آخرین پست

دختر خون آشام – پست 22

وقتی بیدار میشم ، دستم رو دورش حلقه کردم .
رگ گردنش زیر پوست سفیدش میزنه .

فرو کردن دندونام تو گردنش خیلی آسونه ، اما دست برداشتن از این کار سخته .
حموم میرم و بعد لباس میپوشم .
وقتی چکمه هامو میپوشم آری بیدار میشه و رو تخت میشینه :« ساعت چنده ؟»
میگم :« اول صبح . » میدونم منظورش ساعت و دقیقش . ولی برخلاف دنیای اون ما اینجا ساعت نداریم .
از تخت میاد پایین و کش و قوسی به بدنش میده :« ممنون که اجازه دادی دیشب اینجا بمونم . »
بارون ، که کل شب رو کنارش خوابید ، از تخت میپره بیرون و تو اتاق ورجه ورجه میکنه .
باید بره بیرون قصر تا شکار کنه .
و من احتیاج به خون دارم .
از آخرین باری که خون خوردم زیاد گذشته و میتونم عطش رو تو وجودم احساس کنم . خوابیدن کنار آریانا این عطش رو بدتر کرد .
به دروغ میگم :« مشکلی نداشت . لباس بپوش تا بریم غذا بخوریم . بعد من میرم به کارم برسم ، چند روز بعد هم باید برگردم به قصر مرکزی .»
اخم میکنه :« چرا؟»
:« باید به تحقیق درمورد قتل پدرم ادامه بدم . »
:« یادت نره که بهم قول دادی مبارزه با شمشیر رو بهم یاد بدی . »
:« یادم نرفته . وقتی اینجارو ترک کنم ، بارون و دو تا از نگهبان هایی که بهشون اعتماد دارن رو پیشت میذارم تا مطمئن بشم جات امنه . »
به توافق سر تکون میده و از اتاق میره بیرون .
اتاق بدون اون خیلی خالی بنظر میاد .
تا وقتی که آماده بشه ، بارون رو داخل جنگل میبرم . باید چیزی شکار کنم و قبل از اینکه عطش بهم غلبه کنه از خونش تغذیه کنم . نمیتونم تا وقتی آریانا اینجاست ضعیف بشم .
خورشید بالا اومده و هوا خنکه اما زیاد سرد نیست .
حداقل دو هفته ی دیگه تا سرمای واقعی مونده .
میگم :« آماده ی شکاری ، پسر ؟» بارون سرشو رو به آسمون میگیره و زوزه میکشه . من از گرگ سریع ترم ، اما سرعتمو کم میکنم تا موازی باهاش حرکت کنم . دویدن با بارون بهتر از تنهایی دویدنه .
خون با سرعت تو بدنم جریان پیدا میکنه و بهم نیرو میده .
همه چی در اطرافم تحت نظرمه . صدای شکستن شاخه ها و برفی که زیر پاهام خرد میشه ، خزیدن حشرات زیر پوست درخت ها ، موجوداتی که بین بوته ها و درخت حرکت میکنن تا از سر راه غارتگری به دنیای اونا وارد شده کنار برن .
میتونیم حیوانات کوچیکی شکار کنیم . اما من چیز بزرگتر میخوام . چیزی که منو به مبارزه دعوت کنه . پس به اعماق جنگل میریم .
تا جایی که دیگه استون هیل دیده نمیشه .
جایی که بویی که دنبالش بودم رو حس میکنم . یه خرس سیاه .
بارون با تردید پارس میکنه ، اما میدونه که مواظبشم ، پس دنبال بو میره .
از بین درخت ها راهمو باز میکنم . و اونجاست که خرس رو میبینم که از غار بیرون میاد .
خودمو با دندونای دراز و قدرت مهار نشدنی طرف خرس پرت میکنم ، و به زندگیش خاتمه میدم . سعی میکنم این کارمو توجیح کنم که خرس به روستا نزدیک بوده و این برای مردم خطرناک بوده .
وقتی عطشم – نسبت به خون حیوانات – برطرف میشه روی تخته سنگی میشینم و بارون رو تماشا میکنم که از شکار کردن خرگوشی راضی بنظر میاد .
و بعد برمیگردیم به استون هیل .

*****

وقتی برمیگردیم به قصر ، آری پشت میز نشسته . بارون با سرعت به طرفش میره و آری با مهربونی نوازشش میکنه .
مقابلش میشینم .
لباس مناسبی برای آموزش پوشیده . شلوار و یک پیرهن بلندِ بی آستین .
 موهاشو از پشت بافته .
به محض اینکه میشینم ، اولگا آشپز قصر با سینی از راه میرسه .
اولگا سال هاست که به من خدمت میکنه و با وظیفه های روز مره اش آشناست . اون یک فا و موجودی جاودانه اس ، اگرچه بنظر میرسه در اواخر سی سالگیش باشه .
گوش های تیزش که از بین موهای سفید و مدل گوجه ایش بیرون زدن گواه این قضیه ان .
آری میگه :« ممنون اولگا ، بنظر خوشمزه میاد .»
اولگا لبخند میزنه :« خواهش میکنم ، چون دوست داشتین پودینگ بیشتری بهش اضافه کردم . »
وقتی آری لبخند میزنه کل چهره اش پر از خوشحالی میشه :« عالیه ، نمیتونم صبر کنم تا خودم دستور پختشو یاد بگیرم . »
اولگا دستش رو میگیره :« نه سرورم ، لازم نیست چنین کاری بکنید . »
وقتی اولگا میره ، به دختر زل میزنم :« این چه کاری بود ؟»
شونه بالا میندازه و قاشقی پر از پودینگ رو داخل دهنش میبره . و قبل از جواب دادن وقتش رو صرف خوردن میکنه :« از منتظر موندنت خسته شدم ، پس رفتم و خودمو به خدمه آشپزخونه معرفی کردم و پیشنهاد دادم کمکشون کنم . البته خیلی اصرار کردم چون بهم اجازه نمیدادن ! و یه افتضاح بزرگ به بار آوردم ! . ولی قصد دارم دوباره این کارو بکنم ! » قاشقی پر از پودینگ رو بالا میگیره « باید دستور پخت اینو یاد بگیرم ، عالیه ! »
با تاسف سر تکون میدم و قاشق رو داخل دهنم میبرم .خیلی عجیبه که کسی با مقام بالا علاقه به انجام چنین کارهایی داره .
رفتارش مثل یه اشرافی نیست .
میگم :« مطمئنم تا وقتی اینجایی افتضاح های بیشتری به بار میاری ! »
پوزخند میزه :« همینطوره ! »
*****
بعد از صبحونه ، میبرمش طرف میدون مسابقه و یه شمشیر چوبی بهش میدم  :« با این شروع میکنیم .»
اخم میکنه :« جدی ؟ من که بچه نیستم ، این شبیه اسباب بازیه ! »
افراد زیادی اینجا در حال تمرینن که بیشترشون سرباز های خودم هستن . و بقیه بچه هایی هستن که شمشیر بازی میکنن. به یکی از سرباز ها صوت میزنم :« ماریو ، بیا اینجا »
ماریو با سرعت میاد طرفم . هم قد منه ولی لاغرتر ‌، و خیلی خوب اموزش دیده .

درحقیقت خودم آموزشش دادم.
شمشیر چوبی رو طرفش پرت میکنم و یکی هم خودم برمیدارم :« پرنسس میگه که اینا اسباب بازین . میشه کمکم کنی تا کارایی اینارو نشونش بدم ؟»
ماریو نیشخند میزنه :« بله سرورم . »
زیاد از قدرتم استفاده نمیکنم چون ممکنه هردو شمشیر بشکنن .
ماریو آماده مبارزه میشه ، وقتی دایره وار میچرخیم آری با حیرت تماشا میکنه . شیپور حمله به صدا درمیاد . چند نفر می ایستن و مارو تماشا میکنن. من ماریو رو خلع سلاح میکنم و شمشیر رو روی گردنش میگیرم . به آری نگاه میکنم :« میتونستم با این چیزی که بهش میگی اسباب بازی بکشمش .تا وقتی که کنترل کردن و تکنیک هارو یاد نگیری نمیتونم ریسک کنم . اما به محض اینکه اماده شدی ، یه شمشیر واقعی بهت میدم.»
چشماش برق میزنن :« خیلی خب . میفهمم . یادم بده . »
رو به ماریو میگم :«  یکی از بهترین افرادتو انتخاب کن . شمارو میذارم سر پست تا مطمئن بشین خطری پرنسس رو تهدید نمیکنه .»
ماریو سر تکون میده و به آریانا – که داره شمشیر چوبی رو برانداز میکنه – نگاه میکنه :« بله سرورم ، نمیذاریم آسیبی بهش برسه .»

مرخصش میکنم و شروع میکنم به آموزش دادن آریانا .
از حالت ایستادن ، حمله و دفاع شروع میکنم .
سریع یاد میگیره .
میگم :« پاهاتو بیشتر باز کن »
هرکاری میگم انجام میده .
:« موقع حمله شمیشرو پیچ و تاب بده . نه ، اینجوری . »
پشت سرش می ایستم و یادش میدم .
لبخند میزنه و گونه هاش سرخ میشن :«خیلی خب فهمیدم . چطور … »
:« سرورم ! » کسی فریاد میزنه .
صدا متعلق به بچه ایه که بزگتر از ده سال و کوچیکتر از چهار سال نیست . به سختی حرف میزنه ، نفس کم آورده . :« من … یه پیغام دارم …من … »
:« آروم باش پسر . اگه نفس نکشی من چیزی نمیفهمم . »
موافقت میکنه ، چند نفس عمیق میکشه و ادامه میده :«  سرورم ، شمارو در کارگاه برش چوب لازم دارن . یکی از اختراعات شاهزاده ایس خوب پیش نرفته . یه مرد زخمی شده و بقیه از کارکردن اجتناب کردن .»
:« لعنتی . هِنریک نمیتونه از عهده این قضیه بربیاد ؟»
پسر سرشو به مخالفت تکون میده :« هنریک کسی بود که زخمی شد سرورم . »
:« خیلی خب . بگو اسبم رو آماده کنن . به زودی میرسم اونجا . »
آری از پشت سرم میگه :« دوتا اسب . میشه بگی دوتا اسب آماده کنن؟ ببخشید ، نمیدونم اسمت چیه ! »
پسر بچه به آریانا نگاه میکنه ، گونه هاش قرمز میشن . لکنت زبونش بدتر میشه :« اسمم؟ … اِه … جان … اسمم جانه . سرورم ! »
آری دستشو میگیره طرف پسر :« سلام جان ، من آری ام . ممنون که انقدر سریع اومدی اینجا تا پیامتو برسونی . کارت خوب بود . بعد از اینکه گفتی اسب هار  آماده کنن ، مستقیم برو آشپزخونه و به اولگا بگو که من گفتم بهت چایی و شیرینی بده . باشه ؟»
به این حرفش ابرو بالا میندازم ولی باهاش مخالفت نمیکنم ، حداقل نه جلوی این همه آدم که دارن تماشا میکنن .
جان با تردید به من نگاه میکنه .
سر تکون میدم :« هرکاری که پرنسس میگه انجام بده پسر ، و سریع باش . »
موافقت میکنه و با چهره ای بشاش به سمت اسطبل میره .
برمیگردم طرفش :« این کارت واسه چی بود؟»

:« با عسل میشه مگس بیشتری گرفت تا سرکه ، فن . کسی اینو بهت یاد نداد ؟»
میوفته جلو و من سعی میکنم بهش برسم . زیر لب غرغر میکنم . حالا کی مگس خواست ؟!

پایانـ فصلـ هفتـ ?
دختر خون آشام - دانلود فایل APK
دختر خون آشام - پست 21 – فصل 7

درباره SeventhstrikeR

31 دیدگاه

  1. سلام خسته نباشی بانو.
    وای عالی بود
    خیلی خیلی مرسی

  2. این آریانا جان هم کخ داره هااا??????

  3. خیلی خوب بود…آری انگار رفته بهشت …اصن انگار نه انگار اونجا جهنمه …عاشق این راحتیش شدم…
    ممنون بابت پست:)

  4. خسته نباشی…خیلی خوبه که پستات طولانیه…ممنون.

  5. مرسی عزیزم از پست های طولانی و عالیت…خسته نباشییییی

  6. با تشکر فراوان از شما ???

  7. سلام.این کتاب انقدر برام جالب بود که تو تونستم یه شبه کل فصول ارائه شده را بخونم.به شدت منتظر مابقی ترجمه هستم.بسیار عالی بود خسته نباشید.

  8. با سلام چرا بقیه فصل ها نیستن من اینترنتم قطع شده بود و بقیه فصلارو نخوندم میشه برای یک روز دیگه رو سایت بزارین

  9. فصل دومش کی شروع میشه

  10. با سلام دوست عزیز بابت ترجمه بسیار عالیتون تشکر میکنم. کتاب بینهایت جذابی بود.اما متاسفانه من تا فصل ۱۲ بیشتر نخوندم.چند روزی از فضای مجازی دور بودم و وقتی برگشتم در کمال تعجب مابقی پست هارو ندیدم. آیا امکانش هست دو مرتبه درست بشه؟

    • با سلام.
      کتابهایی که تکمیل میشن پست هاشون بعد از 2 روز از روی سایت پاک میشه تا اپلیکیشن اندروید کتاب ساخته شده و روی بازار و مایکت قرار بگیره. به زودی میتونید کتاب رو از این دو برنامه دانلود کنید.

  11. سلام و خسته نباشيد
    ممنون از سايت خوب و ترجمه هاى عاليتون
    من دختر خون آشام رو تا همين قسمت خوندم و خيلى علاقه دارم دنباله اش رو بخونم ولى از سايت حذف شده و گفتين كه فايل اپك رو درست مى كنيد براى دانلود ، خب گوشى من فقط پى دى اف مى خونه و الان كه سعى مى كردم از بازار و اين مايكتى كه معرفى كرديدرمانى رو دان كنم اصلا نتونستم روى گوشيم وصلشون كنم مى خواستم مطمئن بشم وقتى دختر خون آشام رو برا دانلود گذاشتيد من مى تونم ادامه اش رو داشته باشم كه نا اميد شدم حالا نمى دونم اين برنامه ها روى آيفون وصل نمى شه يا من بلد نيستم مى شه لطفا منو راهنمايى كنيد

  12. راستی سر بقیه فصول دختر خون آشام چی اومد تا جایی که یادمه تا فصل 34 رفتین اما حالا فقط تا فصل 22 هست چی شد بقیه اش چی میشه

    • با سلام. بعد از تموم شدن ترجمه و گذشت 2 روز، پست های 7 فصل آخر از سایت حذف شدن تا فایل APK کتاب ساخته بشه. تا چند روز آینده میتونید این کتاب رو از بازار و مایکت دانلود کنید.

  13. لطفا ادامشو بزارید
    برای من امکانش نیست بخرم هرجور می خوام بخرم نمیشه لطفا اینجا ادمشو بزارید با اپلبکیشن رو رابگان کنید

  14. لطفا یکبار دیگه ادامه رو بزارید بعد دوباره حذف کنید

  15. خواهش میکنم

  16. سلام.لطفا بقیش رو بزارید.برای من امکانش نیست بخرمش.نه دان میشه نه خریده میشه.خواهش میکنم بقیش ر بزارید.هر چی توی این سایت شروع میکنم به خوندن تا نصفشه.یکم منصف باشید

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme