آخرین پست

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 46

چلسی همینطور شروع کرده بود لیست تمام زخم هایی که روی بدن کوچولویش برداشته بود را می شمرد.

– زانوم زخمی شده..

لباسش را روی رانهایش بالا برد یک پایش را بالا گرفت و به چسب زخم سبز فسفری روی زانویش اشاره کرد.

– انگشتامم همینطور.. ببین..

و به چسب زخم صورتی فسفری دور انگشت پایش که از زیر دمپایی ژله ایش مشخص بود اشاره کرد.

– تو خونه ی ایمی اینجوری شد. تو هم جاییت اوخ شده؟

– اوخ؟ .. هممم…

جان چند لحظه فکر کرد و سپس چیزی به یاد آورد.

– امروز صبح وقتی صورتمو می تراشیدم چونم زخمی شد.

وقتی لکسی به چانه اش نگاه کرد تقریبا چشمانش از حدقه در آمده بود.

– مامانم یه چسب زخم داشتش. یه عالمه چسب زخم تو کیفشه. میتونم یکی برات بگیرم.

جان خودش را با یک چسب زخم صورتی روی چانه اش تصور کرد.

– نه.. نه ممنون.

درخواستش را رد کرد و شروع به بررسی دیگر ویژگی هایش کرد. مثل وقتی اغلب به جای « داره» میگه « داشتش». تمام تمرکزش را روی او گذاشت و تصور کرد که آن دو تنها آدم های درون پارک بودند. اما البته که آنها تنها آدم های آنجا نبودند و طولی نکشید که دو پسر به طرف آن ها آمدند. به نظر حدود سیزده ساله می آمدند که شلوارک های گشاد و کلاه های بیس بال برعکس پوشیده بودند.

– شما جان کوالسکی نیستین؟

درحالی که از پشت لکسی بلند میشد گفت:

– آره خودمم.

معمولا ازینکه مردم در مکان های عمومی مزاحمش شوند خوشش می آمد خصوصا پسرهایی که دوست دارند در مورد هاکی صحبت کنند. اما امروز ترجیح میداد هیچکس مزاحمش نشود. خودش باید بهتر می دانست بعد از فصل گذشته، چینوک ها در سطح کشور مشهور تر و پر طرفدارتر شده بود. بعد از بیل گیتس، جان مشهور ترین شخص در ایالت واشنگتن بود، خصوصا بعد از آن تبلیغات شرکت لبنیات.

بعد از آن تبلیغات مزخرف هم تیمی هایش به خاطر سیبیل شیری درون عکس روی بیلبورد تحت هر فرصتی مسخره اش می کردند و گرچه خودش جور دیگری نشان می داد اما هروقت از کنار آن بیلبورد رد میشد حس یک بچه ننه را داشت. اما جان از خیلی وقت پیش یاد گرفته بود که نباید موضوع بچه معروف ورزشکار را جدی بگیرد.

یکی از پسرها که عکس اسنوبورد روی تی شرتش بود گفت:

– ما بازیتو با بلک هاکز دیدیم.. عاشق اونجایی بودم که چلیوس رو با زمین یکی کردی. پسر معرکه بود!!

جان هم آن بازی را به یاد  داشت. بعد از آن حرکت یک اخطار گرفته بود و یک کبودی خیلی بزرگ روی شانه اش. خیلی درد داشت اما این هم جزئی از بازی بود.. جزئی از شغلش.

– خوشحالم میشنوم خوشتون اومد..

جان به چشمان بی تجربه شان نگاه کرد. با ستایش قهرمانانه ای که درون چشمانشان می دید احساس راحتی نمی کرد.. همیشه اینطور بود..

-.. شما هم هاکی بازی می کنید؟

پسر دوم جواب داد:

– فقط خیابونی.

– کجا؟

جان برگشت و دست لکسی را گرفت تا احساس نکند تنها گذاشته شده.

– کنار مدرسه ی ابتدایی پشت خونمون. چندتا از بچه ها رو دور هم جمع کردیم و بازی می کنیم.

در حالی که پسرها در مورد هاکی خیابانی به او می گفتند، جان متوجه زن جوانی شد که به طرفشان می آمد. شلوارش انقدر تنگ بودند که به نظر دردناک می رسید و تاپش هم به زور تا بالای نافش می رسید. جان از صد متری می توانست این دست دخترهای آویزان را تشخیص دهد. آن ها همه جا بودند. در لابی های هتل، پشت در رختکن، کنار اتوبوس های تیم. معمولا تشخیص زن هایی که دنبال چسبیدن به سلبریتی ها و افراد معروف بودند آسان بود. طرز راه رفتن و موهایشان داد می زد. بیشتر به خاطر نگاه مطمئن درون چشمانشان بود.

دعا دعا می کرد از کنارشان بگذرد و برود.

اما نرفت.

همیکه کنار پسرها ایستاد گفت:

– دیوید مامانت صدات میزنه.

– بهش بگو الان میام.

– گفت همین الان.

– لعنتی!

جان با پسرها دست داد و گفت:

– از دیدنتون خوشحال شدم بچه ها. دفعه ی بعدی که اومدین تماشای بازی پشت رختکن منتظر باشید تا شماها رو با بقیه ی بازیکنا آشنا کنم.

– واقعا؟!!

– باشه!!

وقتی پسرها از آنجا رفتند، آن زن هنوز آنجا ایستاده بود. دست لکسی را رها کرد و گفت:

– بهتره بادبادکتو جمع کنیم مامانت کم کم نگران میشه که کجا رفتیم.

– شما جان کووالسکی هستین.

جان نگاهش را بالا آورد و با لحنی که نشان می داد علاقه ای به همراهی او ندارد گفت:

– درسته.

به اندازه ی کافی خشکل بود، اما زیادی لاغر بود و داد میزد که موهای بلوندش را رنگ کرده و زیادی زیر آفتاب مانده. اعتماد به نفس درون چشمان آبی روشنش بیشتر شد و جان نمی دانست چقدر می خواهد روی ادب و شخصیتش پا بگذارد تا او را مجبور به راه آمدن با خودش کند.

– خوب.. جان..

به آرامی گوشه های لب هایش را به لبخندی تحریک آمیز بالا برد و ادامه داد:

-… من کانیم..

نگاهش را از سر تا پای جان بالا و پایین برد.

– و تو تو این شلوار جین خیلی خوب به نظر میای.

مطمئن بود که این جمله را قبلا هم شنیده، اما احتمالا خیلی از آن می گذشت چون دقیقا به یاد نمی آورد کی و کجا. نه تنها این زن داشت وقت خصوصی او و لکسی را می گرفت، بلکه اولین بار هم نبود که چرندیاتش را می شنید.

-.. ولی شرط میبندم به من بیشتر میاد.. چرا درش نمیاری تا ببینیم راست میگم یا نه.

حالا به یاد می آورد. اولین بار که این جمله را شنیده بود، بیست سالش بود و تازه با تورنتو قرارداد بسته بود. احتمالا آنموقع انقدر احمق بوده که فریب این حرف را هم خورد بود.

– فک کنم بهتر باشه هیچکی دست به لباساش نزنه.

نمیدانست چرا این مردها بودند که همیشه به داشتن جمله ها ی چیپ و تکراری متهم می شدند. تازه جملات زن ها مسخره تر بود.

– باشه نیازی هم نیست!

این را گفت و انگشتان بلند و ناخن های قرمزش را روی کمربند جان کشید.

جان خواست دستش را کنار بزند اما لکسی زودتر مشکل را حل کرد. دستش را کنار زد و میان آن دو ایستاد. با اخم گفت:

– هی نباید به اینجای کسی دست بزنی! به خاطرش تو دردسر بدی میفتی!

زن نگاهش را پایین برد و لبخندش بزرگ تر شد.

– بچه ی توئه؟

جان به نرمی خندید. بادیدن حالت خشن لکسی دلش غنج رفته بود. شکی در آن نبود که قبلا هم جان به بادیگارد نیاز پیدا کرده، خصوصا جاهایی که بیشتر طرفدارها زیادی به سرشان می زد، اما هرگز تا به حال دختر کوچولویی که به زور تا ران هایش می رسید از او دفاع نکرده بود. با لبخند گفت:

– مادرش یک از دوستامه.

دوباره به جان نگاه کرد و موهایش را دور انگشتش پیچید.

– چرا نمیفرستیش پیش مامانش تا من و تو هم بریم با هم تو ماشینم یه دوری بزنیم. صندلی عقبش خیلی جاداره.

صندلی جادار یک ماشین بیوک داغون حتی کنجکاویش را هم بر نمی انگیخت.

– تمایلی ندارم.

– کارایی میکنم که هیچکی نمی تونه بکنه.

جان شک داشت مطمئن بود که خودش همه چیز را قبلا امتحان کرده. دستش را روی شانه ی لکسی گذاشت و به این فکر کرد که از چه راه هایی می توانست کاری کند کانی دمش را روی کولش گذاشته و گم شود. با بودن دخترش کنارش باید مراقب بود که برای ناامید کردن این دختر چه کلماتی از دهانش خارج می شوند.

جورجیان با نزدیک شدنش او را نجات داد.

با آن صدای عسل مانندش گفت:

– امیدوارم مزاحمتون نشده باشم.

جان به طرف جورجیان برگشت و دستش را دور کمرش گذاشت. با یک دستش دور کمرش لبخند زد، به صورت متعجبش نگاه کرد وگفت:

– می دونستم که نمی تونی زیاد ازمون دور بمونی.

جورجیان با تعجب گفت:

– جان؟

به جای جواب دادن به سوالی که درون لحن صدایش بود، جان دستش را به طرف شانه های جورجیان بالا آورد و به دختر بلوند اشاره کرد.

– جورجی، عزیزم، این کانیه.

جورجیان به زور یکی از آن لبخندهای الکیش را زد.

– سلام کانی.

کانی نگاهی به سرتاپای جورجی انداخت و گفت:

– لگد زدی به بخت خودت.

و برگشت و رفت.

همینکه کانی از آنجا رفت جان دید که لبخند زورکی روی لب های جورجیان به خط صافی تبدیل شد. طوری به نظر می رسید که انگار می خواهد با آرنجش محکم به شکم جان بکوبد.

– تو مستی؟

جان لبخند زد و در گوشش زمزمه کرد:

– قرار بود با هم دوست باشیم یادته؟ فقط دارم قسمت خودمو اجرا می کنم.

– همه ی دوستاتو بغل میکنی؟

جان خندید. به جورجیان، به کل شرایطی که در آن بود و بیشتر به خودش.

– فقط اونایی که خشکلن با چشمای سبز و زبون تند و تیز. شاید باید همیشه اینو یادت باشه.

 

حقه ی شیرین سرنوشت - پست 47 - فصل 10
حقه ی شیرین سرنوشت - پست 45

درباره Nelly73_8

5 دیدگاه

  1. مرسی نیلوفر جون خسته نباشی عزیزم عالی بود🌹🌸🌹

  2. عجب جونورای پرو و سیریشی پیدا میشن

  3. مرسی از ترجمه خوبتون

  4. ممنون نلی جانم خیلی از این قسمت لذت بردم حس لطیف جان به دخترش خیلی فوق العاده است

  5. سلام عزیزم خسته نباشی ممنون از ترجمه فوق العاده زیبایت

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme