آخرین پست

دختر خون آشام – پست 14 -فصل 5

‘ مواظب شاهزاده جنگ باش ‘
– سرپرست

چشمامو باز میکنم و نفس عمیق مبکشم . انتظار آتش و گوگرد داشتم ، درد و زجر ، شکنجه ابدی .
اما چیزی که میبینم فراتر از افسانه است .
ما کنار دریاچه ای ایستادیم . شبه و ماه کامله . و یه ماه هلالی دیگه کنارش شناوره . ستاره ها بزرگ و درخشان تو آسمون تاریک میدرخشن . بزرگتر از ستاره های سرزمین من .
آب دریاچه در دوردست شکافته میشه و چیزی زیر نور ماه به رنگ آبی کمرنگ میدرخشه .
اشر متوجه نگاهم میشه :« اونا ماهی ماه هستن »
دلم میخواد دستمو ببرم تو آب و باهاشون بازی کنم ، اما چیزی که میدونم اینه که اونا گوشخوارن و همونقد که دلشون بازی میخواد غذا هم میخواد .
جای ساکت و آرومیه . ولی هنوز یادمه که به چه دلیلی اینجام .
اشر میگه :« ما به اینجا جهنم نمیگیم . اسم اینجا جزیره شیطانه [¹].» برمیگرده طرف آینه ای که ازش اومدیم و دستی روش میکشه .  وقتی دستش رو برمیداره تصویر آینه با رنگ های مختلف میچرخه و تصویری جدید پدید میاد . اول نمیفهمم به چی نگاه میکنم .
اشر میگه :« این جهنمه » به تصویر اشاره میکنه و من میفهمم که این نقشه ی این مکانه .
جزیره ای که شامل هفت دایره متحدالمرکزه .
دستم رو طرف نقشه میبرم و مرکز دایره هارو لمس میکنم . نقشه زوم میشه و تصویری سه بعدی از قصری بزرگ نشونم میده .
اشر میگه :« اون قصره . الان مستقیم میبرمت اونجا »
انگشتم رو برمیدار تا تصویر دوباره بزرگ بشه :« این دایره ها چی ان؟»
:« هفت منطقه که هرکدوم توسط یک شاهزاده حکمرانی میشن. نقشه های دیگه ای از سرزمینمون هست ، ولی بهترین دید رو میشه از آینه داشت . گرچه تو هر هفت منطقه برای امنیت هیچ آینه ای نیست . هرکس که بخواد با آینه به منطقه ای دیگه سفر کنه باید بیاد اینجا . »
لحظه ای بعد قایقی در ساحل دریاچه به طرف ما میاد .
میگم :«فکر نمیکنی لباسامون برای سفر با قایق مناسب نیست؟»
زمین پوشیده از برفه ، و وقتی دنبال اشر میرم پاشنه کفشم تو برف گیر میکنه . آرزو میکردم شلوار جینم رو میپوشیدم .
با گوشه چشم نگاهم میکنه :« لباست چیزیش نمیشه »
اشر میره تو قایق و روی صندلی های زیبا و کوسن ولو میشه و با شگفتی منو تماشا میکنه که سعی میکنم داخل قایق برم .
آه میکشم .
قایق تکونی میخوره و من بیحرکت خشکم میزنه . یک پا بیرون قایق و یک پا داخل .
اشر میخنده :« نترس ، این قایق طلسم شده تا همیشه صاف رو آب شناور باشه »
و واسه ثابت کردن حرفش -یا ترسوندن من – که مطمئن نیستم کدوم ، دستاشو میزاره دو طرف قایق و تکون میده . قایق فقط کمی تکون میخوره . اشر پوزخند میزنه :« دیدی؟ چیزیت نمیشه »
با احتیاط داخل قایق میشم و به کوسن صندلی خودم تکیه میدم .
در این حین اشر زیرلب چیزی زمزمه میکنه .
قایق آهسته راهش رو پیش میگیره
:« من قبلا سوار قایق نشدم اما مطمئنم برای حرکت باید موتور یا پارو داشته باشه »
:« دنیای تو از  نعمت برق برخورداره و ما از جادو . اگه قرار باشه از بین این دو یکی رو انتخاب کنم همیشه آخری رو انتخاب میکنم »
چشمام از شگفتی گشاد میشن :« جادو ؟ جادوی واقعی ؟»
درک این موضوع برام سخت تر از قضیه ی خون آشام ها و ارواحه .
:« بله جادوی واقعی که درست بکار برده شده . اگه در دستای نا لایق بچرخه ، خطرناکه .قوانینی واسه استفاده جادو هست . برای امنیت »
:« تو جادو استفاده میکنی؟»
:« دقیقا نه ، من- درواقع هرکسی- میتونه از جادویی که قبلا به وجود اومده استفاده کنه . اما خون آشام ها و ارواح خودشون نمیتونن جادو درست کنن .»
:« و کی جادو درست میکنه ؟»
:« فا[²] .» سپس ساکت میشه .
سوال های بیشتری به ذهنم میرسه ، اما به نظر نمیاد اشر حوصله حرف زدن داشته باشه. پس خودمو سرگرم دنیای جدید میکنم . دریاچه باریک تر میشه و مارو از کانالی عبور میده که دوطرفش جنگله .
از کنار دو دیوار بزرگ عبور میکنیم . بنظر میاد از سنگ بزرگی درست شده باشن .
بالای سرمون دروازه ای آهنین قرار داره که دو دیوار رو بهم پیوند میده .
اشر متوجه نگاهم میشه :« اینجوری میتونیم کانال رو در حین حمله ببندیم .»
:« حمله از طرف کی؟»
:« دشمنای مردم من . اونا تو برزخ زندگی میکنن ، سرزمین های دور افتاده ی خارج از این دیوار ها »
ابرو بالا میندازم :« و چقد مورد حمله قرار میگیرین ؟»
:« بستگی به فرصت و موقعیت داره . اما اول باید از دست تیرانداز های روی دیوار خلاص بشن . اگه موفق بشن و از دیوار رد بشن ، سرباز های ما روی زمین جلوشون رو میگیرن .» رسمی حرف میزنه ، جوری که انگار اینا مشغله روزانشه.
آیا منم روزی اینجوری راحت از جنگ و درگیری حرف میزنم ؟
از دیوار ها رد میشیم و دما یهو افت میکنه . شنل رو نزدیکتر میکنم و میلرزم .
:« ما وارد منطقه برادرم شدیم . شاهزاده جنگ . اینجا این موقع سال خیلی سرده »
کوهای پرشکوه که قله های برفیشون به آسمون کشیده شده و درختانی بلند که نمیشه انتهاشون رو دید.

در دور دست قلعه ای سنگی روی قله ای دیده میشه . پرچم هایی بنفش بالای دو برج به اهتزاز دراومدن که عکسی از گرگی سفید به نمایش گذاشتن .
:« اینجا مردم هم زندگی میکنن ؟»
:« بله هر منطقه روستا ، مرکز و جمعیت خودشو داره ، اکثرا ارواحن ولی گونه های دیگه هم هستن .بهتره همیشه داخل منطقه بمونی ، چون ما تنها نژادی نیستیم که اینجا زندگی میکنه.حالا چه باور کنی چه نکنی ، ما آدم خوباییم . اصلا خارج از دیوار ها جایی نمیری ، اگه زندگیت برات مهمه ، یا زندگی مادرت .»
صدای اشر آروم و تحدید آمیزه که باعث میشه لرزه به تنم بیوفته .اصلا نمیتونم تصور کنم چه جونورایی اونور دیوار زندگی میکنن که خون آشام ها ازشون میترسن .
:« حرف از مادرم شد ، کی میبینمش؟»
:« ما اول میریم قلعه تا استراحت کنی .بعد یک منطقه رو انتخاب میکنی تا با شاهزاده باشی .قرار شد تا وقتی همراهیت میکنم برادرام دستورات رو تعیین کنن»
:« دستورات؟»
اشر پوزخند میزنه :« بله . این یه دستوره. باید زمانی رو با هرکدوم از ما بگذرونی تا انتخاب کنی . هر ماه با یک شاهزاده . آخر ماه هفتم تصمیم میگیری کی همسرت و البته پادشاه آینده بشه . »
:« پس مادرم هفت ماه زندانی میشه ؟ اگه زودتر تصمیم بگیرم چی؟»
پوزخندش محو میشه و نزدیکم میاد، ادکلنش مدحوشم میکنه :« خیلی مراقب باش پرنسس . برادرای من افراد ظالمی هستن که بیشتر از اونچه تو تصور میکنی عمر داشته ان . هرکدوم قوانین خودشونو دارن و هرکاری میکنن تا اون قوانین انجام بشه . پس عجول نباش . ‌چون علاوه بر سرنوشت خودت تا ابدیت ،فرمانروایی مارو هم تضمین میکنی . »
:« چرا؟»
چشمک میزنه:« چرا چی؟»
:« چرا همچین چیزی رو باید یه انسان معمولی تعیین کنه ؟ چرا جنگ نمیکنین ، از جادو استفاده نمیکنین یا هر کار دیگه که پادشاه رو تعیین کنین؟»
دوباره تکیه میده و دستاشو رو پاهاش میذاره :« جدی چرا؟اولا، تو اونقدر هم معمولی نیستی که فکر میکنی.  دوما ، خودت بقیشو میدونی.» میخنده :« تو انتخاب شدی . یه پیشگویی هست ، خطر ، همینطور قیافه و حرکات جذاب من .این همون چیزی نیست که تو بیمارستان گفتی ؟ اشتباه نمیکردی پرنسس ولی راستم نمیگفتی » ¹- Isle of Inferna
²-موجودی که شبیه انسانه و قدرت و جادوی عزیمی در اختیار داره
دختر خون آشام - پست 15
دختر خون آشام - پست 13

درباره SeventhstrikeR

13 دیدگاه

  1. وایییییی من جاش دارم جدا میترسم ?????????????

  2. اونجاش جالبه که تصویر تو اینه رو زوم میکنه:D
    راستی دوتا غلط تایپی دیدم:مدهوش و تهدید،خیلی ببخشید که گفتم ولی دوست دارم ترجمه زیباتون بدون هیچ نقص و عیبی باشه
    ممنون بابت پست
    خسته نباشید

  3. عالییییییییییییییی بود??
    خسته نباشید… بی صبرانه منتظر پست بعدیتون هستم???

  4. سلام خسته نباشید…مثله همیشه عالی?
    فقط میشه تعداد پست های این رمان رو در روز بیشتر کنید؟من خیلی مشتاق شدم?

  5. مرسی از ترجمه قشنگتون.فقط عظیم با ظ نوشته می شه.یاد کلاس املا افتادم!بازم ممنون!

  6. داستان داره به جای حساسش میرسه?? هر ماه با یه شاهزاده، باید ببینیم آری کیو انتخاب میکنه?
    ترجمتون خیلی عالیه ممنون از زحماتتون?

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme