آخرین پست

دختر خون آشام – پست 18 – فصل 6

‘ اجازه نده این زیبایی ها گولت بزنن ، پرنسس . ما هنوز ارواح خبیثه ایم ، و اینجا هنوز جای خطرناکیه . ‘
-فنریس وین

با عجله از در بیرون میرم و خودمو بین بازوهای فن جا میدم .
دما به سرعت افت مینکه ، و من روی سینه فن نفس نفس میزنم .
از تعجب خشکش میزنه و من تازه میفهمم دارم چیکار میکنم .
میرم عقب :« اِه … ببخشید . اون ، نگهبان …منو ترسوند و … »
صدام آروم میشه و اصلا نمیدونم چی بگم.
پس قدمی دیگه به عقب برمیدارم ولی محکم به ستون سنگی پشتم برخورد میکنم .
فن هنوز با تعجب نگاهم میکنه . چشمای آبیش منو طرف خودش جذب میکنه .
نزدیکم میاد ، گرگش به سرعت دنبالش میکنه و با چشماش هر دوی مارو زیرنظر داره.
خیلی نزدیکه ، میتونم بوی تنشو احساس کنم .
نفس عمیق میکشه ، چشماش حالت ناخوانایی دارن و دندون های نیشش بلند میشن .
چشماش روی گردنم قفل میشن .
میدونم باید بترسم اما …هیجان زده ام .
نزدیک گوشم میاد و با خرخر میگه :« بیشتر مراقب باش ، پرنسس .»
نفسش رو روی پوستم احساس میکنم که باعث میشه سرما وجودمو بگیره :« اسم من پرنسس نیست ، یا دختر . من آری ام . یا آریانا ، اگه میخوای رسمی تر باشی . »
فن با حالت منگی تماشام میکنه ، انگار داره سعی میکنه بفهمه من چی ام .
اشر میگه :« وقت رفتنه !» بالای پله ها ایستاده و برای بار دوم لحظه ی سنگینی بین ما رو بهم میزنه .
گرگ – که اسمشو باید بدونم – حالت دفاعی میگیره .
میپرسم :« واقعا گرگ تو از همه به جز خودت متنفره؟»
فن به گرگ نگاه میکنه :« آره ، ولی بنظر تو یه استثنا هستی .»
اشر صداشو صاف میکنه :« ببخشید مزاحمتون میشم ولی دین[¹] منتظره . و میدونی که چقد صبوره ! »
فن میچرخه تا با اشر رو به رو بشه :« دین میتونه تا هروقت که لازمه منتظر بمونه . اهمیت نمیدم که چه دستوراتی میخواد بِده ! »
:« هرطور میلته ، ولی بالاخره باید بریم . مگر اینکه شما دوتا بخواین کل شب رو تو این سیاه چال بگذرونین !»
از این فکر به لرزه میوفتم .
گرگ از فن فاصله میگیره و به طرفم میاد ، سر بزرگش رو به پاهام میماله تا نوازشش کنم .
هر دو شاهزاده با دهن باز به من خیره میشن .
اشر سکوت رو میشکنه :« چه غلطی داره میکنه ؟»
فن دستاشو رو سینه اش گره میکنه :« از وقت دختره اینجا اومده این جوری شده . قبلا اصلا همچین حرکتی ازش ندیدم ! »
اشر میگه :« بقیه برادرا از این قضیه خوششون نمیاد ، فنریس . فکر میکنن میخوای کاری کنی که این ماجرا به نفع خودت تموم بشه !»

دو شاهزاده مثل قطب شمال و جنوب میمونن.
خیلی تفاوت دارن – اشر با کت و شلوار های شیکش و فن با لباس های چرم و خوی وحشی – اما یه جورایی همدیگرو کامل میکنن.

فن به حرف اشر پوزخند میزنه :« موفقیت های اخیر دین به اندازه تاج و تخت برام بی اهمیته .این مشکل من نیست ، مال توس .»
:« هرطور میلته ، ولی این اوضاع رو پیچیده میکنه .»
فن نگاهشو از من و گرگ میگره و به سمت اشر میچرخه :« اگه یکیشون جرأت کنه منو به چالش بکشونه اونوقت من اوضاع رو پیچیده تر میکنم .»

صدای نگهبان تو ذهنم طنین میندازه.آیا فن یکی از اوناس که از زنده بودن من خوشحال نیستن؟

اشر دست هاشو به نشانه تسلیم بودن بالا میگیره :« من طرف توام ، برادر . اینو میدونی .»
فن به توافق سر تکون میده و از پله ها بالا میره.
گرگش هنوز پیش من ایستاده . فن میچرخه طرف گرگ و از روی ناراحتی به صورتش چین و چروک میندازه . سوت میزنه ولی گرگ سرشو به پای من میماله.
فن :« اوه ، تورو به جون ارواح خبیث ، چت شده ، بارون[²]؟»
دلم برای فن میسوزه !
گرگ رو با دستم کنار میزنم و میگم :« برو بارون . مشکلی نیست ! »
بهم خیره میشه، چشمان هوشیاری داره . سر تکون میده و آهسته میره طرف فن اما برمیگرده نگاهم میکنه تا مطمئن بشه دنبالش میرم.
خنده ای خفه سرمیدم و با عجله دنبالش میرم .
اشر با نگاهی مخلوط از گیجی و نگرانی نگاهم میکنه.
درحین دنبال کردن اشر ، سوالی رو که همیشه واسش جواب میخواستم میپرسم :« میشه درمورد حمله این فا حرف بزنیم؟»
فن با خشونت جواب میده :« نه !» احتمالا هنوز بخاطر سرپیچی گرگش ناراحته.
:« قصدشون از دزدین من چیه؟»
فن : « دهنت رو ببندن تا خفه شی ! »
بله هنوز عصبانیه !
میگم :« ببین ، من معذرت میخوام گرگت برای اولین بار از کسی جز تو خوشش اومده ، اما این دلیل خوبی برای رفتار کردن مثل یه بچه نیست .موضوعات مهمی هست که باید بحث بشن .»
اشر با صدای بلند میخنده :« نقطه ضعفتو فهمیده ، برادر !»
فن میچرخه طرفش ، از یقه اش میگیره و هلش میده به دیوار :« به اندازه کافی حرف زدی برادر. هرکاری ازم خواستی انجام دادم . ازش مراقبت کردم .دیگه وظیفه ای ندارم ! » و بعد اشر رو – که اصلا نترسیده – آزاد میکنه و با سرعت مارو در راهرو تنها میذاره. گرگ وقتی میبینه دنبالش نمیرم با بی میلی دنبال فن راه میوفته.
اشر لباسش رو صاف میکنه .
:« فن یکم عصبیه .» صداش آرومه « هرچی باشه شاهزاده جنگه . خودت درک میکنی .»

از بحث و جدل خستم ، به جلو قدم برمیدارم و وقتی به در میرسیم مکث میکنم. نمیدونم کجا میریم .
اشر پوزخندی تحویلم میده و بعد چشمک میزنه .
منو از بین راهروهایی با درهای طلا کاری شده ، نقاشی هایی با قاب های طلایی و دیوار های کنده کاری شده راهنمایی میکنه.
داخل سالنی ، با بزرگترین شومینه سنگی ای تاحالا دیدم ، توقف میکنیم.
مقابل شومینه فرش و تعدادی کوسن برای استراحت قرار دارن.
همچنین میزهایی پر از غذا و نوشیدنی.
یک از دیوار ها پر از قفسه های کتابه و دیوار دیگه نقاشی ای از اسب بالداری که درحال پرواز در طوفانی زمستانیه، به روی خودش داره .

وسط اتاق زیباترین مردی که تا به حال دیدم ایستاده. هیکل خیره کننده ای داره .موهای طلایی موج دار که روی شونه هاش ریخته. چشمان نافذ آبی که نگاه کردن بهشون باعث اذیت شدن چشمام میشن .
پوستش مثل مرمر طلایی رنگ میمونه. چهره داره که میتونه دشمنارو با زیبایی بکشه.
غیر واقعی بنظر میاد. نمیتونم تکون بخورم . به زمین میخکوب شدم.
مرد وقتی متوجه من میشه لبخند میزنه و من تته پته میکنم.
اشر عکس العمل منو میبینه و با تاسف آه میکشه :« آریانا این دینه . دین این پرنسسه .»
دین دستمو میگیره و میبوسه ، بوسه ای لطیف که روی دستم باقی میمونه.
:« سلام ، پرنسس آریانا. باعث افتخاره که بالاخره شمارو ملاقات کردم. بیصبرانه منتظر اوقاتی که میخواهیم باهم سپری کنیم هستم و امیدوارم از اقامتتون لذت ببرید .»
هیچ جوابی ندارم ، فقط با زانو های سست سر جام می ایستم و میلرزم.
دین هنوز دستمو گرفته و منم سعی برای آزادکردن دستم نمیکنم.
تا اینکه اشر بهم سلقمه ای میزنه :« آریانا، انجمن دین -شاهزاده ی اغوا – رو به عنوان اولین راهنمای اقامتت در دنیای ما انتخاب کرده . یک ماه رو باهاش میگذرونی و ماه بعد به منطقه ای دیگه با شاهزاده ای دیگه میری. »
پلک میزنم و به خودم یادآوری میکنم که کی هستم و واسه چه کاری اینجام :« البته ، از دیدنت خوشحالم دین .»

نفس عمیق میکشم تا به خودم مسلط بشم و بالاخره دستمو آزاد میکنم.
هنوز جای بوسه داغشو احساس میکنم .

فن و اشر هم به نوع خودشون جذابن ولی حالا میفهمم چرا دین لقب شاهزاده اغوا رو گرفته.

صدای غرشی توجه دین رو از من متوجه بارون میکنه .
گرگ مستقیم میاد طرفم و من دستمو رو سرش میذارم.
حضور گرگ باعث میشه هوشیار بشم و از دست طلسم یا هرچیزی که دین ایجاد میکنه خلاص بشم .

:« در حقیقت داری اشتباه میکنی . » فن این جمله رو میگه و به ما ملحق میشه « شورا منو به عنوان اولین راهنمای اون انتخاب کرده ، بنابراین دختره با من میمونه . »
دین بهش اخم میکنه :« تو از انجام این وظیفه سر باز زدی . مطمئنم حرف همیشگی رو زدی ‘ من بازیچه این بازی شماها نمیشم. پس دختره مال خودتون ‘ . »
میگم:« مال خودتون !؟» شکمم از خشم میسوزه « من یه وسیله نیستم که مال کسی باشم . نمیتونید با این قیافه و حرکات جذاب منو مجبور به کاری کنید !» بعد به اشر نگاه میکنم !
« یا با وحشی گری ! » این مربوط به فنه !
« نه حتی با چهره ی زیبا » اینم مال دین !
قیافه دین حالتی از تحیر به خودش میگیره . و فن هم به خاطر مچاله شدن گرگش کنارم گیج شده.
:« باید از احمق بودن دست بردارید و مثل مردای مسئولیت پذیر و باهوش عمل کنید ، وگرنه من اصلا نمیتونم وظیفه ام رو ، که انتخاب یکی از شماس ، انجام بدم ! »
اشر با پوزخند به فن میگه :« خب ، برادر . به نظر میاد یک ماه جالبی رو در پیش داشته باشی ! »
دین میگه :« یه لحظه وایسا ، من هنوز نگفتم که موافقم !»
اشر شونه بالا میندازه :« مهم نیست . فن راست میگه ، شورا اول اونو انتخاب کرد ، پس حق داره دختره رو داشته باشه !»
دین با ترشرویی به طرف فن برمیگرده :« تو یه عوضی هستی ، میدونستی؟! واسه همینه که هیچکس از تو خوشش نمیاد ! »
اشر با صدای بلند میخنده و دین با عصبانیت از اتاق خارج میشه . اما چهره ی فن کاملا جدیه. شاید حرفای برادرش ناراحتش کرده یا شایدم از داشتن من پشیمون شده .
وقتی دین به حد کافی دور میشه اشر خودشو جمع میکنه و میچرخه طرف فن :« چت شده؟ رفتارات عوض شدن .»
فن میگه :« وظیفه من اینه که ازش محافظت کنم . »
اشر جواب میده :« وظیفه ی قابل تحسینیه , اما دین ، بر خلاف گستاخی و زندگی پوچ ، به اندازه بقیه ما قادر به محافظت ازش هست . تو منطقه ی اون هیچ آسیبی بهش نمیرسه .»
فن آه میکشه :« هنوز نفهمیدی؟ چطور فا این همه راهو طی کرد تا دوباره سعی کنه دختره رو بدزده؟ چطور به قصر دسترسی پیدا کرد و پدرمون رو کشت؟ اصلا فکر کردی؟»
اشر اخم میکنه :« البته که فکر کردم اما … » چشماش گشاد میشن « نگو که تو همون چیزی هستی که من فکر میکنم ! »
فن سر تکون میده :« تنها توجیه منطقی اینه که یکی از ما نفوذی اوناس .»
:« فنریس ، این یه اتهام جدیه . تو احتمال میدی که یکی از برادرا نه تنها نقشه ی دزدیدن آریانا رو کشیده بلکه تو کشتن پدرمون دست داشته ؟»
فن میگه :« احتمال نمیدم ، دارم میگم همچین چیزی اتفاق افتاده . »
اشر میپرسه :« اگه حرفت درست باشه ، پس چرا این افکارتو با من به اشتراک میذاری؟ ازکجا میدونی من اون فرد گناهکار نباشم ؟ اصلا از کجا معلوم خودت نباشی؟»
¹-Dean
²-Baron
? اینمـ پستـ طولانیـ کهـ خواستهـ بودینـ ?

دختر خون آشام - پست 19
دختر خون آشام - پست 17

درباره SeventhstrikeR

28 دیدگاه

  1. رمان داره پیچیده میشه???

  2. سپاس از ترجمه زیبا و پست تپلت…خسته نباشی عزیزم..

  3. سلام.وای چقدر شما باحالید .مرسی که هر روز پست میذارید.میشه به بقیه دوستان هم توصیه کنید تند تند پست بزارند.بازم ممنون

  4. پست طولانی دوست میدارم
    ممنون

  5. شیرین جوووون ممموننننن از این پست تپلللللل ❤❤❤

    وااای خداداشر چرا انقدر دوست داشتنیه؟!
    ببخشید یه چن تا سوال ?
    این کتاب چند جلده عایا ؟!
    این کتابی که الان داری شما زخمت میکشی ترجمه اش میکنی چند فصل هست ؟!
    و به امید خدا کی تموم میشه ؟!

    • خواهش میکنم عزیزم?
      منم اشرو دوس دارم?
      این کتاب فکر کنم سه جلدیه و این جلدش ۱۴ فصله?
      حدودا سه هفته ای تموم میشه ایشالا?

  6. مرسی از محبتت ♡

  7. مثل همیشه عالی ??
    مرسی از پست طولانیت و زحمتی که میکشی برامون عزیزم????

  8. وای نه!این فنریس همون شاهزاده ی خطرناکه؟من تازه داشتم امید وار میشودم.?????

  9. چه باحال شده ،دوست دارم تا اخرش بخونم و تمومش کنم
    مرسی عزیزم،خسته نباشی

  10. مرسی ببات طولانی بودنش❤️❤️❤️❤️??????✋???

  11. به این میگن پست خوش تیپ
    ممنون هم بابت ترجمه عالیتون هم اینکه هر روز یه پسته جدید داریم.

  12. مرسی برا ترجمه خوبتون???خسته نباشید

  13. این دین چ جذابه…ای بابا …این نویسنده اصلی نمیگه ک ما باید کی و انتخاب کنیم خوب؟گیج میشیم ک…بعدم این اشر و فن چ باهم متحدن ..عخییییییی..
    فن دوست …اشر خیلی دوست….
    مرسی بابت ترجمه زیباتون:)

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme