آخرین پست

دختر خون آشام – پست 19

فن میگه :« تو میدونی که من نیستم چون من نمیخوام پادشاه بشم . و میدونم تو نیستی چون بیش از اندازه بهت اعتماد دارم . علاوه بر این تو مدت زیادی با آریانا تو دنیاش بودی ولی حرکتی علیهش نکردی .میتونستی کاری کنی تا دزدینش آسون تر بشه ، اما نکردی . پس باید یکی از بقیه باشه .»
نگاه شاهزاده ها روی همدیگه قفله . من نباید اینجا باشم ولی بارون چسبیده به پاهام .
حرفایی آروم رد و بدل میکنن .
من باید هر ماه با یک شاهزاده باشم ، اما اگه یکیشون خائن باشه ، چه بخوام چه نخوام ، دزدیده میشم .
میگم :« میدونم چرا فا دنبالمه .وقتی که اعلام کردید فقط من میتونم سرنوشت این سرزمین رو تعیین کنم ، منو یه هدف قرار دادید  .اما هنوز نگفتید که چرا منو انتخاب کردین؟ چرا من انقد براتون مهمم ؟»
اشر اخم میکنه :« واسه جواب دادن این سوالت لازمه پدرمونو زنده کنیم . اون کسی بود که پیمان روح مادرت رو نوشت . و کسی بود که دستور داد تورو اینجا بیاریم تا با یکی از ما ازدواج کنی قبل از اینه پیمان جدیدی بسته بشه . نمیدونیم چرا . و این قضیه باعث آشوب بین برادرامون شده ، که موافق نیستن سرنوشت خودشون و این سرزمین تو دستای یه دختر انسان رقم بخوره »
فن میگه :« به همین خاطره که ما باید این مکانو ترک کنیم . من تورو به منطقه خودم میبرم و تا وقتی که بفهمیم کی بهمون خیانت کرده جات امنه .»
فن به اشر سر تکون میده و از اتاق خارج میشه .
اشر دستمو میگیره :« مواظب خودت باش ، آریانا . به زودی دوباره میبینمت »
دنبال فن از اتاق بیرون میرم و گرگش کنارم راه میوفته .
منو طرف ورودی قصر میبیره . شمعدون بزرگی ، با شاخه های کریستالی و برگ های درخشان از سقف آویزونه که سایه های بلندی روی دیوار میندازه .
درها بلند ، پهن ، و از چوب سخت ساخته شدن که سمبل یه درخت روش کنده کاری شده .
فن درو باز میکنه و بارون هلم میده داخل .
هوا تاریکه ، از نیمه شب گذشته و آسمون با ستاره ها و دو ماه روشن شده .
برای بار دوم سوار قایق میشم :« واقعا این سریع ترین وسیله نقلیه ی اینجاس ؟»
فن میگه :« آره ، بشین »

حداقل پوشیدن شلوار و چکمه راحت تر از لباس بلند و کفشای پاشنه بلنده .

گرگ کنارم میشینه و سر بزرگشو رو پاهام میذاره .
قایق با حرکتی جادویی آب رو میشکافه و مسیرو در پیش میگیره .
شب گرمیه . انتظارشو نداشتم . شنلمو درمیارم و میذارم کنارم.
میگم :« هوا بوی متفاوتی میده … یه جورایی خشک تر از منطقه تو »
فن ابرو بالا میندازه :« دماغت واس خودش ردیابیه . خوبه ، ازش استفاده میکنیم . تقریبا رسیدیم به منطقه نیام [¹] . شاهزاده طمع . سرزمینش بیابونیه و زیاد صادرات نمیکنه اما تجارت سرزمینو زیرنظر داره .»
:« پس نیام مامور مالیاتیه ؟ باید معروف باشه »
فن میخنده :« یه جورایی ، همینطور بانکداره . »
از بین منطقه اش عبور میکنیم ، گرچه تاریکه ولی میتونم مرکز شهرو بین امواج ماسه ببینم . به نوع خودش زیباس . ساختمونی در مرکز قرار داره که از ماسه سنگ ساخته شده ، همچنین بازاری با غرفه های رنگارنگ که کالاهاشون رو به نمایش گذاشتن .
الان بازار بسته اس ولی میتونم شلوغیش رو تصور کنم.
سوال های زیادی دارم اما خسته تر از اونی ام که بپرسم . و فن هم  با چشمای بسته به کوسن تکیه داده ، اما میدونم که مثل همیشه گوش به زنگه .
اصلا این مرد استراحت میکنه ؟ فکر نکنم .
 بارون رو نوازش میکنم که باعث میشه مچاله تر بشه و پوزه اش رو به دستم بماله تا بیشتر جلب توجه کنه .
فن میگه :« باید چیز خاصی تو وجودت باشه »
:« به خاطر دستور پدرت ؟»
چشماشو باز میکنه تا نگاهم کنه :« نه. بخاطر بارون . قبلا صاحبی جز من نداشته . وقتی توله بود پیداش کردم . یاغی های سرزمین دورافتاده توله های دیگرو کشته بودن .زنده موندن اون معجزه بود ، اگرچه داشت میمرد . من ازش پرستاری کردم و تقریبا دو هفته از کنارش جم نخوردم.  اگه از تو خوشش میاد ، که قطعا هم همینطوره ، باید چیز خاصی تو وجودت باشه . »
:« بخاطر همین با دین درگیر شدی؟ چون گرگت از من خوشش میاد ؟»
:« بهت گفتم چرا اون کارو کردم . »
:« که ازم محافظت کنی ؟ فکر نکنم این تمام ماجرا باشه . دین رو زن ها تاثیر میذاره ، نه ؟»
فن خرخر میکنه :« فقط زن ها نه . اما بله . این قسمتی از افسونشه »
:« و افسون تو چیه ؟»
:« کشتار »
:« هه ، این اصلا افسون به حساب نمیاد »
****
منظره ی اطراف از بیابون به ناحیه ای گرمسیری و شاداب تغییر میکنه .
میپرسم :« کی اینجا زندگی میکنه ؟»
مرکز شهر دیده میشه ، و برخلاف منطقه ی نیام اینجا هنور شلوغه .
زن ها بالاپوش های طلایی ، نقره ای و بنفش پوشیدن و شال های پارچه ای نازک دور اندام ظریفشون پیچیدن.
مرد ها زیاده پوشیده نیستن و اندام عضله ایشون زیر نور برق میزنه.
موسیقی نواخته میشه و مردم شروع میکنن به رقصیدن .
میگم :« وایسا ، بذار حدس بزنم . دین ؟»
:« بله .منطقه اش مرکز تفریح تو کل سرزمینه . اگه از من بپرسی ،منطقه ی دین مزخرف ترینه ! »
رایحه گل ها و بوی روغن تو هوا پیچیده.نفس عمیق میکشم :« من اینطوری فکر نمیکنم . عشق ، تفریح ، خنده . حداقل این چیزا واسه انسان ها ضروری ان . روح و جون مارو تغذیه میکنن. »
:« اینا همش باعث حواس پرتی میشه ، چه انسان چه ارواح . مهم نیست »
دستاش رو روی سینش گره میکنه و ساکت میشه .
میپرسم :« چطور ممکنه آب و هوای مختلفی اینقدر نزدیک بهم به وجود بیان ؟»
فن شونه بالا میندازه :« به خاطر جادو . منم میتونم همین سوالو درمورد دنیای تو بپرسم . دنیای ما فقط فشرده تره .»
کم کم میخوام چُرت بزنم که وارد منطقه ای جدید میشیم و گرگ تکونم میده.
فن صاف میشینه ، آماده ی خطر .
:« اوضاع خوبه ؟»
:« فقط دارم احتیاط میکنم. چون ما الان تو منطفه ایس [²] هستیم. »
این منطقه پر از شگفتیه . اگرچه شب از نیمه گذشته ولی مردم بیدارن و داخل مغازه ها ، زیر چراغ بزرگی کار میکنن .خونه ها هم شلوغن . دود از دودکش هاشون بیرون میاد و پنجره ها با نور زرد میدرخشن .طوری که انگار این منطقه کارگاه بزرگیه که متعلق به یک مخترعه.

دستگاهی رو میبینم که آب رو به بخار تبدیل میکنه و انرژی دستگاهی دیگه رو که چوب خرد میکنه تامین میکنه .

میپرسم :« گناه این شاهزاده چیه؟[³] »
:« تنبلی . »
:« جدی؟ اینجا که دقیقا برعکسش به نظر میاد .»
:« آره . ایس با استعداده . همینطور تنبل ، البته طبق حرف خودش . من شخصا هیچوقت هیچ تنبلی ازش ندیدم .اون ادعا داره که اگه میخوای آسونترین ، سریعترین و بهترین راه رو برای انجام چیزی بدونی ، واگذارش کن به شخص تنبل . علاوه بر این ها ، اون چیزهایی اختراع میکنه تا زندگی رو برای همه آسونتر کنه .»
انفجاری مهیب از دور به گوش میرسه و توده ای آتیش و دود به آسمون بلند میشه :« اون چی بود ؟ »
فن با تاثر میگه :« اختراعی که خوب پیش نرفت. اگه نزدیکتر بودیم صدای ناسزا گفتن ایس رو هم میشنیدیم .»
به کوسن تکیه میدم و اعتراف میکنم :« انتظار نداشتم جهنم این شکلی باشه. »
:« نذار این زیبایی ها گولت بزنن پرنسس . ما هنوز ارواح خبیثه ایم . و اینجا هنوز مکان خطرناکیه . مخصوصا الان برای تو ! »
شکمم غرغر میکنه و بارون سرشو بالا میگیره .
 میگم :« نمیدونم آخرین باری که چیزی خوردم کِی بوده !»
 فن صاف میشینه و اهرم کنار قایق رو به سمت دیگه ای تنظیم میکنه :«پس مطمئنم از منطقه ی زب [⁴] لذت میببری.»
:« چطور مگه ؟»
:« به زودی میفهمی »
قایق به سمتی میچرخه و منطقه ای شبیه یونان نمایان میشه.
کوهی از وسط آب بیرون زده که بخاطر وجود خونه ها و چادر ها خال خالی بنظر میرسه. بالای کوه قصری همراه با میدان مسابقاتی وجود داره.
شهر پر سر و صداییه ، حتی این موقع شب .
 مردم درحال نوشیدن ، خوردن ، خندیدن و افراط در خوشی هستن .
قایق ما در بارانداز کوچیکی متوقف میشه.
فن از قایق میپره بیرون و دستش رو میگیره طرفم .
دستش گرم و قویه .
 دلم نمیخواد دستشو ول کنم ، بنظر اون هم نمیخواد .
کسی تو لنگرگاه بهمون برخورد میکنه :« ببخشید » مرد مست همراه رفقاش دور میشه تا دنبال چیزی سرگم کننده بگرده .
میپرسم :« زب شاهزاده شکم پرستیه ؟»
:« بله . و غذای مورد نیاز سرزمین رو تهیه میکنه . بیا بریم تا تو چیزی بخوری و بعد بریم خونه .» 
وقتی از بین شهر عبور میکنیم نزدیک بهش میمونم .شهر شلوغ و پر از مردم خوش لباسیه که آماده مهمونی گرفتن هستن .
فن میدونه کجا داره میره ، از خیابون های پیچ در پیچ کوه بالا میره ، تا جایی که پاهام درد میکنن و گشنه تر از قبل میشم .
بالاخره به جایی شبیه رستوران میرسیم .
بویی که ازش به مشام میرسه شکمم رو به وادار به غرغر میکنه .
وقتی فن وارد رستوران میشه ، سر و صداها میخوابن و همه به ما خیره میشن .
بنظر میاد که شاهزاده جنگ  مشهوره .
زنی که پیشبندی به کمرش بسته طرف فن میاد .
با چشماش فن رو تحسین میکنه :« سرورم ، از دیدنتون خیلی خوشحالم . چیکار میتونم براتون بکنم ؟»
زن حتی بهم نگاهم نمیکنه ، شاید  نامرئی ام !
با چشم چرونی و خودنمایی شاهزاده رو برانداز میکنه که باعث میشه براش احساس تاسف کنم ! اگرچه فن اصلا توجه نمیکنه !
فن میگه :« یه میز برای دو نفر ، دورا. و لطفا به برادرم اطلاع بده که ما اینجاییم . »
زن سرتکون میده و چند حلقه موی طلایی روی صورت سبزه اش میوفته :« دو نفر؟»
فن دستشو دور شونه ام حلقه میکنم که وزنش باعث میشه تعادلمو از دست بدم . پشتمو صاف میکنم تا نیوفتم.
بارون بین پاهای ما می ایسته و نزدیک بودنمون لذت میبره.
دورا اخم میکنه :« البته ، بذارید یه میز براتون پیدا کنم .»
فن میگه :« یه میز خصوصی »
دورا :« بله ، یه میز خصوصی »
★★★★★★★★★★★★★★★★
¹-Niam
²-Ace
³- این هفت تا شاهزاده همون هفت تا گناه کبیره ان که لقب هرکدومشون از یکی از گناها اومده ، مثلا غرور که اشر شاهزاده غروره.
⁴-Zeb
★★★★★★★★★★★★★★★★
احساسـ تاسفـ آریانـا خیلیـ جالبـ بود ?
دختر خون آشام - پست 20
دختر خون آشام - پست 18 - فصل 6

درباره SeventhstrikeR

28 دیدگاه

  1. مرسی برای پست های منظمتون????خسته نباشید

  2. جالبه منم داشتم فکر میکردم چقدر این لقب ها و گناه هاشون برام آشناست و ممنون از ترجمه ی زیبا دوست عزیز

  3. O_o jalebe… mercy babate tarjome zibat va postaye ruzanei k mizari (:

  4. شیرین جون خسته نباشی عزیزم مثل همیشه عالی بود???
    یعنی نقش اصلی پسر فنه؟؟؟؟?

  5. اقا من از فن خیلی خوشم میاد ??اگه نقش اصلی باشه خوبه?مرسی برای ترجمه زیباتون ممنون????

  6. مرسی خیلی خوبه نظم توی پستا و طولانیبودنشون

  7. خسته نباشید ومرسی بابت ترجمه زیباو پست های منظمتون???

  8. سلام،ممنون عزیزم عالی بود
    اتفاقا همین موضوع داستانو جالب کرده خصایص انسانی نقاط ضعفی که هر انسان فانیی داره یکی کمتر یکی بیشتر
    بی صبرانه منتظرم ببینم قراره چه اتفاقی بیفته .

  9. سلام.خسته نباشی شیرین جان…تشکر بابت پست تپل مپلت…و اینکه دلم گرگ خواست!!!…از اون قسمت هم خیلی خوشم اومد که منظورش این بودکه خیلی از اختراعات باعث تنبلی شده…!!!

  10. سلام عزیز جان…مرسی بابت پست ..خیلی خوب بوود…فن عزیزم…عخی

  11. چه جالب بود ،ممنون عزیزم خسته نباشی

  12. عاالی بود گلمم بابت پست های تپلت ممنوننن

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme