آخرین پست

دختر خون آشام – پست 1 – فصل 1

“ما آبادی در بیابان هستیم،بندری امن در طوفان،جایی که همه میتونن بیان،تا وقتی که شما برای خدمتکارا عوضی به حساب نیاین.”
-آریانا اسپرو

بارون با قطرات دراز مثل آبشاری پشت پنجره میباره.
زانو هام رو بقل میکنم و گونه ام رو به شیشه سرد میچسبونم, درحالیکه دنیای بیرون رو تماشا میکنم که توسط مه و آب خیس میشه.
مامانم پایینه و داره چیزی درست میکنه که بوی خیلی خوبی میده. فک کنم وافل [¹] و بیکن [²] باشه.
غذای مورد علاقمه.
برای صبحونه اس یا نهار؟ یا شام؟
کار کردن تو قبرستون برنامه منو به کلی بهم ریخته.
ساعتو چک میکنم، حدودا ۳ بعدظهره.
پس شاید غذا برای نام یا شاهاره!
به شوخیِ احمقانه خودم نخودی میخندم!
من الان پانزده ساعته که بالغ شدم.
مامانم میگه من نصفه شب وقتی که ماه کامل بود تو یه شبِ طوفانی بدنیا اومدم.
بعضی از مردم شب کار و بعضی دیگه روز کار هستن.
من شب کارم، یه جغدم. یه خونآشام، مخلوق تاریکی، الهه ماه.
صدای مامانمو میشنوم که تو آشپزخونه اینور اونور میره،آوای بی اسمی رو زمزمه میکنه که هروقت تنها میشه زمزه میکنه.
امروز یجور مالیخولیا رو حس میکنم،نمیدونم چرا.
امروز تولدمه، باید خوشحال باشم، اما چرا نیستم؟
درحالی که میلرزم تیشرت بزرگی رو که تنمه تا ساق پا پایین میکشم.
بخاری دوباره خرابه، دقیقا  وقتی که زمستونی سردی تو راهه.
«آری، صبحونه.» صدای مامانم مصرانه بود. همراه با اجباری پوچ.
مامان هم تو وضعیت مظطرب و عصبیی قرار داره، احتمالا به خاطر اخطارِ قبض های تو اتاقشه.
اون نمیدونه که من دانشگاه رو ترک کردم تا بصورت تمام وقت در “Roxy” کار کنم.
اون همچنین نمیدونه که من پول قبض برقو شخصا پرداخت کردم تا قطع نشه.
اگه بفهمه عصبانی میشه، ولی حداقل ما هنوز برق داریم.
دانشگاه میتونه صبر کنه.
نه اینکه عقب مونده باشم. ،یه سال زودتر فارغ التحصیل شدم و سه ترم از کلاسای دوره لیسانسو تموم کردم.
اما یه راه دراز و گرون پیش رومه، اگه بخوام به رویای وکیل شدنم برسم.
ولی الان پول و وقت اون رویا رو ندارم.
مامان درک میکنه!
امیدوارم.
«دارم میام مامان.»
از کنار پنجره پا میشم و شلوار جینی رو که رو زمین افتاده برمیدارم. فقط چن ثانیه طول میکشه تا شلوارو بالا بکشم  و موهامو دم اسبی جمع کنم.
چنتا تار مو ی خودسر بیرون میان ، اونارو پشت گوشم میزارم و از پله ها میدواَم پایین.
مامان وقتی منو دید لبخند زد ولی نگرانی تو چشماش موج میزد.
«تولدت مبارک آریانا!»
یه بشقاب بیکون و وفل دستشه که ۱۸تا شمع کوچیک از وفل ها بیرون زده.
«ممنون مامان» نزدیک میشم و شمع هارو فوت میکنم. نفسم تموم میشه و یکی روشن میمونه.
آرزویی نکردم، پس فک نکنم این فضیه مهم باشه.
«چه آرزویی کردی؟»
لبخند میزنم ، امیدوارم که چشمام خیانت نکنن:« اگه بهت بگم که برآورده نمیشه!»
سرشو به علامت توافق تکون میده«البته.»
من و مامانم زیادی مثل هم نیستیم.
اون شیفته و دیوونه اس، با موهای قرمز فرفری،کک مک  و چشمای عسلی.
میگه من شبیه بابامم.
چنتا عکسی که از بابا دیدم ثابت کرده که مامانم راست میگه.
پوست رنگ پریده، موی مشکی. مثل پری ها میمونه، با چشای سبز ،که تقریبا باهم یکسانیم.
ممکنه ظاهرم رو از پدرم گرفته باشم, اما عزم و کله شقی ام رو از مامان گرفتم.
مامان دور و بر آشپزخونه لنگان لنگان میچرخه و صبحونه رو حاضر میکنه. و من در مقابل احساسی که میخوام کمکش کنم مقاومت میکنم ، دلم میخواد اصرار کنم که بشینه.
میدونم که درد میشکه…از حالت صورتش و نگرانیه تو چشاش میتونم ببینم که درد اونو میخوره.
تو این چن سال بدتر شده.
و قرصای مُسکن هم به مرور روش تاثیر نمیزارن.
اما برخلاف همه اینا ، نمیزاره کمکش کنم.
مامانم جز غرور و استقلال چیزِ دیگه ای  نیست.
ما پشت میز دونفره پلاستیکی آشپزخونه نشستیم،که  توسط  دیوارایی با کاغذ دیواری زرد که طرح ارزون قیمتی از گل و میوه دارن احاطه شده.
با وجود کوچیکی و قدیمی بودن ،آشپزخونه رو خیلی دوس دارم. دلبازه و همیشه بوی دارچین و عسل میده.
وسط گاز زدن لقمه ام بودم که مامان سرشو بالا گرفت  و نیشخندی همراه با تردید تحویلم داد:« امروز ساعت چند کلاس داری؟»
متنفرم از اینکه بهش دروغ بگم، اما امروز روز مناسبی برای گفتن حقیقت نیست،:«امروز جمعه اس. هیچ کلاسی نیست، فقط باید برم سرکار»
چشماش برقی میزنن« اوه، میتونی مرخصی بگیری؟ میتونیم بریم کوهنوردی یا شایدم موزه؟»
دوست دارم قبول کنم، واقعا دوس دارم، اما نمیتونم حقوق امروز رو از دست بدم. اونم وقتی که وقته کرایه خونه گذشته و همینجوری اخطار دریافت میکنیم.
اما نمیتونم اینو بهش بگم. اون خیلی سخت کار میکنه که مایحتاجمون رو تهیه کنه.
اگه بفهمه که نگرانم ، قلبش میشکنه.

¹- نوعی نون.
²-گوشت خوک.

دختر خون آشام - پست 2
پروژه‌ی جدید: دختر خون آشام

درباره SeventhstrikeR

1 دیدگاه

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme