آخرین پست

حیوانات و خون آشام ها – بخش دوم

بخش دوم:

حیوانات دراکولا: فرماندهی دراکولا بر دنیای حیوانات در همان اوایل رمان برام استوکر مشخص شد. در فصل اول دراکولا (۱۸۹۷)، حتی قبل از آنکه جاناتان هارکر به قلعه‌ی دراکولا برسد، کالسکه‌ای که با آن مسافرت می‌کرد به ناگهان متوقف شده و گله‌ای گرگ ترسناک آن را احاطه می‌کنند. در این لحظه راننده‌ی کالسکه (که بعدا مشخص می‌شود همان دراکولاست که ظاهرش را عوض کرده) با یک تکان دستش آنها را پراکنده میکند. وقتی جاناتان به قلعه رسیده و شروع به آشنا کردن خودش با کنت می‌کند، متوجه صدای زوزه‌ی گرگ‌ها می‌شود. دراکولا در این لحظه یکی از به یاد ماندنی‌ترین دیالوگ‌هایش را می‌گوید: «به صدای‌شان گوش کن ــ به فرزندان شب. عجب موسیقی‌ای می‌نوازند.» بعدتر در لندن، زمانی که دراکولا حمله‌اش روی لوسی وستنرا را ادامه می‌دهد، یکی از گرگ‌های باغ وحش به نام برسیکر را به یاری خود می‌خواند. برسیکر با شکستن پنجره‌ی خانه‌ی وستنرا، به دراکولا کمک کرده و راهی برای ورود به وی داد.

همچنین آبراهام ون هلسینگ به مردانی که در نهایت دراکولا را تعقیب کرده و می‌کشند اخطار می‌دهد که او نه فقط آب و هوا، بلکه «چیزهای دون‌تر، مثل موش، جغد، خفاش، حشرات، روباه، و گرگ» را کنترل می‌کند. آن مرد‌ها بعدتر وقتی به خانه‌ی دراکولا یعنی کارفکس وارد شدند و توسط هزاران موش مورد حمله قرار گرفتند متوجه حقیقت این حرف جاناتان شدند.

تبدیل: وقتی که هارکر به بیرون پنجره‌ی زندانش نگاه کرد و دراکولا را دید که از دیوار قلعه بالا می‌رفت، استوکر برای اولین بار به نشانه‌هایی از اینکه دراکولا می‌تواند خود را به حیوانات تبدیل کند اشاره کرد.هارکر متعجب بود که «این چگونه مرد، یا چگونه موجودی در قالب یک مرد است؟» (فصل سوم). دراکولا با استفاده از یک کشتی به نام دمیتر به انگلستان رفت، و بعدا موجب خراب شدن آن در ساحل ویتبی شد. دراکولا در ظاهر یک سگ از خرابه‌های کشتی فرار کرد. در طول بقیه‌ی رمان دراکولا به ندرت پدیدار شد، اما همواره به شکل یک خفاش در دورنمای داستان حضور داشت.

البته کاراکترهای استوکر با خفاش‌های خون آشام آمریکای مرکزی و جنوبی آشنا بودند و رابطه‌ی نزدیک خفاش و خون آشام ها را می‌فهمیدند. در یکی از قسمت‌های داستان، استوارد یکی از کودکانی که توسط لوسی گاز گرفته شده بود را مورد معاینه قرار داد. دکتری که از پسر مراقبت می‌کرد نتیجه گرفت که زخم‌های روی گردن وی توسط یک خفاش ایجاد شده بودند. او گفت: «در میان گونه‌های بسیار و بی‌خطر، ممکن است گونه‌هایی از جنوب وجود داشته باشند که خطرناک‌تر باشند. ممکن است چند نفر از ملوانان یکی از آن‌ها را با خود آورده، و سپس گم کرده باشند، یا حتی ممکن است یکی از این حیوانات از باغچه‌های باغ‌وحشی فرار کرده باشد، یا یکی آن‌جا از یک خون آشام متولد شده باشد.» (فصل ۱۵).

ادامه دارد…

پیوند به بخش اول مقاله

پیوند به بخش سوم مقاله

حیوانات و خون آشام ها - بخش نهایی
حیوانات و خون آشام ها - بخش اول

درباره Mohamad

2 دیدگاه

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme