آخرین پست

دختر خون آشام – پست 16

رو ملافه های ابریشم بیدار میشم ، که برای راحتی بیش از اندازه نرم و لیز هستن .
تخت بزرگ و با شکوهه . و من لباسی پوشیدم … که تشخیص نمیدم چیه !
این بار که چشمامو باز میکنم سرم به اندازه دفعه قبل درد نمیکنه .
اتاق با سوسوی آتیش روشن شده .
رو تخت مینشینم تا به اطرافم نگاهی بندازم.
:« اینو بخور . » کسی جامی سربی دستم میده .
به طرف صدا میچرخم و فن رو میبینم که روی صندلی نزدیک تخت نشسته و گرگ سفید بزرگ کنار پاهاش خوابیده. یا خودشو به خواب زده . احساس میکنم این گرگ از اونچه تو این اتاق و فراتر از اون میگذره آگاهی کامل داره .
میگم:« تو !» زل میزنم به فن و جامو پس میزنم « تو یکی از اونایی و بهم دروغ گفتی ! »
:« من بهت دروغ نگفتم . فقط همه چیزو بهت نگفتم . عوضش توهم همه چیزو بهم نگفتی ، گفتی؟» آتیش تو چشمای آبیش منعکس میشه و برق میزنه . لباس هاش با آخرین باری که دیدمش فرق دارن . شلوار و پیرهن چرم قهوه ای با چکمه های خز سنگین.
:« خب ، نه نگفتم . ولی نمیدونستم تو از همه چی خبر داری .»
:« خیلی خب . » هنوز جام رو طرفم گرفته « وظیفه من مراقبت از تو بود . و وظیفه اشر آوردن تو به اینجا . نمیتونستم تو این امر دخالت کنم . حالا قبل از اینکه سر دردت شروع بشه اینو بخور . »
جام رو ازش میگیرم و بو میکنم ، بعد چین و چروکی رو صورتم میندازم :« وحشتناکه ، توش چیه ؟»
:« لازم نیست بدونی . باید بخوری . به خاطر اینه که تاثیر دارو ی بیهوشی از بین رفته . از آخرین باری که ازش خوردی زیاد میگذره ، تاثیرش کم کم میره . »
یادمه دفعه قبل چقد طول کشید تا هوشیار بشم . پس دماغمو میگیرم و مایع زننده رو زود میخورم.
مزه اش به اندازه بویی که میده بد نیست … چون بدتره!
وقتی تموم میشه جام رو طرف فن پرت میکنم و اون یک دستی جام رو تو هوا میگیره ، بعد میخنده و میگه :« عصبانی هستی !»
:« به خاطر اینکه بهم دروغ گفتی . من بهت اعتماد کردم ! »
بلند میشه و سرشو تکون میده :« نباید اینجا به کسی اعتماد کنی، پرنسس . این درس اولته ! » میره طرف در و گرگش دنبالش میکنه.
میپرسم :« حتی به تو ؟»
:« مخصوصا من .»  در رو باز میکنه « لباس بپوش . اشر تو کتابخونه منتظرته . میبرمت پیشش و مطمئن میشم ایندفعه کسی سعی نمیکنه بکشتت . »
:« کی سعی داره منو بکشه ؟»
توقف میکنه :« فا . کسی که تو سرزمین دورافتاده زندگی میکنه . »
فا؟ همون دشمن خطرناکی که اشر ازش حرف زد ؟ کسی که جادو میگردونه ؟
:« چرا دنبال من هستن؟»
:« احتمالا از اهمیت تو خبر دارن .اگه تورو بگیرن ما هیچ پادشاهی نخواهیم داشت. و سرزمینمون بی نظم باقی میمونه . بسه دیگه . عجله کن و لباس بپوش. »

به لباس خواب نقره ای که تنمه نگاه میکنم :« لباسام کجان ؟ کی اینو تنم کرده ؟»
:« لباست غرق خون و کثافت بودن ، فکر کردم با این احساس راحتی کنی . تو کمد لباس هایی هست که اندازت میشه . و تا وقتی تو قصر باشی اینجا اتاقته .»
صورتم قرمز میشه :« تو لباسمو عوض کردی ؟» سعی میکنم تصور کنم که وقتی بیهوش بودم اوضاع چطور شده ، اما هرموقع که تصور میکنم وقتی لباس تنم نبوده بهم دست زده ، یخ میزنم .
:« آروم باش ، کاریت نداشتم ! »
:« نگران این نیستم . میترسم از این کار لذت برده باشی ! »
ابرو بالا میندازه و طول اتاق رو با دو قدم بلند به طرفم طی میکنه  و خم میشه طرفم :« من بهت اطمینان میدم پرنسس ، اگه چیزی بین ما اتفاق بیوفته طبق میل هردو ی ما انجام میشه . »
نزدیک بودنش بهم ، همچنین بوی عطرش گیجم میکنه ولی زود به خودم میام  و قبل از اینکه از اتاق بره جواب میدم :« همینطور هم باید باشه . »
این لحظه ی بین ما خارج از محدوده زمانه . انگار فقط من و اون وجود داریم . باید با افکارم مبارزه کنم … با فکر اینکه نزدیک خودم بکشمش.
چشماش رو من قفل شده ان .
اما گرگش به طرف در خرناس میکشه و لحظه ی جادویی بین ما ازبین میره .

قبل از اینکه پلک بزنم ، فن میچرخه طرف در و اشر ظاهر میشه.
:« گرگتو آروم کن ، فن . منم ! » و بعد میاد داخل و کنار آتیش می ایسته که فضای زیادی بین خودش و گرگ ایجاد کنه :« میبینم که دختره خانوم بیداره .عالیه . جاهایی هست که باید بری ، اشخاصی رو ملاقات کنی و کارایی انجام بدی. »
:« میخوام مامانمو ببینم ! » از تخت بیرون میام . پاهام میلرزن ولی حالم خوبه . اون داروی بدمزه معجزه کرد.
اشر اخم میکنه :« خب درمورد این قضیه باید بگم که … »
:« نه تا وقتی نفهمم حالش خوبه هیچ کاری نمیکنم ! » بهش زل میزنم و دستامو رو سینه ام گره میزنم. این دفعه دیگه تسلیم نمیشم.
فن به دیوار تکیه میده و به اشر پوزخند میزنه .
شاهزاده غرور اخم میکنه :« فکر میکنی این قضیه سرگرم کنندس، برادر؟ وایسا تا نوبت خودت بشه که باهاش سر و کله بزنی ! »
فن با صدای بلند میخنده :« من کسی ام که همش نجاتش میده .درحالیکه قراره تحت نظر تو باشه !»
گرگ دندوناشو سمت اشر بیرون میاره.
میگم :« خیلی خب ، دعوا نکنین . هردو برید بیرون میخوام لباس عوض کنم .» از اتاق میندازمشون بیرون و درو پشت سرشون میبندم . نفس عمیق میکشم.
وقتشه چیزی رو که بخاطرش اینجا اومدم ، ببینم .
دختر خون آشام - پست 17
دختر خون آشام - پست 15

درباره SeventhstrikeR

25 دیدگاه

  1. کتاب هی داره بهتر و بهتر میشه😍
    الان من موندم پسر داستان کیه😃 اصلا نمیشه حدس زد.
    ترجمه ات عالیه شیرین جون. مرسی بخاطر پستای تپلت🌺🌺🌺🌺

  2. ممنون از ترجمه عالیتون🙏
    خسته نباشید 🌸🌼
    خیلی کنجکاوم بدونم شخصیت اصلی پسر داستان کیه😉

  3. نه من امید وارم فن باشه،به نظرم اشر میشه از اون دوستانی همه چی تموم ،صبا جون از ترجمه ی شما هم متشکرم و همینطور شما شیرین جان

  4. وای این پست عالی بود:)
    عاقا این نامردیه …دارم کم کم یاد ومپایر دیریز می افتم ک نمیتونستم بین دیمن و استفن یکی رو انتخاب کنم :)
    ممنون بابات ترجمه زیباتون:)

  5. ممنون عزیزم .خسته نباشید

  6. خسته نباشید ترجمه عالیه داستانو دوست دارم عاشق داستاناییم که نمی شه پیش بینی کرد پست بعدیش چیه
    منم با فن موافقم گوگولی بوده اشر تا اینجای داستان دوست ندارم عصبانیم میکنه دلم می خواد با تریلی اسفالتش کنم البته جدای از پیش داوری هنو مونده شخصیتاشونو بشناسیم.

  7. مرسی از ترجمه خوبت🙋
    حالا که بحث درمورد پسر داستان هست باید بگم که منم از اشر خوشم میاد💜😁

  8. خیلی خیلی خیلی عالی بود …خسته نباشید
    ومرسی از ترجمه زیباتون🌹🌼🌹

  9. واو !
    سلام شیرین جان 😊
    اول باید بگم ممنون از وقتی که میذاری و انقدر قشنگ ترجمه میکنی 😉
    دوم این که من اشر رو خیلی دوووس 😍 دقیقا مثه شخصیت پاتر تو شکار خون آشامه :/
    بقیه پسرا چرا وارد ماجرا نمیشن ؟!
    ولی حس میکم اونا نقش مهمی ندارن
    داستان بین این دو تا داداشو این دختره 😕
    بهدم فکر کنم یه جورایی مثه داستان کیراس ! عاشق فن میشه اخرش میفهمه عاشق اشره 😂😂 خدا کنه اینجوری باشه !!

  10. میشه بعدیشو بزارین

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme