آخرین پست

دختر خون آشام – پست 17

وقتی از اتاق خارج میشم اشر و فن هنوز همونجا ایستاده ان و به نظر میرسه حضورشون همدیگرو اذیت میکنه .
اشر وقتی منو میبینه اخم میکنه ولی لبای فن از روی رضایت باز میشن.
اشر میگه :« این لباس مناسبی برای یه پرنسس نیست ! »
از روی اضطراب دستاشو جمع میکنه و من نخودی میخندم.
لباس های متنوعی توی کمد بود اما داخل یکی از کشو ها چیز بهتری پیدا کردم .

شلوار و چکمه های مشکی چرم و دکولته ای قرمز همراه شنل مشکی .
درسته لباس راحتی راحتی نیست ، اما از پوشیدنش خیلی خوشحالم .

موهامو از بالا بافتم و رژ قرمزی همرنگ دکولته زدم .
فقط یه شمشیر احتیاج دارم تا کامل بشم .
شمشیرهای اینجا خیلی بزرگن ، فن هم یکی به کمرش بسته . بله ، منم باید شمشیر داشته باشم . و یاد بگیرم چطور ازش استفاده کنم.
فن میگه :« به این میگن یه پرنسس عالی !»
سعی میکنم به حرفش لبخند نزنم ، هنوز به خاطر دروغ گفتنش از دستش عصبانیم .
اشر از روی تاسف به هر دوی ما سر تکون میده و از سالن عبور میکنه ، دنبالش میکنم و فن هم دقیقا پشت سرم میاد ، احتمالا نقش محافظ رو بازی میکنه .
باید بیشتر نگران این حرکاتش و گرگی که با خودش این ور اون ور میکشه باشم. ولی در حقیقت دونستن اینکه پشتمه باعث قوت قلبه .
زیاد داخل قصر رو ندیدم ، فقط سالن هایی که دیواراش با تصاویری از میدان جنگ و برداشت محصول پر شده .
بالای در عظیم الجثه ای نقاشی ای از مرد مسنی وجود داره .

موهای سیاه با رگه های خاکستری ، پوست رنگ پریده و صاف.

جلیقه ای مشکی و شنل تنشه که دکمه های طلایی داره .
میپرسم :« اون کیه ؟»
فن بدون اینکه به نقاشی نگاه کنه اخم میکنه .
اشر آه میکشه :« پدرمون ، پادشاه لوسیِن . سختگیر بود … گاهی اوقات … ولی منصف بود . »
فن میخنده ، درحالیکه هیچ جایی واسه خنده وجود نداره :« شاید به نظر تو منصف بوده . »
:« الان برادر ؟ الان وقت مجادله نیست . »

:« وقت حقیقت چی ؟»
اشر سر تکون میده و میچرخه طرفم :« برادرمو ببخش . فقدان پدر هرکدوم از مارو به طریقی تحت تاثیر قرار داده .» برمیگرده طرف فن « بذار پرنسس رو ببریم پیش مادرش . بعدا درمورد این قضیه صحبت میکنیم .»
فن به توافق سر تکون میده که امیدوار بودم نکنه . میخوام بدونم چی به سر پادشاه اومده .
اشر از راهروی سمت راست پایین میره و کلید کلفت و آهنی رو از جیبش بیرون میاره .
در سیاه و قدیمی ای رو باز میکنه که پلکانی به پایین داره .
اگرچه پلکان با نور آبی رنگ فانوس ها روشنه ، ولی سکندری میخورم و اشر منو نگه میداره .
گرگِ فن وقتی اشر منو میگیره غرغر میکنه و اشر هم در عوض بهش اخم میکنه .
پلکان رو تا جایی پایین میریم که به دری دیگه میرسیم.
اشر بازش میکنه و ما وارد سالنی تاریک و پر از میله های آهنی و سنگی میشیم .
فن کنار در می ایسته و میگه :« من اینجا صبر میکنم و از ورودی نگهبانی می کنم .»
اشر اخم میکنه :« البته »
گرگ کنار پای فن میشینه و آماده ی خطر از اعماق سالن میشه .
هوا گرمه . دیوار های سنگی لکه های قرمز رنگ دارن که نمیخوام بدونم چی ان .
سرفه میکنم :« اونا گوگرد ان ؟»
:« بله »
:« چه قابل پیشبینی. سالن خون آشامی که بوی گوگرد میده ! »
:« به موقع خودش مفیده .» به نظر میاد اشر از کلمه ی ‘ قابل پیشبینی ‘ خوشش نیومده باشه .
هرچی باشه اون شاهزاده غروره .
صدای زنجیر به گوش میرسه و ما به گوشه ای میریم . بزرگترین مردی که تاحالا دیدم پشتمون ظاهر میشه .
ولی اون مرد نیست . قدش حداقل به شیش فوت میرسه . و عضله ایه.

سر تاسی داره و بدنش پوشیده از خالکوبیه.
دوتا شاخ بزرگ سیاه از جمجه اش بیرون زدن.
مردمک چشماش مثل چشم خزنده ها باریکه .
همچنین دندون های تیز و صدای زمختی داره :« سرورم ، چیکار میتونم براتون بکنم ؟»
به من نگاه نمیکنه اما از حضورم خبر داره. این مرد – غول – منو میترسونه.
:« لطفا اجازه بده خانم اسپرو روح مادرشو ببینه . بعدش میریم . »
غول مکثی میکنه ، چهره اش حالت نامطمئن داره :« مطمئنید ، سرورم ؟»
:« بله ، زود انجامش بده . عجله دارم .»
:« البته . »
مارو به سالن های بیشتری راهنمایی میکنه که باقی مانده زندانیان قبلی پخش و پلان. بعد دری ممنوعه رو باز میکنه .
در آهنی با صدای غژغژ بلندی سکوت وهم آور رو میشکنه.
اتاق بزرگیه ، مثل یه انبار گمرک زیرزمینی. پر از قفس های بزرگی که از سقف آویزون شدن و داخل هرکدوم یه روح با پیکر انسانی قرار داره .
باید بیشتر از هزارتا باشن.
غول میگه :« اینجاست . » و به طرف قفسی وسط اتاق میره.
با بی قراری جلو میرم . روح مادرمو میبینم که به میله های سرد قفس تکیه داده .روح شفافه . 
خودشه. اون مادرمه .
دستمو جلو میبرم تا لمسش کنم اما دستم ازش عبور میکنه .
اشر میگه :« اون جسمی نداره فقط روحش اینجاست. »
میگم :« میتونم باهاش حرف بزنم؟»
سرشو به مخالفت تکون میده :« اگه بیدار باشه واسه همیشه عذاب میکشه. پدرم اخیرا دستور داد همه ارواح تا مدتی که اینجان ، تو خواب به سر ببرن . قبلا قانون این بود که اونا بیدار باشن و تو رنج و بدبختی و شکنجه به سر ببرن . چون بعضی از ارواح خبیث از رنج اونا تغذیه میکنن .»
:« این وحشتناکه ! » صدام میلرزه . نمیتونم مادرم یا هرکس دیگه ای رو تصور کنم که متحمل چنین چیزی باشه.
اشر میگه :« به همین خاطر پادشاه دستور لغو این کارو داد . » هر وقت از پدرش حرف میزنه صداش آروم میشه « روزهای آخر احساساتش عوض شده بود . من هنوز … مهم نیست . »
:« تو چی؟»
چشماش تیره میشن :« هنوز نمیفهمم چرا یه روح خبیث روش های دیرینه اش رو عوض کرد . » نگاه نافذش رو من قفله :« چی باعث شد احساساتش عوض بشه ؟»
هردو لحظه ای رو تو سکوت میگذرونیم . بهش پشت میکنم ، نگاهش آزارم میده .
غول نگهبان میگه :« نباید چیزی رو عوض میکرد .»
چشم های اشر از خشم گشاد میشن . میچرخه طرف غول و از گردنش میگیره و مجبورش میکنه زانو بزنه .
نیش های اشر بیرون میان :« تو درمورد پادشاه ، درمورد خاندان سلطنتی اینطور حرف میزنی ؟ »
با شگفتی تماشا میکنم . اشر ترسناک بنظر میاد ولی هیچی ترسناکتر از غول نگهبان نیست … اما اون از اشر میترسه .
:« معذرت میخوام سرورم ، دیگه تکرار نمیشه . »
:« تکرار کن و ببین چطوری بدتر از این ارواح عذابت میدم ! »
به طرف مادرم میچرخم و تا وقتی که اشر دستشو میذاره رو شونه ام ، تماشاش میکنم :« مادرتو دیدی ، من به قولم عمل کردم . حالا باید بریم . »
میچرخه طرف در و من دنبالش میکنم.
اما وقتی به در میرسم غول دستمو میگیره .
دستمو کنار میکشم ، ترس وجودمو فرا میگیره . دندونای جلوییش دراز میشن و مردمک چشماش گشاد .
اما قصد آسیب زدن نداره ، درعوض خم میشه تا چیزی تو گوشم زمزمه کنه :« مواظب شاهزاده جنگ باش . عده ای از وجود تو در اینجا ، و زنده بودنت خوشحال نیستن ! »

🌛 پایانـ فصلـ پنجـ 🌜

دختر خون آشام - پست 18 - فصل 6
دختر خون آشام - پست 16

درباره SeventhstrikeR

21 دیدگاه

  1. وای نمیتونم تا پست بعدی صبر کنم😍
    خسته نباشی عزیزم ممنون😉😚

  2. چ باحال بود این پست:))
    چرا هی تاکید میکنن رو شاهزاده جنگ؟ مگه از هفتا برادر نیس ؟مگه نمیخوان شاه بشن؟ی عالمه سوال برام پیش اومد:/
    مرسی بابت ترجمه

  3. مرسی عزیزم💜👋

  4. عالی .خسته نباشی عزیزم

  5. سلام خسته نباشی
    مرسی مرسی مرسی

  6. عاااااااالى بود گلم خسته نباشی
    راستی اگ میشه پستای بعد رو طولانی تر کن

  7. ممنون که مرتب پست میزارید خسته نباشید

  8. سلام ممنون از ترجمه
    چطور از این که پست جدید گذاشتن مطلع بشیم؟؟؟کانال ندارین تو تلگرام؟

  9. مرسییی😘😘😘😘عالی بود

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme