آخرین پست

زیبای ظالم – پست 1 – فصل 1

سلام بچه ها 🙂 با اولین ترجمه ام در خدمتتون هستم. ممنون میشم همراهیم کنید. 🙂

فصل یک

من برای ازدواج با یک هیولا بزرگ شده بودم.

روز قبل از مراسم ازدواج، به سختی می‌توانستم نفس بکشم. خشم و ترس در معده‌ام حالت بدی ایجاد کرده بود. تمام بعد از ظهر را داخل کتاب‌خانه پنهان شده بودم، دست‌هایم را روی جلد کتاب‌هایی می‌کشیدم که دیگر هرگز نمی‌توانستم لمسشان کنم. به قفسه‌ی کتابها تکیه زدم ‌و با خودم گفتم کاش می‌توانستم فرار کنم،کاش می‌توانستم بر سر آدم هایی که این سرنوشت را  برایم رقم زدند فریاد بزنم.

چشمم به سایه های گوشه کتاب‌خانه افتاد. من و خواهر دو قلویم آسترایا وقتی کودک بودیم آن داستان وحشتناک معروف را مثل بقیه بچه ها شنیدیم: موجودات شیطانی از جنس سایه‌اند، به سایه‌ها برای مدت طولانی نگاه نکن وگرنه ممکن است یکی از آنها ظاهر شود و به تو نگاه کند. این داستان حتی برای ما خیلی وحشتناک‌تر از بقیه بچه ها بود. چون ما مرتبا شاهد قربانیان حملات آنها بودیم، دیوانه‌هایی که یا کاملا ساکت بودند و یا جیغ می‌زدند. خانواده هایشان آنها را در راهروهای خانه‌مان می‌کشاندند و پیش پدرم التماس می‌کردند که آنها را با معلومات جادویی‌اش درمان کند.

گاهی اوقات پدرم می‌توانست دردشان را فقط ذره‌ای کمتر کند، اما هیچ درمانی برای جنون ناشی از حملات شیطان‌ها نبود.

و همسر آینده‌ی من ـ لرد بزرگ ـ شاهزاده‌ی شیطان‌ها بود.

 لرد بزگ مثل سایه های خبیث و بی عقلی که تحت کنترلش بودند نبود. برای اینکه شایسته‌ی شاهزاده بودن باشد قدرتش خیلی بیشتر از زیر دستانش بود: او می‌توانست در چشمان مرگ آور موجودات شیطانی زیر دستش نگاه کند و بدون آنکه دیوانه شود، صحبت کند. اما هنوز یک شیطان بود. بعد از شب ازدواجمان چه مقدار از من باقی خواهد ماند؟ با صدای سرفه‌ی خیسی به سرعت برگشتم. پشت سرم خاله تلوماچ ایستاده بود، لب‌های نازکش را روی هم فشار می‌داد. یک دسته مو از میان موهایش که مدل گوجه‌ای پشت سرش بسته بود، بیرون زده بود.

با همان لحن خونسردش گفت: «داریم برای شام اماده می‌شیم.» همان لحن خونسردی که دیشب به من گفت تو امید مردم مایی، لحن دیشب و هراز دفعه قبل از آن.

صدایش را برد بالا. «نیکس گوش میدی؟ پدرت این شامو برای تو تدارک دیده. دیر نکن.»

دلم می‌خواست بازو‌های نازک استخوانی‌اش را در دست‌هایم بگیرم و تند تند تکان بدهم. رفتنم تقصیر پدرم بود.

زیر لب گفتم: «چشم خاله.»

زیبای ظالم - پست 2
پروژه‌ی جدید: زیبای ظالم

درباره Sarina Imani

18 دیدگاه

  1. بسیار عالی

    اولین ترجمه مبارک :-*

  2. درود
    اولین ترجمه مبارک
    امیدوارم بازم کتاب ترجمه کنی تند تند پست بدی

  3. عالی بود
    خسته نباشید
    منتظر ادامه اش هستم

  4. داستان جالبی داره، موفق باشی😍

  5. داستان جالبی به نظر میاد . امیدوارم موفق باشی 🙂

  6. سلام به نظر هم کتاب خوبی میاد و هم ترجمه ی خوبی خواهد داشت
    موفق باشی

  7. سا بنا جان عزیزم بهت تبریک میگم و ارزوی افتخار آف بنی برات دارم.بسیار عالی ترجمه کردی ناز من😉😘😘😘😍😍😘

  8. شروع ترجمتون رو تبریک میگم.
    امیدوارم در آینده ترجمه های زیبایی ازتون بخونیم

  9. سلام
    اولین ترجمه رو بهت تبریک میگم،امیدوارم پستایی ک میذاری ب موقع باشه بابت ترجمه روان و خوبت ممنونم،موفق باشی

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme