درختان در اثر صدای باد نصیبم شد. اما بازهم، مردم خوشحال بودند. سپس سرود دیگری شروع شد، این دفعه به همراه رقص و پرت کردن گل ها. بر روی سطح سنگی جلوی مجسمه زانو زدم، نگاه نمی‌کردم، سرم را زیر روبندم خم کرده بودم، قطرات عرق از روی صورتم چکه می‌کرد و زانوهایم از سنگ سخت زیر پایم درد گرفته بودند. 

صدای یکی از دخترها از دیگران بلندتر شد:

حتی اگر کوه ها ذوب شوند و دریاها آتش بگیرند

هدیه‌ی عشق باید داده شود

فکر می‌کردم که درست باشد: پدر، مادر را خیلی دوست داشت ، و هفده سال بعد هنوز هم هدایای آن حماقت به ما داده می‌شد. می‌دانستم که هدیه‌ای که در سرود از آن گفته شده بود آن نوع از هدیه‌ای که من فکر می‌کردم نبود، اما چیز دیگری هم نمی‌دانستم. در خانواده‌ی من عشق هیچ کس چیزی جز ستم و اندوه نبود، و عشق ورزیدن هیچ کس، هیچوقت متوقف نمی‌شد. در خانه آسترایا داشت گریه می‌کرد. تنها خواهرم، تنها کسی که تابحال مرا دوست داشته بود و سعی کرده بود من را نجات بدهد، داشت درخانه بخاطر اینکه خودم قلبش را شکسته بودم گریه می‌کرد. در تمام زندگی‌ام کلمات ظالم را به دندان کشیده و نفرت را بلعیده بودم. دروغ‌های تسلی دهنده‌ام درباره‌ی شعر را گفته بودم و سعی کرده بودم او را بخاطر باور کردنش نرنجانم. چراکه علارقم زهری که در قلبم بود، میدانستم انتخاب شدن آسترایا به جای من تقصیر او نبوده. برای همین، همیشه خودم را مجبور می‌کردم که برایش نقش یک خواهر لایق را بازی کنم. تا امروز.

با خودم فکر کردم پنج دقیقه دیگه، فقط برای پنج دقیقه دیگه باید تحمل کنی، اونوقت تموم اون نفرت توی قلبت دیگه هیچوقت نمیتونه بهش آسیب بزنه.

روبند و هیاهوی عروسی مرا مخفی کرده بودند، بالاخره گریه کردم.

وقتی قربانی برای خدایان تمام شد، خاله تلوماچ با زور مرا از روی سنگ بلند کرد و  به همراه پدر به داخل کالسکه چپاند. معمولا عروس و داماد برای جشن می‌مانند ـ برای احترام به پدر عروس که جشن رابرگزار می‌کند ـ اما دادن من به لرد بزرگ ارجحیت داشت.

در پشت سرمان بسته شد و کالسکه تلق تلق کنان حرکت کرد. روبند را از سرم جدا کردم . از اینکه از گرمای خفه کننده فرار  کرده بودم خوشحال شدم. صورتم از قطرات اشک چسبناک شده بود؛ چشمانم را مالیدم و امیدوار بودم که خیلی سرخ نباشند.

پدر بهم نگاه کرد، نگاه خیره اش بی حس و آرام بود به صورتش ماسک شکوه زده بود. مثل همیشه.

صدای آرامش آسوده بود:« علائمو یادته‌؟» خب، الان ما می‌بایست مشغول بحث درباره‌ی آب و هوا می‌بودیم. متوجه دستانش که دور زانوهایش حقله شده بودند شدم؛ انگشتر مهر بزرگ طلایی اش که نقشی از ماری که دم خودش را می‌خورد داشت را پوشیده بود: سمبل ریسورگاندی

 می‌دانستم چه چیزی داخل انگشتر ثبت شده بود: ایدم موتاتا ریسورگو. «هرچند متغیر، من دوباره همانجور برمی‌خیزم.» یک ذکر باستانی هرمسی بود خیلی وقت پیش از موتوتوی ریسورگاندی اقتباس شده بود چراکه آنها در جستجوی برگرداندن ما به آسمان حقیقی بودند.

من به همراه پدرم به سمت سرنوشتم سواری نمی‌کردم، من به همراه مجیستر مگنوم ریسورگاندی به سمت سرنوشتم حرکت می‌کردم.

زیبای ظالم - پست 20
زیبای ظالم - پست 18

درباره Sarina Imani

14 دیدگاه

  1. ممنون عزیرم ♡
    تا 4شنبه بعد
    خداحافظ:(

  2. ممنون از ترجمت اما فکر کنم تا این عروسمون به دامادش برسه ما جون به لب شدیم

  3. مرسی سارینا جونم🌺💐💖🎀😍
    خسته نباشی💖😽😻

  4. واي خيلي خوب بود
    خسته نباشيد🎀🌺

  5. ممنون برای پست……از دست خانواده اش من روانی نشم خیلی ِ😤😤😤😤

  6. ممنون سارینا جان کارت مث همیشه عالی

  7. سلام ساریناخانوم عزیز.چرا چهارشنبه نمیرسه ک شماپست بزاری😢😢داستان عالیه و ترجمشم ازخودش عالی تر😄😄😉 فقط حیف هفته ای دوبار میزاری نمیشه زودتر بزاری؟دلم لک زده بیام اینجا ببینم پست جدید گزاشتی😢😢

    • سلام عزیزم😘
      والله بخدا وقت نمیکنم وگرنه حتما میزاشتم
      چون کلاسا خیلی سنگینه بخاطر همین وقتشو اصلا ندارم😔 صب تا بعد از ظهر کلاسم😢
      خیلی هم ممنونم ازت که داستانو دوست داری و دنبال میکنی عزیزم
      😚😘😙

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme