آخرین پست

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 44

جان نگاهش را به طرف آن دو زن که روبرویش پشت میزایستاده بودند بالا برد. هردو در جا یخ زده بودند. می زیتون سیاهی که بین انگشتانش بود که در نیمه راه دهانش متوقف شده بود و چاقوی بزرگ جورجیان که تکه ای مرغ انتهای آن بود در هوا بود. با چشمانی گشاد و گونه هایی سرخ به لکسی خیره شده بودند.

به جز هیو. خم شد و از کنار شانه ی جورجیان با لبخندی موزیانه رو به می گفت:

– این طوره عزیزم؟

هردو زن همزمان دستشان را پایین آوردند. جورجیان خودش را مشغول تکه کردن مرغ  کرد و می برگشت و با اخم به هیو چشم غره رفت.

هیو یا متوجه نگاهش نشد یا هم اصلا اهمیت نمی داد. با توجه به اینکه برای دوستش جان مورد دوم کاملا صدق می کرد احتمالا برای هیو هم همینطور بود.

– من همیشه از زنای آزادی خواه خوشم میومده… در حقیقت داشتم به این فکر می کردم که عضو انجمن ملی بانوان بشم.

می با بداخلاقی جواب داد:

– مردا نمیتونن عضو انجمن ملی بانوان بشن.

– اینجاشو داری اشتباه می کنی . فک کنم فیل دانهیو عضو اونجاست.

– اصلنم درست نمیگی.

خوب اگرم نباشه، به نظرم باید عضوش کنن. اون از هر زنی که من تا به حال دیدم فیمینیست تره.

– شک دارم قبل اینکه یه زن گازت بگیره بفهمی اون یه فیمینیسته یا نه. مثل کاری که من الان واقعا میخوام انجام بدم.

هیو لبخند زد و گفت:

– تا حالا یه زن منو گاز نگرفته، چه فیمینیست باشه چه نباشه. ولی اگه تو میخوای من بهت اجازه میدم.

می دست به سینه شد و گفت:

– ازونجایی که خیلی بی ادبی ، فرم گردنت و خط خطیای روی پیشونیت که واسه خودش یه نموداریه حدس میزنم بازیکن هاکی باشی.

هیو به جان نگاه کرد و زد زیر خنده. کل کل کردن و پیدا کردن حریفی که با او کل کل کند بدون اینکه اهمیت دهد طرف مقابلش به او چه گفته برای هیو مثل کادوی کریسمس بود. جان ازین عادات هیو خوشش می آمد.

هیو در حالی که نگاهش را به می برمی گرداند ریز ریز می خندید.

– خط خطیای روی پیشونیت کع واسه خودش یه نموداریه!! این یکی معرکه بود!

– هاکی بازی می کنی؟

– آرهع. دروازه بان چینوک. تو چی؟ کارت چیه؟ کشتی با سگا؟

جورجیان بشقابی به طرف هیو گرفت و گفت:

– خیارشور می خوای؟ خودم درست کردم.

– می دونید چطوری بادبادک هوا کنین، آقای وال؟

جان نگاهش را پایین برد و به لکسی که سرش را بالا گرفته بود نگاه کرد، چشمانش زیر نور آفتاب برق می زد.

– میتونم سعی کنم.

لکسی لبخند زد و چالی روی گونه ی راستش بوجود آمد.

لکسی از خوشحالی جیغ زنان به طرف مادرش دوید.

– مامانیییی!!! آقای وال می خواد با من بادبادک هوا کنه!

جورجیان به جان نگاه کرد.

– مجبور نیستی اینکارو بکنی.

– خودم می خوام.

جعبه ی آبمیوه را روی میز گذاشت.

جورجیان بشقابی که در دست داشت را روی میز گذاشت.

– منم باهاتون میام.

– نه…

جان نیاز داشت که زمانی را تنها با دخترش بگذراند.

-.. من و لکسی میتونیم از پسش بربیایم.

– ولی به نظر من فکر خوبی نیست.

– خوب به نظر من هست.

جورجیان از کنار شانه نگاه سریعی به لکسی انداخت که یک زانو نشسته بود و در حال ور رفتن با بند کفش هایش بود. بازوی جان را گرفت او را چند قدم آن طرف تر کشید.

– باشه ولی زیاد دور نرید.

جلوی جان ایستاد، روی پنجه ی پا بلند شد و از کنار گردن جان به بقیه نگاه کرد.

چیزی در مورد لکسی زمزمه کرد اما جان یک کلمه از آن را هم نمی شنید. جورجیان انقدر نزدیک بود که جان میتوانست بوی عطرش را بشنود. نگاهش را پایین برد و به انگشتان ظریفی که روی قفسه ی سینه اش بود نگاه کرد. تنها فضای خالی بینشان فاصله ای چند سانتی بود.

جان پرسید:

– چی میخوای؟

نگاهش را به آرامی بالا برد از بازوی نرم و لطیفش گذشت و روی حفره ی گردنش ایستاد. این زن هنوز هم یک طناز حرفه ای و آذار دهنده بود.

– همین الان بهت گفتم!

جورجیان دستش را پایین انداخت و صاف ایستاد.

– چرا دوباره بهم نمیگی ولی ایندفع سعی کن بالاتنه تو قاطی حرفات نکنی.

اخمی میان ابروان جورجیان نشست.

– چیم؟ راجب چی حرف میزنی؟

جورجیان به نظر گیج می رسید انقدر که جان تقریبا حالت معصومانه ی چهره اش را باور کرد… تقریبا..

– اگه می خوای باهام حرف بزنی نمی خواد از اندامت استفاده کنی. البته مگه اینکه میخوای پیشنهادتو تو هوا بقاپم.

جورجیان سر تکان داد و با انزجار گفت:

– تو مریضی، جان کووالسکی. اگه بتونی اون نگاه کثیفتو از جلوی لباس من برداری و ذهنتو واسه یه لحظه خالی از کثافت کنی، اینجا چیزای خیلی مهم تر از تصورات و فانتزی های احمقانه ی تو داریم که باید راجبش صحبت کنیم.

جان دست هایش را درون جیب شلوارش برد و به صورت جورجیان نگاه کرد. او مریض نبود. حداقل خودش اینطور فکر نمی کرد. نه به اندازه ی بعضی از مردانی که می شناخت.

جورجیان سرش را به یک طرف خم کرد و گفت:

– ازت میخوام که قولت یادت باشه.

– کدوم قول؟

– اینکه به لکسی نگی تو باباشی.

– خیله خوب..

جان عینکش را از روی چشم برداشت و از جیب شلوارش آویزان کرد. سپس ادامه داد:

– و منم ازت میخوام که یادت بمونه منو لکسی میخوایم بیشتر همدیگه رو بشناسیم. تنهایی. میخوام ببرمش بادبادک هوا کنیم و تو هم واسه ده دقیقه هم که شده تعقیبمون نمیکنی.

جورجیان چند لحظه فکر کرد سپس گفت:

– لکسی خیلی خجالتیه. به من نیاز پیدا میکنه.

جان جدا باور نمی کرد یک ذره خجالت و کم رویی در وجود لکسی باشد.

– نمی خواد سرکارم بذاری جورجیان.

نگاه سبز جورجیان تنگ شد.

– فقط جایی نرید که نتونم ببینمتون.

– به نظرت مثلا چیکار میخوام بکنم؟ بدزدمش؟

– نه..

اما جان می دانست که جورجیان هم مثل خودش اعتمادی به او ندارد. حسی داشت که به او می گفت این دقیقا فکریست که جورجیان کرده.

– زیاد دور نمی ریم.

جان به طرف بقیه برگشت. موضوع جورجیان و لکسی را به هیو گفته بود و می دانست که به عنوان دوست می توانست روی رازداریش حساب کند.

– حاضری لکسی؟

– آرهع!!

حقه ی شیرین سرنوشت - پست 45
حقه ی شیرین سرنوشت - پست 43

درباره Nelly73_8

7 دیدگاه

  1. سلام نیلوفر جونی😘💚
    دستت درد نکنه همچی حسابی ذوق زده شدم😊😊
    میگما اصلا نیاز نیست جان زحمت بکشه لکسی خودش با جان دوست میشه،به نظر منم لکسی اصلا نمی دونه خجالت چیه😆😆

  2. عالی عالی عالی.مرسی که باز چراغ لومینو پر فروغ کردی.

  3. واااااااااای چه سورپرایزه فوق العاده ای بود
    مرسی نیلوفر جون، مثل همیشه ترجمه ات عالی بود

  4. خیلی ممنون بابت ترجه ی زیبات 🙂

  5. مرسی وخسته نباشی🌹🌹

  6. ممنون از پستای طولانی و خوبت

  7. سلام سلام سلام . چقدر خوشحالم که تند و تند پست میذارید. دوستون دارم یه عالمه

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme