آخرین پست

دختر خون آشام – پست 20

دورا مارو به طرف میزی در انتهای رستوران راهنمایی میکنه ، وقتی از دید خارج میشیم صدای خنده و شوخی دوباره بلند میشه.
میز در گوشه ی دنجی که از بقیه رستوران جدا شده قرار داره و با نور شمع روشن شده.
رو صندلی میشینم و فن رو به روم میشینه . بارون میره زیر میز و بین پاهامون میخوابه .
:« مِنو یا همچین چیزی دارن ؟» مطمئن نیستم رستوران جهنم چطوریه !
فن میگه :« نه . من برات سفارش میدم » میخوام اعتراض کنم که دستشو بالا میاره :« اگه مشکلی نیست ؟»
:« اوه البته ، فقط چیز تندی نباشه . »
دورا با لیوان های بزرگی از مایع قرمز رنگ برمیگرده و هرکدوم رو مقابلمون میذاره:« چه سفارشی دارین ؟»
:« دوتا فلافل ، سالاد یونانی ، نون پیتا و حموس [¹]  و  سینه ی مرغ برای بارون . »
ابرو بالا میندازم :« پس اینجا فقط شبیه یونان نیست.  نسخه ی بدله ؟»
:« بیشتر غذا ها و فرهنگمون از دنیای شما الهام گرفته شده و با عناصر مخصوص خودمون آمیخته شده . تکنولوژی تنها چیزیه که نمیتونم ازش کپی برداری کنیم .» جرعه ای از نوشیدنی قرمز رنگش میخوره و ادامه میده :« مردم من اهل دنیای دیگه ان . ما تبعید شدیم و اینجا اومدیم . و تلاش زیادی برای ساختن دنیای جدیدی کردیم ، جایی که درحین فشار جادو ، آزاد باشیم.»
میگم :« اینجا همه خون آشامن؟»
:« اکثرا . ولی همه نه . بعضیا به علت جادوی خاصی که دارن بیشتر شبیه هیولان . »
:« مثل نگهبان سیاهچال ؟ »
فن لبخند میزنه :« بله ، مثل اون . و عده ی زیادی فا هستن . اکثرشون حرامزادن  … دورگه . نتیجه رابطه ی خون آشام ها و فا . »
:« اونا مثل شما نیستن ؟»
شونه بالا میندازه :« دورگه ها آزادیشون رو مدیون خونِ خون آشامی که تو رگشونه هستن . اما به هر حال محدودیت هایی دارن ، مخصوصا درمورد استفاده از جادو . حق و حقوق زیادی ندارن . تو جهنم زندگی میکنن . اگه دورگه نباشن  … » بازم نوشیدنی میخوره « پس فا هستن که بردگی ارباب خون آشامشون رو میکنن . »
:« چه بد . »
:« به هرحال این براشون بهتر از راه حله آخره .» و نوشیدنی رو تموم میکنه .
:« راه حل آخر چیه؟»
:« اعدام . »
نوشیدنیم رو بو میکنم ، شیرینه ، جرعه ای میخورم.
مزه های مختلفی رو زبونم جاری میشه ، اول شیرین ، بعد یکم تند ، سپس ترش . که مزه ی بعدی دوباره شیرینه . احساس سبکی و آرامش بهم دست میده :« این الکل داره ؟»
نیشخند میزنه :« اینطور که تو میخوری نه ، ولی ممکنه تاثیری داشته باشه . با احتیاط بخور .»
نوشیدنی عالیه ، یکی دیگه سفارش میدم .
دورا برامون غذا میاره که به اندازه ی بوی خوبش خوشمزه بنظر میرسه.
مشغول میشم و با ولع میخورم . نمیدونستم اینقدر گرسنمه .
فن میگه :« فکر کنم ما ازت خوب پذیرایی نکردیم ! »
:« از وقتی مامانم مریض شده چیز زیادی نخوردم .»  با دهن پر ادامه میدم « فکر کنم اشتهام برگشته که انتقام بگیره ! »
بشقاب خودمو تموم میکنم و بعد میرم سراغ فلافل فن .
دورا با سینی پر از شیرینی هایی که عسل و دارچین روشون ریخته شده میرسه.
فن میگه :« اینا loukoumades هستن . » و یکی میذاره دهنش : « خوشت میاد . »
راست میگه . مزه ی شیرینش تو دهنم آب میشه . با ولع اونا میخورم .
وقتی عسل انگشتم رو لیس میزنم . مردی طرفمون میاد . فن بلند میشه تا باهاش حرف بزنه .
بارون به سرعت بلند میشه و آروم غرغر میکنه .
:« از دیدنت خوشحالم ، فن . اوه تو دختره رو آوردی ! »
بلند میشم و امیدوارم که تمام عسل روی انگشتامو لیس زده باشم ، بعد با مرد دست میدم .
به اندازه فن قد بلند نیست ولی خیلی خوش قیافس . چشم های قهوه ای درشت ، موهای تیره و چهره ای مهربون .
میگم :« از دیدنتون خوشحالم . »
:« من هم همینطور . » باهام دست میده « خوشگل تر از اونی هستی که اشر گفت . فکر کنم میخواست تورو واسه خودش نگه داره ! »
خرخر میکنم :« نتیجه این کارشو میبینه ! »
زب کنار ما میشینه و به فن میگه :« اطلاعاتی درمورد موردی که بحث کردیم دارم . » صداش آرومه . نگاهی سریع به من میندازه.

فن میگه :« میتونی پیشش حرف بزنی ، بالاخره یه روز میخواد ملکه بشه .»
زب به توافق سر تکون میده :« به کیمیاگرام گفتم به زهری که تو اتاق پدر پیدا شده بود نگاهی بندازن . خب … اصلا زهر نبود .»
چشمای فن از تعجب گشاد میشن ، و زب با تب و تاب ادامه میده :« کسی پدرو ضعیف کرده و بعد کشتتش . »
فن میگه :« اما هیچ زخمی رو بدنش نبود ! »
:« شاید متوجه نشدیم ، اگه جنازه رو بررسی کنیم ممکنه زخمی کوچیک پیدا کنیم .شاید از سوزن یا سلاحی کوچیک استفاده کرده باشن . »
:« میخوای پدر رو از قبر بیاری بیرون ؟»
:« تو همین فکرم . ایس که موافقه . مگه تو نمیخوای بفهمی چه اتفاقی افتاده ؟»
فن سرشو پایین میندازه و آه میکشه :«  باید قبل از بقیه این کارو بکنیم . »
زب با لبخند میگه :« من و ایس قبلا پیشنهاد رو مطرح کردیم . » بعد برادرشو در آغوش میکشه .
فن خودشو کنار میکشه و به گرگ علامت میده که کنارش بایسته :« ما باید بریم ، زب . غذا طبق معمول عالی بود . »
زب اخم میکنه :« چقدر زود . فکر میکردم حداقل برای چنتا نوشیدنی یا دسر بمونی .»
فن به مخالفت سر تکون میده :« باید دختره رو ببرم به منطقه ام و بعد به کارم برسم . »
زب میگه :« خیلی خب . ما بالاخره میفهمیم چه کسی این کارو کرده . اونا نتیجه کارشونو میبینن . »
فن سر تکون میده و ما از رستوران خارج میشیم .
صبر میکنم تا به قایق برسیم که سوالی که دیوونه ام کرده رو بپرسم.
:« چرا بهش نگفتی به یکی از شاهزاده ها مشکوک شدی؟»
قایق شروع به حرکت میکنه و فن تا وقتی که قایق به حد کافی از شهر دور نشده چیزی نمیگه .
کانال ها راه های متفاوتی دارن : راه های صاف و مستقیم برای عبور سریع از هفت منطقه ، و راه های فرعی برای سفر بین داخل مناطق .
قایق ما تو راه مستقیمی پیش میره .
فن بالاخره جوابمو میده :« چون میدونم به چه کسایی اعتماد کنم . باید محتاط باشم. توهم همینطور . سعی میکنم حقیقتو قبل از اینکه یک ماهت با من تموم بشه کشف کنم تا دست خائن نیوفتی .اما اگه نتونستم به هیچکدومشون چیزی نگو . چون فقط خودتو بیشتر تو خطر میندازی .»
نوشیدنی ای که خوردم خواب آلودم کرده ، و برخلاف مقاومتم برای بیدار موندن ، خوابم میبره .
وقتی بیدار میشم ، قایق آهسته تر میشه . و ما تقریبا به منطقه فن رسیدیم . خورشید از پشت کوه بالا اومده . کره ای طلایی و بزرگ که بنظر هیچ تاثیری رو گرما نداره .
هرچقدر دورتر میریم افت دما بیشتر میشه .
میلرزم و فن شنلمو میده بهم.
میگم :« اینجا همیشه انقدر سرده ؟»
:« نه ،اینجا چهارتا فصل داریم که الان شروع زمستونه . هنوز سرمای واقعی تو راهه ! »
:« پس … اون وقت جهنم یخ میزنه ؟»
قیافه اش از حرف من هم خنده دار تره.  میزنم زیر خنده . ولی اون همچنان جدیه .

با پا بهش ضربه میزنم :« یالا ، خودتم میدونی خنده داشت . اعتراف کن .»
:« من شاهزاده جنگ ام . ‘ اعتراف ‘ کردن بلد نیستم .»

از قایق بیرون میایم و از گذرگاهی سنگی که علامت مچ دست فن روش حکاکی شده عبور میکنیم .
 درخت های بلند کم کم نمایان میشن. چیزی بین بوته ها تکون میخوره.
سنجابی با دهن پر از غذا از تاریکی بیرون میاد .
بهش سلام میکنم . فن زیر لب چیزی درمورد ‘ سنجاب ها ‘ و ‘ گوشت ‘ میگه . بارون لباشو لیس میزنه و سنجاب دوباره بین بوته ها ناپدید میشه و جا پا های کوچیکی رو برف باقی میذاره .
میخندم ، نور خورشید صبحگاهی به صورتم میزنه . به حرکت ادامه میدیم.
درخت ها کم کم فاصله ی بیشتری از هم پیدا میکنن .
به دروازه ای بلند و چوبی میرسیم که در هر دو طرف ، نگهبانی با زره نقره ای ، نیزه و کلاه خودی مزین به پر سفید ایستاده .
درخت ها به شکل قوسی بالای دروازه رو پوشوندن و سایبانی برای بقیه مسیر ایجاد کردن .
بارون جلو میره و با پنجه هاش دروازه رو خراش میده ، نگهبان ها دروازه رو برامون باز میکنن .
بوی نان و شیرینی تازه پخته شده ازشهرِ پشت دروازه به مشام میرسه .
همچنین صدای باز شدن مغازه ها و صحبت صبحگاه مردم.
قصر در فاصله ی دوری از شهر قرار داره .

رشته کوهی تیز و ناهموار یکی از چهارتا دژ قلعه رو تشکیل میده .
آبشارها از قله ها سرازیر میشن و در حومه شهر برکه ها حوضچه هایی تشکیل میدن .
وقتی از زیر درختای خمیده عبور میکنیم ، چیزی توجهمو جلب میکنه . میرم طرف یک درخت و دستمو روش میکشم . تنه ی این درخت و همه ی درخت ها با کریستال هایی با اشکال و رنگ های مختلف پرشده .
دستم روی کریستالی فرود میاد که نورش مثل نبض میزنه , مثل ستاره ای شعله ور .
فن از پشت سرم میگه:« به اون میگیم کریستال ستاره دنباله دار . بیشتر این کریستال ها تو دنیای تو هم وجود دارن ، اما اون یکی فقط مخصوص ماس . میگن که قدرت زیادی برای کسی که طرز استفادشو میدونه میاره . همچنین میگن که وسیله ای برای کشف حقیقته .»
:« خیلی قشنگه . فکر میکنی واقعا قدرت داره ؟»
شونه بالا میندازه :« من این چیزا علاقه ندارم . »
صدای زنانه ای میگه :« فنِ سنگدل و جذاب اینجاست !»
برمیگردم و زنی قد بلند ، خوش هیکل و برازنده میبینم که دست های فن رو گرفته .
خیره کننده اس . موهای بلند آبی ، چشم های نقره ای که مثل چشم های گربه ان و … گوش های تیز .
دست کثیفش رو با پیشبند چرمی اش پاک میکنه و باهام دست میده :« من کایلا هستم . خواهرِ این ناقص الخلقه .تو باید آریانا باشی ! »
خواهرش ؟ باهاش دست میدم و از قدرت دستش تعجب میکنم :« بله ، از دیدنتون خوشحالم ! »
سعی میکنم به گوش هاش نگاه نکنم اما نمیتونم .

میخنده و یکی از گوشاش رو لمس میکنه :« من دورگه ام . نیمه فا . پدرمون با یکی از برده هاش رابطه داشت . مادرم . »
سر تکون میدم و وانمود میکنم که متوجه شدم .
فن دستشو دور شونه ی خواهرش میندازه و نیشخند میزنه :« کایلا بهترین آهنگر تو کل سرزمینه و البته آهنگر سلطنتی ما در در اینجا . شمشیر ، چاقو ، و حتی جواهرات درست میکنه .تو هفت منطقه بهترینه .»
میگم :« چه جالب . دوست دارم گاهی وقتا کارتو ببینم ، البته اگه موافق باشی . »
کایلا با موهای بافته شده آبی رنگش بازی میکنه :« حتما . » چشماش با شادی میدرخشن . به ساختمونی که زیاد از اینجا دور نیست و دود سیاه ازش بلند میشه اشاره میکنه :« اونجا کوره ی آهنگری منه . هروقت خواستی بیا .»
کایلا با لبخند به طرف فن میچرخه :« اومدم بهت بگم اگه شمشیر بیشتری تو زمان کوتاهی میخوای ، به فولاد بیشتری احتیاج دارم . داره تموم میشه . »
فن سر تکون میده :« هرچی که بخوای آماده میکنم !»
:« خوبه » کایلا دور میشه ، به ما دست تکون میده و میره طرف کوره .
میگم :« اگه تو یه شاهزاده ای ، یعنی اونم … »
:« پرنسس ؟ نه . اون حرامزادس . هرچی که الان در اختیار داره با کارکردن بدست آورده »
چشماش تیره میشن :« پدرم … پدرم باهاش مهربون نبود »
دستشو میگیرم و امیدوارم آروم بشه :« میشه شهرو نشونم بدی؟»
فن از بین خیابون ها عبور میکنه . بیشتر مغازه داران و مردم به ما خوش آمد میگن ، اما فن غرق در افکار خودشه و بهشون توجه نمیکنه.
وقتی میبینم مردم چطور از این رفتارش ناراحت میشن اخم میکنم.  فن باید رو رفتارش با مردم کار کنه .
به پل متحرکی میرسیم که روی گودالی از آب قرار داره .
به طرف در ورودی قصر میریم .
فن با غرور میگه :« این قصر استون هیله [²]. و خونه ی تو برای یک ماه .»
در حالیکه به قصر خیره شدم سر تکون میدم .
و بعد برمیگردم طرفش تا سوالی که ذهنمو درمورد گفت و گوش با کایلا مشغول کرده بپرسم .
:« فن ، چرا اینقدر سریع به این همه شمشیر احتیاج داری ؟»
:« چون جنگ داره شروع میشه و من وظیفه دارم تا آماده باشم »

پایانـ فــصــ?ــلـ شیشـ

 ¹-خوراک خمیر مانندی از نخود پخته و کوبیده و سیر و غیره .
²- Stonehill
دختر خون آشام - پست 21 – فصل 7
دختر خون آشام - پست 19

درباره SeventhstrikeR

22 دیدگاه

  1. عالیه می تونم روند پست گذاریتون رو بدونم؟؟؟

  2. عالی بود …خیلی خیلی خیلی مرسی??
    خسته نباشید???

  3. عالی بود ممنون ?????

  4. خیلی پست خوبی بود….ممنون
    بازهم یک عدد جذاب دیگر….عی بابا:)

  5. بسیار زیبا مرسی از پست طولانی عزیزم ایشالاه همه ی دوستان همینقدرو بیشتر باشن طولشون ?

  6. پست طولانی بود چسبید تشکر????

  7. سلام خسته نباشی عزیزم…تشکر فراوان

  8. عالی بود خیلی ممنونم از زحماتتون
    تا حالا فکر میکردم این غذا ها عربیه !؟

  9. شیرین جون خسته نباشی?
    مثل همیشه عالی بود مرسی از زحماتت عزیزدلم????
    به نظر تو کی پسر داستانه? دارم میمیرم از فضولی?کاش زودتر مشخص بشه?

  10. ممنون وخسته نباشید

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme