آخرین پست

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 47 – فصل 10

آن روز عصر بعد از پیکنیک هنوز هم احساس می کرد دود از گوش هایش می زند بیرون. سر و کله زدن با جان تمام عصب های بدنش را جریحه دار کرده بود و می هم به طور قطع هیچ کمکی به او نکرده بود. به جای حمایت از جورجیان، تمام وقتش را صرف توهین به هیوماینر کرد، که البته به نظر می رسید از آن خوشش می آید. هیو با اشتها و ولع غذا می خورد، آزادانه می خندید، و انقدر سر به سر می گذاشت که کم کم جورجیان نگران امنیت آن مرد شد.

حالا تمام چیزی که جورجیان نیاز داشت یک حمام گرم، ماسک خیار و یک لیف بود. اما حمامش باید تا وقتی که همه چیز را به جان نگفته، صبر می کرد. اگر هرگونه آینده ای را با او می خواست باید در مورد جان به او می گفت. باید می گفت که درباره ی پدر لکسی دروغ گفته. باید همین امشب به او می گفت. اصلا دلش نمی خواست چنین گفتگویی را داشته باشد، اما میخواست از شر این مسئله خلاص شود.

زنگ در به صدا در آمد و جورجیان چارلز را تا درون خانه همراهی کرد.

چارلز در حالی که اطراف نشیمن را نگاه می کرد پرسید:

– لکسی کجاست؟

درون تی شرت پولوی سفید و شلوار آبی تیره اش به نظر آرام و راحت می رسید. سایه ی خاکستری موهای شقیقه اش حالت نجیبانه ای به صورت جذابش بخشیده بود.

– خوابوندمش تو تختش.

چارلز لبخند زد و دست هایش را دور طرف صورت جورجیان گذاشت و بوسه ای آرام و طولانی بر لب هایش نشاند. بوسه ای که چیزی بیشتر از هوس بود. بیشتر از یک رابطه ی یک شبه.

بوسه پایان یافت و چارلز به چشم های جورجیان نگاه کرد.

– پشت تلفن به نظر نگران میومدی.

– الانم هستم.. یه ذره..

دست چارلز را گرفت و کنار او روی کاناپه نشست.

– یادت بهت گفتم پدر لکسی مرده؟

– آره، هواپیمای f-16 ش تو جنگ خلیج فارس سقوط کرده.

– خوب، شاید یکمی اغراق کرده باشم… در واقع خیلی..

نفس عمیقی کشید و همه چیز را در رابطه با جان به او گفت. از ملاقات هفت سال پیششان تا پیکنیک امروز ظهر. وقتی حرفش تمام شد، چارلز به نظر خوشحال نمی رسید، و جورجیان نگران بود که نکند به رابطه شان را خراب کرده.

چارلز گفت:

– می تونستی از همون اول حقیقتو بهم بگی.

– شاید درست می گی، ولی انقدر به گفتن این دروغ عادت کرده بودم تا اینکه به جایی رسیدم که هیچوقت دست نگه نداشتم تا به حقیقت فکر کنم. بعد وقتی جان به زندگیم برگشت، فکر کردم که زود از نقش بابایی بازی کردن خسته میشه و میره و مجبور نیستم به لکسی یا کس دیگه ای واقعیتو بگم.

– یعنی دیگه فکر نمی کنی ممکنه از لکسی خسته بشه؟

– نه.. امروز تو پارک خیلی بهش توجه می کرد، و یه تاریخ تعیین کرد تا هفته ی آینده اونو ببره نمایشگاه مرکزعلمی پاسیفیک…

سرش را تکان داد و ادامه داد:

-… فکر نمی کنم بخواد بره…

– دیدنش چه تاثیری رو تو داره؟

به چشمان خاکستری چارلز نگاه کرد.

– من؟

– اون تو زندگیته. اونو گاه گاهی می بینی.

– درسته. زن سابق تو هم تو زندگیته.

چارلز نگاهش را پایین انداخت.

– این فرق داره.

– چرا.

لبخند کم رنگی زد و جواب داد:

– چون مارگارت برای من غیر جذاب ترین آدم دنیاس.

چارلز عصبانی بود. و حس حسادتش برانگیخته شده بود درست مثل پیش بینی می.

– ولی جان کووالسکی… یه مرد جذابه.

– تو هم هستی.

چارلز دست جورجیان را گرفت و گفت:

– اگه قراره با یه بازیکن هاکی رقابت کنم تو باید بهم بگی.

– مسخره نباش!!

جورجیان به چنین حرف احمقانه ای خندید و ادامه داد:

– من  جان از همدیگه متنفریم. جذابیتش از بین یک تا ده برای من منفی سیه. اون برای من به اندازه ی تهوع آور ترین عفونت لثه جذابه.

چارلز لبخند زد و او را به سینه اش نزدیک تر کرد.

– عجب راه هایی برای بیان حالاتت داری! اینم یکی ازون چیزاییه که من توی تو دوس دارم.

جورجیان سرش را روی شانه ی چارلز گذاشت و نفس عمیقی کشید.

– می ترسیدم دوستیتو از دست بدم.

– این چیزیه که من برای توام؟ یه دوست؟

به چشمان چارلز نگاه کرد و گفت:

– نه!

– خوبه. من چیزی بیشتر از دوستی می خوام…

لب هایش را روی پیشانی جورجیان کشید و در همان حال گفت:

– …ممکنه عاشقت بشم..

جورجیان لبخند زد و دست هایش را از روی سینه به طرف گردنش بالا برد.

– منم شاید عاشقت بشم.

این را گفت و او را بوسید. چارلز دقیقا مردی بود که نیاز داشت. معقول و قابل اعتماد. به خاطر شغل بزرگ و پر دردسر چارلز و کار شلوغ جورجیان امکان اینکه اوقات زیادی را تنها کنار یکدیگر سپری کنند را نداشتند. جورجیان آخر هفته ها هم کار می کرد و اگر شب تعطیلی داشت آن را با لکسی می گذراند. برعکس چارلز بعد از ظهر ها و آخر هفته ها کار نمی کرد و در نتیجه ی تداخل برنامه ی کاریشان، آن ها بیشتر برای ناهار یکدیگر را می دیدند. شاید زمان این رسیده بود که تغییری در آن ایجاد کند. شاید زمان آن رسیده بود که برای صبحانه او را ببیند. تنها. در هتل هیلتون. سوییت 231.

حقه ی شیرین سرنوشت - پست 46

درباره Nelly73_8

20 دیدگاه

  1. وااای من عاشق لکسی ام
    من مردم از خنده از دست این استدلال هاش
    ممنون برا ترجمه ات

  2. مرسی نیلوجان، بابت عیدی شیرینت
    بی صبرانه منتظر ادامه اش هستیم

  3. دستت درد نکنه عزیزم بابت ترجمه های قشنگت لطفا زود به زود ترجمهاتو بزار. من همیشه مشتاق ادامه این رمان هستم. وهر روز به این سایت سر میرنم تا ببینم ترجمه هاتو گذاشتی یا نه
    ????

  4. مرسی نیلوجون مثل همیشه عالی بود
    خسته نباشی عزیزم???

  5. ترجمه خوبیه ،خسته نباشید . مشتاقانه منتظر ادامه اش هستم.??

  6. مرسی نیلوفر جون دستت درد نکنه عالی بود
    این پست از زیر چشم در رفته?چطوریشو خودمم نمیدونم

  7. سلام چندتا کار ترجمه انجام دادین ؟ از کجا میشه کاراتون رو دانلود کرد یا خرید ؟ ممنون میشم اگه کارای دیگتونم در اختیار ما قرار بدید

  8. بسیار زیبا و روان ترجمه شده . از کارتون ممنون.

  9. خواهش میکنم بیشتر وزودتر از حقه ی شیرین سرنوشت پست بذارید.چرا رمانهای جذاب رو کش میدین؟؟

  10. با سلام .نزدیک به یک سال میشه که دارم این رمانو دنبال میکنم.فکر میکنم کمی مسئولیت پذیری نسبت به خواننده بد نباشه.واقعا دیگه زیادی خسته کننده است که چند هفته برای بیست خط ترجمه صبر کرد.

  11. سلام من هم با نظر taba موافقم واقعا دیگه خسته شدم هر روز به این سایت سر میزنم از فبل ناامید تر میشم برای ادامه این رمان لطفا کمی مسيولیت پذیر و به فکر خوانندهاتون باشین

  12. سلام نمیشه هفته ای حداقل یه پست بذارید،خسته شدیم بس که پست خون آشام گذاشتن

  13. سلام روز بخیر
    ممنون از ترجمه روان و خوب
    این رمان رو امروز شروع کردم بخونم و این صفحه در خدمتتون هستم و البته نظرات دوستان رو هم خوندم
    خدا رو شکر که من جزء اون دوستانی نبودم که یکســــــــــــــــــال منتظر باشم؛ خخخخخ
    خدا کنه برای بقیه داستان زیاد منتظر نشیم و nelly جان وقت برای ترجمه پیدا کنن
    بازم تشکر بابت ترجمه تون خدا قوت

  14. سلام وقت بخیر
    آخرین ترجمه ی این کتاب 27 آذر گذاشته شده ؛ فکر میکنید امکان داره تا 27 دی ماه ترجمه ی بعدی گذاشته بشه؟؟؟

  15. سلام .وقت بخیر . میخواستم بپرسم واقعا اگه وقت نمی کنید ترجمه کنید چرا شروع میکنید. مردم رو میذارید سرکار. من که حالم بد شد از این بی نطمی

  16. سلام ممنون بابت ترجمه ی عالیتون بیصبرانه منتطر پست بعدی هستم

  17. اوه خدایا چه اتفاقی افتاده از یک ماه قبل فقط یه نویسنده مشغول پست گذاشتنه!
    محض رضای خدا ما واقعا پیگیر ترجمه ها هستیم یه ذره به فکر ما باشید لطفا
    من بیشتر ترجمه ها ی سایتو دنبال می‌کردم و این وقفه ی طولانی مدتی که تو بیشتر ترجمه ها افتاده خیلییی عجیبه!؟!

  18. دیگه قرار نیست این رمان اپ بشه؟؟؟

  19. سلام نیلوفر عزیز
    امیدوارم حالتون خوب باشه
    خبری نیست ازتون و ما همچنان دلتنگیم
    مرسی از این ترجمه زیبا

  20. مثله همیشه عالیه

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme