آخرین پست

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 45

بادکنک صورتیش را برداشت، بلند شد و با هم به طرف جمعی از مردم که روی چمن در حال بازی فریزبی بودند رفتند. بعد از اینکه پای لکسی بین دم بادبادک گیر کرد جان آن را از دستش گرفت.

قد لکسی به زور تا بالای ران هایش میرسید و در کنارش حس یک هیولای غول پیکر را داشت. بازهم نمی دانست چه بگوید و بیشتر به سکوت گذشت. اما از طرفی هم نیاز نداشت چیزی بگوید لکسی خودش اندازه ی دو نفر حرف می زد.

– پارسال، وقتی یه بچه کوچولو بودم، مهد کودک می رفتم..

و دخترش اینطور شروع کرد و کم کم اسم همه ی بچه های کلاس و اینکه کدام سگ و گربه دارند و نژادشان چیست را گفت.

سه انگشتش را بالا گرفت و گفت:

– اون سه تا سگ داره.. اصلا منصفانه نیست!!

جان پشت سرش را نگاه کرد و متوجه شد که تقریبا پنجاه متر دور شده اند و ایستاد.

– فک کنم اینجا خوب باشه.

– تو سگ داری؟

– نه. سگ ندارم.

قرقره نخ را به لکسی برگرداند.

– منم ندارم.. ولی دلم سگ دلماتیان می خواد.

در حالی که نخ را می گرفت ادامه داد:

– ازون خییییلی بزرگا با کلی خال خالی.

– نخو محکم بگیر.

جان بادبادک را بالا گرفت و وزش نسیم خنک را حس کرد.

– نباید بدوم؟

– امروز نه.

جان بادبادک را به طرف چپ کشید و باد آن را بالا تر برد.

– حالا عقب عقب برو ولی تا وقتی بهت نگفتم نخ رو ول نکن.

لکسی سر تکان داد. انقدر جدی به نظر می رسید که جان تقریبا زد زیر خنده.

بعد از ده بار تلاش بادکنک تقریبا چهار متر بالا رفته بود.

– کمک!..

وحشتزده به آسمان گاه کرد و گفت:

– دوباره داره میفته!

جان کنارش ایستاد و به او اطمینان داد:

– نه دیگه نمیفته.. اگه هم بیفته دوباره میفرستیمش هوا.

لکسی سر تکان داد و کلاه از سرش افتاد.

– میفته من میدونم!! خودت بگیرش!!

قرقره را به طرف جان گرفت.

جان روی یک زانو کنار لکسی نشست.

– میتونی انجامش بدی..

وقتی لکسی به سینه ی جان تکیه داد جان حس کرد برای چند لحظه قلبش از کار افتاد.

– فقط آروم آروم نخو رها کن.

در حالی که لکسی بادبادک را بالاتر میبرد جان به نیمرخش زل زد. ناگهان حالت چهره اش از وحشتزدگی به خوشحالی تبدیل شد.

لکسی با هیجان زمزمه کرد.

– تونستم!!

و از کنار شانه اش به جان نگاه کرد.

نفس لطیفش به گونه ی جان خورد و آن را تا اعماق روحش حس کرد. چند لحظه پیش حس کرده بود که قلبش از طپش ایستاده، اما حالا قلبش گرم شده بود. حس می کرد سینه اش برای قلبش کوچک است و حس می کرد احساساتی شده برای همین مجبور بود نگاهش را از او بگیرد. به مردمی که دور و برش در حال بادبادک هوا کردن بودند نگاه کرد. به پدر و مادرها و بچه هایشان.. خانواده ها.. دوباره پدر شده بود.

ناخودآگاهش پرسید:

ولی این بار چقدر طول می کشید؟

– من تونستم آقای وال!

لکسی همینطور به آرامی زمزمه می کرد انگار که اگر صدایش را بالا ببرد بادبادکش سقوط می کرد!

جان به دخترش نگاه کرد و گفت:

– اسم من جانه.

– من تونستم جان!

– آره تو تونستی.

لبخند زد و به شیرینی گفت:

– من از تو خوشم میاد!

– منم از تو خوشم میاد لکسی.

لکسی نگاهش را به طرف بادکنک برگرداند و گفت:

– تو بچه داری؟

سوالش جان را سورپرایز کرد قبل از جواب دادن چند لحظه فکر کرد.

– آره.

نمی خواست به او دروغ بگوید، اما هنوز برای حقیقت آماده نبود از طرفی هم به جورجیان قول داده بود.

– یه پسر کوچولو.. ولی وقتی کوچولو بود رفت پیش خدا.

– چجوری؟

جان به بادبادک نگاه کرد و گفت:

– یکم بیشتر نخو باز کن..

وقتی لکسی کاری که گفت را انجام داد جواب داد:

– اون خیلی زود به دنیا اومده بود.

– اوه.. ساعت چند؟

– چی؟

– ساعت چند به دنیا اومد؟

به صورتش که خیلی نزدیک به صورت خودش بود نگاه کرد.

– نزدیکای ساعت 4 صبح.

لکسی چنان سرتکان داد که انگار این همه چیز را توضیح می داد:

– آرهع خیلی زوده. اون موقع همه  دکترا هنوز خوابن. من دیر به دنیا اومده بودم.

جان لبخند زد. تحت تاثیر منطق معصومانه اش قرار گرفته بود. خیلی واضح بود که دختر باهوشی ست.

– اسمش چی بود؟

– توبی.

و اون برادر بزرگترت بود..

– اسم عجیب غریبیه.

– من خوشم میاد.

برای اولین بار از وقتی که پا به درون پارک گذاشته بود احساس آرامش می کرد.

لکسی شانه بالا انداخت و گفت:

– من بچه می خوام ولی مامانیم میگه نه.

جان با دقت او را راحت تر به سینه اش تکیه داد و ناگهان انگار همه چیز سر جایش بود. انگار برای آغوش او به دنیا آمده بود. وقتی شروع به صحبت کرد چانه اش به شقیقه ی نرم و لطیفش کشیده شد.

– خوبه چون برای بچه داشتن هنوز خیلی کوچولویی.

لکسی خنده ی نخودی کرد و سر تکان داد.

– من که نهه! مامانمو میگم. میخوام مامانم بچه دار بشه.

– اونم گفت نه ها؟

– آرهع! چون شوهر نداره ولی اگه بیشتر تلاش کنه میتونه گیر بیاره.

– یه شوهر؟

– آرهع، بعدش میتونه بچه دارم بشه. مامانم میگه اون رفته توی باغچه و منو مثل یه هویچ از زمین کشیده بیرون ولی این حقیقت نداره. بچه ها از تو باغچه نمیان.

– پس از کجا میان؟

لکسی سرش را بالا آورد تا به جان نگاه کند و موهایش کنار چانه ی چان کشیده شد.

– نمیدونی؟!

جان خیلی وقت بود که می دانست.

– چرا تو بهم نمیگی؟

لکسی شانه بالا انداخت و نگاهش را به طرف بادبادک برگرداند.

– خوب یه مرد و یه زن میان با هم ازدواج میکنن بعد میرن خونه و رو تخت دراز میکشن. بعدش چشماشونو خیلی خیلی محکم میبندن و خیلی سخت فکر میکنن. بعدش بچه میره تو شکم مامانی.

جان زد زیر خنده. واقعا نمی توانست جلوی خودش را بگیرد.

– مامانت میدونه که فکر میکنی بچه ها با تله پاتی درست میشن؟!

– چی؟

– هیچی.

از جایی شنیده یا خوانده بود که باید از سن های پایین در مورد روابط زوجین و اینطور موارد با بچه ها صحبت کرد.

– شاید یهتر باشه به مامانت بگی که میدونی بچه ها از تو باغچه نمیان.

لکسی برای چند لحظه فکر کرد و گفت:

– نه. مامانم بعضی وقتا این داستانو شبا میگه. ولی بهش گفتم که برای باور کردن داستانای ایستر بانی بزرگ شدم.

جان سعی کرد شوکه به نظر بیاید.

– تو به ایستر بانی اعتقاد نداری؟!

– نوچ.

– چرا؟

لکسی چنان به جان نگاهی انداخت که انگار احمق بود.

– چون خرگوشا پنجه دارن برای همین نمیتونن تخم مرغ رنگ کنن.

– آه.. راست میگیا..

و دوباره تحت تاثیر منطق شش ساله اش قرار گرفت.

-.. پس شرط میبندم برای باور کردم بابانوئل هم بزرگ شدی.

لکسی با حالت شوکه ای گفت:

– بابانوئل واقعیه!!

جان حدس می زد استدلالی که به او می گفت خرگوش ها نمی توانند تخم مرغ رنگ کنند در مورد گوزن شمالی که پرواز می کند، پیرمرد چاقی که از دودکش خانه ها پایین می رفت یا الف های کوتوله ی شادی که سیصد و شصت و پنج روز سال اسباب بازی درست می کنن صدق نمی کرد.

– یکم دیگه نخو باز کن.

این را گفت و بعد از آرامش لحظاتی که با دخترش داشت لذت برد. به وراجی های بی سر و تهش گوش داد و متوجه جزئیاتی در مورد او شد. تماشا کرد که چطور باد موهای صافش را به هوا می برد، و متوجه شد که چطور وقتی نخودی می خندید شانه اش را بالا می برد و انگشتانش را جلوی دهانش می گرفت. در واقع زیاد هم ازین خنده ها می کرد. موضوعات مورد علاقه اش بدون استثناء حیوانات و بچه ها بود. استعداد زیادی در نقش بازی کردن داشت و بدون شک بچه ی جیغ جیغویی بود.

حقه ی شیرین سرنوشت - پست 46
حقه ی شیرین سرنوشت - پست 44

درباره Nelly73_8

11 دیدگاه

  1. سلام نیلو جون
    خسته نباشی دخملم یعنی بگم از لغت به لغت این پست لذت بردم شاید کم باشه عالی بود عاشق این لحظه های پدر دختری شدم
    دست درد نکنه عزیزم خیلی خیلی ممنون🌹🌹🌹

  2. عااالی بود عزیزم،دستت درد نکنه، ایقد سایت خلوت شده بود که فک کردم همه تعطیل کردن، مرسی که با پستای خوبت حالمونو عوض کردی.

  3. عالی عالی عالی واقعا ممنونم ازت😘😘

  4. ممنون خسته نباشی

  5. مرسی بانو….زیبا بود
    خسته نباشی

  6. عالی بود مرسی نیلوفر جون هم بابت ترجمه زیبات هم پست های منظمت🌹🌸🌹

  7. سلام عالی عالی عالی منتظر بقیه اش هستم

  8. خدا به داد جورجیان برسه با این پدر و دختر:-)
    عالی بود نیلوفر جان، این چند روز حسابی شارژمون کردی، امیدوارم همینجوری ادامه بدی:-D

  9. سلام ممنون از ترجمه زیباتون. لکسی دختر فوق العاده ایه. حتما میتونه پدر و مادرشو آشتی بده.😄

  10. لطفا پستارو رو.روال بیارید
    داستانش واقعا جذابه
    مرسی از ترجمه خوبتون

  11. سلام خسته نباشید واقعا عالی بود بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم با تشکر

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme