آخرین پست

دختر خون آشام – پست 21 – فصل 7

‘ فن سنگدل و جذابه ‘
– کایلا ویندهلم

داستان از دید فن

جلو میرم و درهای ورودی رو باز میکنم .
بورانی به داخل نفوذ میکنه ، و من فورا در رو پشت سرمون میبندم .
ولی دیوار هایی سنگی هنوز سردن و تا وقتی که به قسمت های داخلی قصر نرسیم خبری از گرما نیست .
میگم :« حتما خوابت میاد ، اتاقتو نشون میدم . فردا صبح ، اگه خواستی ، میتونم قصر رو نشونت بدم .»
آریانا میگه :« الان نشونم بده . اگه قراره یک ماه اینجا بمونم ، باید اطراف رو بشناسم »
خرخر میکنم.
آریانا :« البته اگه خسته نیستی »
:« من هیچوقت خسته نیستم »
موهای بافته شده اش رو روی شونه اش میندازه و سرشو کج میکنه تا نگاهم کنه .
لب هاش قرمزن و چشمام روشن .
:« خب ، شاهزاده . اطراف رو نشونم بده »
به طرف سرسرای بزرگ میریم که با پارچه های قرمز و نشان من -گرگ بزرگ – تزیین شده.
شروع میکنه به ورجه ورجه کردن اطراف سرسرا و من با خودم فکر میکنم که چطور میتونه بعد از این همه اتفاق انقدر بیخیال باشه .
اصلا این دختر کیه ؟
وقتی قبول کردم ازش محافظت کنم ، درمورد دوران کودکی و تحصیلش تحقیق کردم .
فکر میکردم به حد کافی میشناسمش ، ولی الان فهمیدم که هیچی ازش نمیدونم .
یه جورایی … فرق داره .
از وقتی وارد زندگیم شده همه ی وجودم خطر رو فریاد میزنه. اما توجهی نمیکنم . اون قسمتی از این ماجراس ، و باید محافظت بشه .
میگه :« یالا دیگه ، چقد کُندی »
آروم به جلو قدم برمیدارم ، به حد کافی تجربه دارم که بخوام با تمایلاتم مخالف کنم . اما آریانا فرق داره ، کاری میکنه به تجربه ام پشت کنم . که این برای هردوی ما خطرناکه .
بارون قیافه بانمکی به خودش میگیره و بهش نگاه میکنه .
حتی گرگ خائن من هم متوجه تفاوت اون شده .
شاید اصلا دختره رو به من ترجیح میده !
به سمت دری اشاره میکنم :« این میره طرف ضلع غربی . جایی که انبار ها و آشپزخونه قرار دارن . و ضلع شرقی مربوط به بخش خدمه اس.»
:« و این تخت پادشاهیته ؟» آریانا از چند پله بالا میره و روی صندلی سنگی بزرگی میشینه که پارچه های قرمز پشتش آویزون هستن « عالیه »
در این ساعت از روز فقط تعداد کمی خدمتکار بیدارن ، که همشون میخکوب شدن و به پرنسس زل زدن .
به نظر متوجه خدمتکارا نشده یا … شاید اصلا اهمیت نمیده .
سعی میکنم حواسش رو متوجه اطرافش کنم :« من از این قسمت قصر خوشم نمیاد ، ولی برای وقتی که کسی بخواد قدرت رو بدست بگیره و قوانین سرزمین رو اجرا کنه به درد میخوره »
لبخند میزنه .آرزو میکنم که وقتی دین داشت طلسمش میکرد مداخله نکرده بودم . کار احمقانه ای بود . اما من وظایف مهم تری دارم ، باید دنبال قاتل بگردم و سرزمین رو از جنگ و درگیری نجات بدم . واسه این چیزا وقت ندارم .
میگه :« پس قسمت مورد علاقتو نشونم بده »
برخلاف احساساتم ، لبخند میزنم و به مرکز سالن راهنماییش میکنم .

وقتی از زیر گذرگاه طاقداری عبور میکنیم ، بالا رو نگاه میکنه و میگه :« این یه درخته » و دستشو رو تنه ی درخت میذاره .
از پلکانی که دور تنه ی درخته بالا میریم .
میگم :« این درخت از مرکز قصر رشد کرده » و به درخت که با نور طلایی میدرخشه اشاره میکنم :« اینجا قسمت مورد علاقه منه »
بیحرکت و با دهن باز خیره شده.
 :« میدونم انتظار نداشتی این حرفو از شاهزاده جنگ بشنوی اما …. »
:« خیلی قشنگه »
لبخند میزنم و خوشحالم از جایی که قراره یک ماه خونه اش باشه خوشش اومده . شاید بیشتر از یک ماه . نه نه من نباید به چنین چیزی فکر کنم .
لبخندی زیبا میزنه . انگار که ما راز مشترکی داریم که هیچکس ازش خبر نداره . ولی من تنها کسی ام که رازی پیش خودش داره . که آریانا هیچوقت ازش خبردار نمیشه .
نگاهمو ازش میگیرم :« ممکنه وقتی از بیرون، قصرو نگاه کنی فکر کنی داخلش تاریک و غم انگیزه . اما من همه جا پنجره گذاشتم . بعضی شیشه معمولی و بعضی دیگه شیشه رنگی ، که به گوشه و اطراف قصر رنگ و رو بدن . »
با اخم به اطراف نگاه میکنه . کاری کردم که حواسش ازم پرت بشه . چون این روال کاره .
با قدم های سبک از پله ها دنبالم میاد . میتونم عطرشو احساس کنم ، شیرین و تند . درست مثل خودش .
مقابل دری چوبی با نشان عقاب توقف میکنیم :« این اتاقته ، هرچی که لازم داشتی برات آماده کردم . اما اگه چیزی احتیاج داشتی میتونی با زنگی که کنار تخته خدمتکارات رو صدا کنی . اونا هرچی بخوای برات تهیه میکنن تا بیشتر احساس راحتی کنی »
با فضولی نگاهم میکنه :« تو کجا میخوابی؟ »
:«آخرین اتاق سالن » و به دری با نشان گرگ اشاره میکنم « البته اگه کارم داشتی . »
:« باشه . ممنون . صبح میبینمت .»
دستش رو دستیگره در متوقف میشه و با کنجکاوی نگاهم میکنه .
 :« چیزی میخوای ، آریانا ؟»
:« فقط آری صدام کن . و بله . درواقع … میتونی دوتا لطف در حقم بکنی ؟»
:« چه لطفی ؟»
نگاهشو ازم میگیره و با انگشتر سنگی ای که همیشه دستشه بازی میکنه.
:« یه شمشیر میخوام . »
این چیزی نبود که انتظارشو داشتم :« میدونی چطور ازش استفاده کنی ؟»
سر تکون میده :« این خواهش دوممه . میخوام بهم یاد بدی .»

******

وقتی وارد اتاق میشم ، آتیش قبلا روشن شده .
مقابل تخت مکث میکنم . مطمئن نیستم میخوام بخوابم یا نه . اگرچه دیروقته و من سه روز نخوابیدم .
خیلی عجیبه که ما به خواب احتیاج نداریم .
آریانا ، تا وقتی که قول دادم به چیزی که ازم خواست عمل کنم ، اجازه نمیده قصرو ترک کنم .
من وقت برای بازی کردن نقش معلم برای شاگرد ندارم . اگرچه اعتراف میکنم این کارش قابل تحسینه . شاید این عمل امنیتش رو تضمین کنه .
بارون آهسته داخل اتاق میشه.

:« بالاخره بهت گفت دست از سرش برداری ؟»
گرگ مقابل آتیش دراز میکشه و لبخندی رو صورتشه .
آری چندبار سعی کرد به طرف من هلش بده ، اما موفق نشد .
میگم :« میدونی چیه ؟ من احساس بهتری به این قضیه پیدا میکنم اگه وقتی میبینیش غرغر کنی . مثل کاری که همیشه با بقیه میکنی .»
ناراحت میشه و بعد خرناس میکشه .
لباس هامو درمیارم و مستقیم میرم طرف حموم .
دوش بهترین چیزیه که برادرم ، ایس ، اختراع کرده .
میرم زیر دوش و میذارم آب ، تا وقتی که احساس کنم تمیز شدم و خستگیم از بین رفته ، روی عضلات خسته ام جاری بشه .
وقتی از حمام خارج میشم ، آری اینجاست . پشت میز کنار آتیش نشسته .
می ایسته و وقتی منو فقط با یک حوله میبینه چشماش گشاد میشن.
:« اوه ، معذرت میخوام … فقط میخواستم … فکر کردم که … »
بنظر نمیرسه بتونه جمله اش رو تموم کنه . و همینطور چشم ازم برنمیداره .
نمیدونم چه انتظاری ازش دارم ، اینکه نگاهشو ازم برداره ؟ یا خجالت بکشه ؟ . که هیچکدوم رو انجام نمیده .
همچنان نگاهم میکنه و بعد لبخند میزنه :« خب ، عادلانه بنظر میرسه . چون تو وقتی بیهوش بودم لباسمو عوض کردی .»
خیلی نزدیکمه .
با این فکر که نزدیک خودم بکشمش ، دندونامو فرو کنم تو گردنش و ضربان قلبشو احساس کنم ، مبارزه میکنم . عضلاتم سفت میشن .
کار هایی زیادی هست که دلم میخواد با این موجود بیگناه که مقابلم ایستاده انجام بدم .اما در عوض نفس عمیقی میکشم و منتظر میشم تا حرکت بعدیش رو ببینم .

دستاش از روی سینه ام به پایین سر میخورن و روی پهلوهام متوقف میشن .
چهره اش حالت ناخوانایی داره .
یکهو قدمی به عقب برمیداره :« وقتی اون لباسو تنم کردی کاری باهام نکردی ؟» با چشم های سبز زیباش منو به چالش میکشونه.
:« نه » صدام حتی از حالت عادی هم کلفت تره .
:« پس حسابمون صاف شد !»
به طرف میز برمیگرده و رو صندلی ولو میشه .
شلوارمو پیدا میکنم و برخلاف راحت نبودنش ، با سرعت میپوشم :« میشه بدونم این موقع شب تو اتاق من چیکار میکنی؟»
برای اولین بار ، نگاهشو پایین میندازه ، طوری که انگار خجالت زده شده :« بهم نمیخندی؟ »
برای هر دومون از نوشیدنی ای که برای اینجور مواقع نگه میدارم ، میریزم .
و بعد مقابلش مینشینم و جرعه ای از نوشیدنی میخورم :« بهم بگو »
وقتی صحبت میکنه صداش میلرزه ، و این باعث ناراحتیم میشه .
 :« تا الان دو بار کسی سعی کرده منو بدزده یا بکشه . اول تو دنیای خودم و الان اینجا . هیچوقت قبلا بهم … بهم حمله نشده بود . هیچوقت تاحالا تو زندگیم احساس نا امنی نکردم . همیشه فکر میکردم قوی ام . و میتونم از پس همه چی بربیام . اما الان میفهمم اشتباه میکردم .»
سرشو بالا میگیره و مستقیم تو چشمام نگاه میکنه . :« فن ، من میترسم ، از تنهایی میترسم . و این به طرز رقت انگیزی ضعیفم میکنه . اما این حقیقته. نمیتونم بخوابم ، حتی نمیتونم چشمامو ببندم چون هیولاهای بدون چهره ای رو میبینم که بهم حمله میکنن . »
اشکی از چشمش روی گونه اش جاری میشه .
احساساتمو نادیده میگیرم و اشک رو از گونه اش پاک میکنم :« اینجا جات امنه ، من ازت محافظت میکنم . »
بارون که کنار پاهاش خوابیده ، بلند میشه و سرشو روی پاهاش میذاره .
میگم :« حتی بارون هم ازت مراقبت میکنه .»
خرخر میکنه ، لبخند میزنه و بعد صاف میشینه :« ممنون . متاسفم که شب اول اقامتم اینجوری رفتار کردم . مطمئنم پرنسس ها و ملکه ها نباید اینطور رفتار کنن .»
شونه بالا میندازم :« نمیدونم ، از وقتی که مادرم خیلی خیلی وقت پیش کشته شد ، نه ملکه داشیم نه پرنسس . »
سرشو کج میکنه :« تو مادر داشتی ؟»
میخندم :« خود به خود که به وجود نیومدم !»
در حین حرف زدن دسته ای از موهاش رو دور انگشتش میپیچه :« تو یه خون آشامی ، من فکر نمیکردم خون آشام ها بچه دار بشن . منظورم اینه که فکر میکردم از قبل وجود داشتین ، مثل فرشته ها و تمام چیز هایی که وقتی بچه بودم از انجیل یاد گرفتم .»
:« این ‘چیز هایی که از انجیل یاد گرفتی’ خودشون یه معما هستن و فقط جزء کوچیکی از حقایقی هستن که اتفاق افتادن .همونطور که قبلا گفتم ما خیلی خیلی وقت پیش تو یه دنیای دیگه زندگی میکردیم . مردم باهم متحد بودن ، ولی پادشاه اون منطقه شروع به گرفتن تصمیماتی کرد که برادرش باهاشون مخالف بود . بین اونا درگیری پیش اومد ، برادره باخت و همراه تمام کسانی که از شورش حمایت کردن از اونجا تبعید شد . اینطوری بود که گونه ی ما اومد اینجا ، به این دنیا . اما پادشاه فقط به تبعید کردن راضی نشد . همه ی اونا و نسلشون رو طلسم کرد . اینطوری ما این چیزی شدیم که الان میبینی ، خون آشام ها ، موجوداتی که برای بقا به انسان ها و خون احتیاج دارن . درحالیکه نقطه ضعفی مهلک تو دنیای اونا دارن . و این آخرین انتقام پادشاه بود برای خیانتی که در حقش شد . »
گفتن تمام این ماجرا به یک انسان خیلی عجیبه . اما اون به زودی یکی از ما میشه . متنفرم از اینکه ببینم اون هم مثل ما طلسم میشه . طلسم به خون ، ضعف ، نفرین .

همه ی اینا فقط برای نجات مادرش.

خمیازه میکشه و پلک هاش سست میشن . میفهمم که خسته اس .
میخوام بهش بگم که برگرده اتاقش و بخوابه ولی یاد حرفش میوفتم که گفت نمیتونه . پس پیشنهاد دوم احمقانه ام رو مطرح میکنم که تو اتاق من بخوابه . کنار من .
انتظار دارم پیشنهادم رو رد کنه ، و قسمتی از وجودم به همین امیدواره ، ولی قبول میکنه . و میخزه روی یک طرف از تخت بزرگ . طوری که انگار تخته خودشه .
به طرف خالی تخت اشاره میکنه :« قصد ندارم تورو از اتاق خودت بیرون کنم . قبلا هم یه بار رو کاناپه کنارت خوابیدم .»
بارون میپره رو تخت و آریانا پشت گوش هاشو نوازش میکنه :« علاوه بر این ، اگه بخوای کاری کنی بارون حسابت رو میرسه .»
در این مورد حق با اونه . خوشحالم بارون مراقبشه . چون برخلاف قسمی که خوردم ، ممکنه همیشه پیشش نباشم تا ازش محافظت کنم.
من همیشه بدون لباس میخوابم ولی اینبار به استثنا شلوار تنمه .
دراز میکشم رو تخت .
تخت بزرگیه ولی اون وسط خوابیده .
لباس خواب نازکی تنشه .
برای مدت یک ساعت یا بیشتر تماشاش میکنم ، تا وقتی که نفس هاش منظم میشن و میفهمم که خوابش برده .
خیلی دلم میخواد لمسش کنم و به خودم نزدیکش کنم . اما این برام مثل شکنجه ای شیرین میمونه که بهش عادت ندارم .

دختر خون آشام - پست 22
دختر خون آشام - پست 20

درباره SeventhstrikeR

18 دیدگاه

  1. دهانم بسته گشت 😣😣😣
    من دیگه حرفی ندااااارممم 😔😔😔
    اشر کجااااایییی دقیقااا کجاییی ؟!😭😭😭😭

  2. عالی بود از الان منتظر پست بعدی هستم 😍😍
    ممنون😘💖💕💕💖

  3. خیلی قشنگه.خسته نباشی…من عاشق فن شدمممم.خیلی خوبه…:-)

  4. مرسی شیرین جون 😉😙
    خسته نباشی عزیزم😍
    یعنی پسر داستان فنه؟😣

  5. 🙁 nmishe in ba 7tashunm ezd kone? 😀 hamashun khubn

  6. ممنون عزیزم
    عالی بود
    هم چنان فن رو دوست میدارم امیدوارم باعث پنچری نشه

  7. می شه بپرسم چند جلده و هر جلد چند قسمته؟؟

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme