آخرین پست

دختر خون آشام – پست 15

بهش زل میزنم :« ممنون واقعا ، چه دلیل قانع کننده ای !»
قایق میچرخه و متوقف میشه. هوا هنوز سرده اما نه به سردی سابق. دیگه جنگل وحشی درکار نیست ، به جاش ساختمون های بلند که انگار از سنگ و گیاه روییده ان .
برجی مرمری , با رگه های سبز که به شکل حلزونی از انتهای برج به بالا میرن  ، جلوی دیده شدن یکی از ماه هارو گرفته .
کنار هر خونه باغچه ای هست که زیبایی خاصی داره. پر از گل های نقره ای و بنفش که رایحشون تو باد میپیچه .
همه چی زیبا و براق بنظر میاد . نماد های زیبا ی کنده کاری شده روی دیوار و گذرگاه های سرپوشیده با خیابان های سنگ فرش .
برای اولین بار شخصی رو میبینم که در حال پرسه زدنه . تنها ، با یکی دیگه یا دوتا .
دیروقته و شهر توسط اجسام کروی آبی رنگ معلق در هوا کمی نورانی شده .
میپرسم :« اینجا کجاست؟»
شاهزاده لبخند میزنه ، و برای اولین بار لبخندش لذت بخشه :«  زیباست ، نه؟ »
صادقانه میگم :« خیلی »
:«باعث افتخارمه » بعد میخنده «چون من شاهزاده غرورم ».
من هم همراهش به شوخی احمقانه اش میخندم ، و برای اولین بار به نظر میرسه ما دو نفر از چیزی دلپذیر لذت میبریم.
اشر میگه :« سرزمین منم زیباست ولی زیاد نه . اینجا جایی بین سرزمین های جنگ و حسودیه . برادرم باید حالی به فکر زندگیش بکنه .سرزمینش میتونست زیبا باشه . زمخته و خاک رس داره که تو زمستون روی برف مثل خون میمونه . همینطور طوفان های وحشتناکی داره .اما صخره های کنار ساحل واقعا زیبا و خیره کننده ان , البته اگه معمار درست و حسابی بتونه درستش کنه . متسفانه ،  اصلا خوش سلیقه نیست و سرزمینش به خاطر بی سلیقگیش عذاب میکشه .» صداش پر از دلسردیه مثل بچه ای زودرنج که به اسباب بازی مورد علاقش نرسیده .« به زودی میفهمی چی میگم ، تقریبا رسیدیم . »
قایق به سمت راست کانال میپیچه . درختا کم کم پراکنده تر میشن . کناره های آب با ستون های سنگی پوشیده شدن  که توسط گذر زمان و عناصر به این شکل در اومدن .
قایق ناگهانی به طرفی میچرخه و توقف میکنه که باعث میشه بیوفتم رو اشر . بین بازوهاش نگهم میداره :« لازم نیست خودتو الان بندازی رو من » نیشخند میزنه و ادامه میده « به زودی این کارو میکنیم !!»

چشمامو میچرخونم و از بین بازوهاش بیرون میام ‘چه بامزه’. قایق متوقف شده و نمی بینم چی باعثش شده :《 جادو تموم شد؟》
:《امکان نداره .》 حالت گستاخی چهره اش جاشو به نگرانی میده و با چشماش اطراف رو برانداز میکنه .دستش رو داخل آب میبره تا جایی که آستینش خیس میشه :《 یه درخت زیر آبه که مانع حرکت قایق شده . باید جا به جاش کنیم.》
میگم :《 اینجاست که جادو به درد میخوره ! 》
می خنده :《 آره ولی اگه میتونستیم استفاده کنیم. متاسفانه باید این کارو به روش قدیمی انجام بدیم .》
اشر می ایسته و با دقت از قایق بیرون میره و بعد دستش رو میگیره طرفم :《 لباست تمیز میشه . مهم نیست . 》
:《 آره .》 اشر از این بحث متنفره.  حاضرم هرکاری بکنم تا اینکه شلوار جینم رو بپوشم . وقتی از قایق خارج میشم لباس سفیدم تقریبا بدون آسیب باقی می‌مونه .اما کفشام تو آشغالای کنار کانال آب فرو می ره. کفشامو در میارم و پرت میکنم تو قایق تا پابرهنه راه برم.
اشر آماده بحث کردنه . اما دستمو بالا میگیرم و میگم: 《 میخوای کفشامونو عوض کنیم ؟ نه ؟ پس بیخیال شو !》
سکوت میکنه و لباش قفل میشن , انتخاب عاقلانه ایه ! .
خم میشه تا قایق رو از آب و از روی درخت بیرون بکشه . میخوام بهش پیشنهاد کمک بدم اما … بنظر نمیاد به کمک من احتیاج داشته باشه . اشر کل قایق رو  خودش بلند میکنه . عضله هاش زیر زیر لباسش جا به جا میشن و در صورتش هیچ حالتی از فشار ناشی از بلند کردن چیزی به این سنگینی دیده نمیشه .
قایق رو طرف دیگه ی درخت , داخل آب می ذاره.  صدای شکستن شاخه ای می شنوم.
می چرخم تا برگردم اما سرعتم کنده.
کسی از پشت محکم منو میگیره و پارچه ای مقابل دهنم میگیره تا جیغ نزنم . دستش رو گاز میگیرم و فشار روی دهنم لحظه ای کمتر میشه . دست ها محکمتر دورم حلقه میشن و من برخلاف تلاشم نمیتونم کاری کنم. مبارزه میکنم تا خودمو ضعیفتر از اونچه هستم نشون ندم .
چیزی رو پارچه هست . ماده ای شیمیایی که باعث میشه کم کم حواسم رو از دست بدم.
کسی داره سعی میکنه منو بدزده . کسی منو تا اینجا تعقیب کرده .
چشمام از ترس گشاد میشن . کم کم کنترلم رو از دست میدم و بین دستهای مهاجم تسلیم میشم .تصاویر تار میشن . مهاجم های بیشتری میبینم حداقل ده تا . شمشیر می کشن.  اشر میچرخه و از روی خشم فریاد میزنه . به طرف مهاجم ها می ره و با سرعت اطرافشون حرکت میکنه که به سختی قابل دیدنه . حریف هاشو یکی یکی خلع سلاح میکنه و شمشیرشونو میگیره .
صدای کشیده شدن شمشیر رو شمشیر .
پاشیده شدن گِل .
ریختن خون روی صورتم .
مهاجم منو عقب میکشه. به دور از درگیری . بین دو برج سنگی .
خز قهوه ای با کلاه چرم پوشیده  و صورتش رو پنهان کرده .
دیگه طاقت نمیارم . چشمام سنگین میشن .
مهاجمم سکندری میخوره .
روی تمام قدرت باقی مونده ام تمرکز می‌کنم و با پشت سرم به صورتش ضربه میزنم .
درد تو جمجمه ام منفجر میشه . صدای خرد شدن استخون می شنوم.  احتمالا دماغش. ناسزا میگه و ولم می‌‌کنه . و من روی زمین میوفتم.
با تمام وجود جیغ میزنم و آرزو میکنم کسی تو این منطقه صدامو بشنوه و به کمک بیاد .
نمیتونم راه برم. پس سینه خیز ادامه میدم . زانو هام روی سنگ کشیده میشن و دستام خونریزی دارن .
در دور دست سه مهاجم اشر رو محاصره میکنن . اما اون تسلیم نمیشه و با سرعت و چالاکی ای که چشمام نمیتونن دنبال کنن به مبارزه ادامه میده .
مهاجم ها هم سریع ان.
به این فکر میکنم که آیا خون آشام ها کشته میشن ؟.
داروی روی پارچه اثر میکنه و من کنار آب ولو میشم.
و بعد صداهارو می‌شنوم… صدای سم حیوونا.  صدای زوزه گرگ ها . صدای فریاد جنگجو ها .
صدای اشر تند و همراه با آسودگیه ولی طعنه ی همیشگی رو داره :《 چه خوب که تصمیم گرفتی بالاخره به ما ملحق شی ، برادر .》
شمشیر کشیده میشه و خون به زمین میچکه.
تصاویر مبهم ان  . سخت نفس می کشم.
بعد همه چی ساکت میشه .
پوزه مرطوب حیوانی به صورتم میخوره . چشمامو باز میکنم و گرگ بزرگ سفیدرنگی رو میبینم که با چشمان طلاییش بهم خیره شده.
 :《 اون از همه به جز متنفره !》 صدا عمیق و دلپذیر و آشناس.
از زمین بلندم میکنه و چهره ای رو میبینم که مطمئن بودم میبینم .
:《 فنریس؟》
بهم نگاه میکنه :《 باید از بیهوشی و دزدیده شدن دست برداری! 》
با خشم میگم :《 اونا باید از بیهوش کردن و دزدیدن من دست بردارن! 》
صدای خنده اش آخرین چیزیه که می شنوم.
دختر خون آشام - پست 16
دختر خون آشام - پست 14 -فصل 5

درباره SeventhstrikeR

21 دیدگاه

  1. مرسی خیلی خوبه کاش تو یه روز دو تا پست بلند میزاشتین
    💚😂

  2. هر روز صبح به ذمید خوندن پست جدید بلند میشم وگرنه تا ظهر خوابم😂✋🏻 بازم ممنون بابت ترجمه ی خوبتون

  3. سلام.خسته نباشی ترجمت عالیه فقط اگه میشه پارتای بیشتری بزار مرسییی.😚😚😚😚😘😘😘😘

  4. عالی بود مرسی 👏👏😍از الان بیصبرانه منتظر پست بعدی هستم 😉😄

  5. کم کم داره از اشر خوشم میاد:)
    راستی ی جمله این اخر بود متوجه نشدم ((اون از همه به جز متنفره))؟
    به جز کی متنفره دقیقا؟:)
    ممنون عزیزم بابت ترجمه زیبات بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم:)))

  6. عالی بود خسته نباشید🌹🌸🌹
    مرسی از ترجمه زیباتون😍😘

  7. خیلی عالیه ممنون از ترجمه خوبتون
    خیلی کتابتونو دوست دارم خسته نباشید💕
    بیصبرانه منتظر پست بعدیم😍

  8. داستانش قشنگ و جدیده مرسی دوست عزیز از ترجمه ی زیبا

  9. ممنون .خسته نباشید

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme