آخرین پست

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 43

مردان قوی و عضله ای همیشه می را می ترساند، نه فقط چون قدش یک متر و پنجاه و پنج بود بلکه 47 کیلو بیشتر هم وزن نداشت. متوجه شد که اگر خودش انقدر استرس دارد، احتمالا جورجیان ممکن است هر لحظه غش کند. به دوستش نگاهی انداخت اضطراب را درون چشمانش دید.

جورجیان به آرامی به لکسی گفت:

– لکسی بلند شو و چمن رو از لباست بتکون.

در حالی که سعی می کرد در بلند شدن به دخترش کمک کند دست هایش می لرزیدند.

می دفعات زیادی جورجیان را مضطرب دیده بود اما سال ها بود که حالش را انقدر بد ندیده بود. می زمزمه کنان پرسید:

– خوبی؟

جورجیان سر تکان داد و می تماشا کرد که چگونه لبخند به صورت زد و درون جلد یک میزبان حرفه ای و خانم تمام و کمال فرو رفت. همینکه دو

 مرد نزدیک شدند جورجیان با گشاده رویی گفت:

– سلام جان. امیدوارم برای پیدا کردنمون به مشکل نخورده باشید.

جان درست روبرویش ایستاد و جواب داد:

– نه.. مشکلی نبود.

چشمانش توسط یک جفت عینک تیره ی گران قیمت پوشیده شده بود. لب هایش به خطی صاف مبدل شده و بود و برای چند لحظه آن دو فقط به یکدیگر زل زدند.

ناگهان جورجیان نگاهش را از جان گرفت و به همراه جان که به نظر قدش صد و نود بود نگاه کرد.

– شما باید دوست جان باشید.

مرد لبخند زد و دستش را جلو آورد.

– هیو ماینر هستم.

در حالی که جورجیان با او دست می داد، می شروع کرد به بررسی هیو، که با یک نگاه کنجکاوانه متوجه شد که لبخندش برای مردی با این چشمان عسلی زیادی خوب بود. مردی خیلی بزرگ و خیلی جذاب با گردنی بلند و تراشیده. اصلا از او خوشش نمی آمد!

جورجیان در حالی که دست هیو را ول می کرد گفت:

– خوشحالم که امروز تونستید خودتونو برسونید.

سپس جورجیان دو مرد را به می معرفی کرد.

جان و هیو همزمان سلام گفتند. می که کارش در مخفی کردن احساسات به خوبی جورجیان نبود توانست لبخندی که زیاد هم نمی شد به آن لبخند گفت را بر لب زد. بیشتر شبیه لب ورچیدن بود.

جورجیان به معرفی کردن ادامه داد:

– ایشون آقای ماینر هستن و تو آقای کووالسکی رو یادت میاد لکسی مگه نه؟

– آره. سلام.

جان گفت:

– سلام لکسی. حالت چطوره؟

– خوبم..

لکسی در حالی که آه دراماتیکی کشید ادامه داد:

– دیروز انگشت کوچیکه ی پام خورد به پله ی ایوون خونمون… بعدشم آرنجمو خییییییلی محکم زدم به میز. ولی الان خوبم.

جان چهار انگشت دست هایش را درون جیب شلوارش فرو برد. از بالا به لکسی نگاه کرد و برایش سوال بود که پدرانی که دختر کوچولویشان انگشت پا و آرنجشان را به جایی میزنند به آن ها چه می گویند.

– خوشحالم که میشنوم بهتری..

این تمام چیزی بود که توانست بگوید. چیز دیگری به ذهنش نمی آمد، فقط به او زل زد. پس خودش را رها کرد و چنان غرق تماشای او شد که از همان لحظه ی اولی که فهمیده بود دخترش است می خواست به او نگاه کند. به صورتش نگاه کرد، بدون لایه های غلیظ رژ لب و سایه ی چشم، در حقیقت برای اولین بار داشت او را می دید. سه نقطه ی قهوه ای کوچولو کک و مک روی بینی ناز و کوچکش بود. پوستی سفید لطیف مثل خامه داشت و گونه های برجسته اش قرمز بودند انگار که دویده بود. لب هایش برجسته و غنچه بودند مثل لب های جورجیان، اما چشمانش دقیقا شبیه چشمان خودش بود. از رنگ چشمانش گرفته تا مژه هایی که جان از مادرش به ارث برده بود.

لکسی به جان گفت:

– من یه بادبادک دارم.

امواج موهای قهوه ای تیره اش از زیر کلاهش که یک گل آفتاب گردان بزرگ جلویش دوخته شده بود روی کمرش ریخته بود.

با تردید جواب داد:

– اوه..خیلی خوبه!

واقعا چه مرگش شده بود!! او همیشه کارت های ورزشی بچه ها را برایشان امضا می کرد. بعضی از اعضای تیم بچه هایشان را سر تمرین با خود می آوردند و او هرگز مشکلی در صحبت کردن با آن ها نداشت. اما به دلایلی نمی دانست به بچه ی خودش چه بگوید.

جورجیان شروع به صحبت کرد و لکسی به مادرش نگاه کرد.

– روز خیلی خوبی برای پیکنیکه.. با هم دیگه یه چیزایی برای ناهار سر هم کردیم امیدوارم شما آقایون گرسنتون باشه.

هیو اعتراف کنان گفت:

– منکه دارم از گرسنگی میمیرم.

– تو چی جان؟

در حالی که لکسی به طرف مادرش می رفت، جان متوجه تکه چمن هایی که به پشت لباسش چسبیده بود شد.

– من چی؟

این را پرسید و نگاهش را بالا آورد.

جورجیان میز را دور زد به جان نگاه کرد و گفت:

– گرسنه ای؟

– نه.

– یه لیوان آیس تی می خوای؟

– نه..

– باشه هرطور راحتی..

جورجیان در حالی که لبخندش را پر رنگ تر می کرد رو به لکسی گفت:

– لکسی میشه تا وقتی من لیوانا رو پر می کنم تو بشقاب هیو و می رو بهشون بدی؟

واضح بود که جواب جان جورجیان را ناراحت کرد، اما جان ذره ای هم اهمیت نمی داد. او هم در حال حاضرهمین حس را داشت درست مثل اضطراب قبل از مسابقات. لکسی به طور وحشتناکی او را ترسانده بود و نمی دانست چرا.

در زندگی اش با سرسخت ترین مهاجمان کل دنیای NHL روبرو شده بود. چندین بار مچ دست و قوزک پاهایش را شکسته بود، دوبار استخوان شانه اش را به راحتی شکستن شاخه ی درخت شکسته بود و پنج بخیه کنار ابروی چپش ، شش تا قسمت راست سرش و پانزده بخیه درون دهانش داشت. و این ها فقط مصدومیت هایی بودند که در آن لحظه می توانست به یاد بیاورد. بعد بهبودی از هر مصدومیت، بی هیچ ترس و تردیدی چوب هاکی اش را بر میداشت و کاملا نترس به زمین یخ بر می گشت.

لکسی در حالی که از نیمکت کنار جان بالا می رفت پرسید:

– آقای وال آبمیوه میخوای؟

جان پشت پاها و زانوان لاغرش را نگاه کرد و حس می کرد کسی با آرنج محکم به پهلویش زده. با دیدن دست و پاهای کوچک و شکننده اش حس آسیب پذیری به او دست می داد.

– چه نوع آبمیوه ای؟

– بلوبری یا توت فرنگی؟

جان جواب داد:

– بلوبری.

لکسی از نیمکت پایین پرید و به طرف جعبه ی خنک کننده دوید.

هیو درحالی که کنار جورجیان و روبروی جان می ایستاد گفت:

– هی وال، باید این ماهی سالمون و مارچوبه نمیدونم چی چی رو امتحان کنی.

– خوشحالم خوشت اومده..

جورجیان به طرف هیو برگشت و لبخند زد، البته نه آن لبخندی الکی که به جان زده بود و ادامه داد:

– مطمئن نبودم ماهی رو به اندازه ی کافی باریک بریده باشم. اوه حتما کباب دنده رو هم امتحان کن انگشتاتو با سس باربیکیوش می خوری…

نگاهی به دوستش که کنارش ایستاده بود انداخت.

-… اینطور فکر نمی کنی می؟

دوست موبلوند و قد کوتاه خشکه اخلاقش شانه بالا انداخت و با بی توجهی جواب داد:

-آره.. البته..

جورجیان با چشمانی گشاد به دوستش زل زد. سپس به طرف هیو برگشت.

– چرا تا من یکم مرغ برات می برم پاته رو امتحان نمی کنی؟..

منتظر جواب نماند و در حالی که یک چاقوی بزرگ بر می داشت گفت:

– تا وقتی من اینکارو انجام میدم همگی بیاین دور میز. اگه خوب دقت کنید میتونی انواع حیوونای کوچولو رو با لباس مخصوص پیکنیکشون ببینید.

جان دست به سینه نشست و به بچه خوکی که عینک به چشم داشت و دستمال گردن بسته بود نگاه کرد یک جورایی خنه دار بود.

– من و لکسی فکر کردیم امروز فرصت خوبیه که کلکسیون مد تابستانه ی حیواناتش رو نمایش بدیم.

می در حالی که تکه ای از کیک خرچنگ را بر می داشت گفت:

– اوه الان فهمیدم اوضاع از چه قراره.

هیو هم به اندازه ی جان خنده اش گرفته بود اما جلوی خودش را گرفته بود.

– منظورت مد حیواناته؟

جورجیان در حالی که مشغول تکه کردن مرغ بود گفت:

– آره. لکسی دوست داره برای همه ی حیوونای شیشه ای و پلاستیکی خونه لباس درست کنه. میدونم شاید به نظر عجیب بیاد.. ولی اون کاملا خودشو صرف این کار میکنه. جد بزرگ لکسی ینی مادر پدربزرگ من، مادربزرگ چندلر، برای عروسکا لباس میدوخته. با توجه به اینکه همتون شمالی هستین تو جنوب مرغای جوونو به این اسم میشناسن. به این خاطر میگم جوون چون به اندازه ی کافی بزرگ نشدن که…

مکث کرد و چاقو را چند سانت بالا آورد و جلوی گردنش تکان داد و صدای خفگی در آورد.

-.. میدونید که چی میگم…

شانه بالا انداخت و چاقو را پایین آورد و ادامه داد:

-… و برای مرغا چون دوختن لباس برای خروسا فقط هدر دادن وقت و استعداده، برای اینکه اونا مستعد کثافت کارین. به هر حال، اون کلاهای کوچولو با شنلای مثل هم برای جوجه های فامیل درست می کرد. لکسی هم دیدگاه مد و فشن جدش روبه ارث برده و  به عنوان سنت پر افتخار خانواده ادامه میده.

هیو در حالی که جورجیان تکه های مرغ را درون بشقابش می گذاشت با تعجب پرسید:

– اینا رو داری جدی میگی؟!!

جورجیا دست راستش را بالا گرفت و گفت:

– قسم میخورم.

مغز جان تیری کشید و حس آشناپنداری شدیدی به او دست داد و بی اراده گفت:

– اوه خدایا!

جورجیان از پشت میز به جان نگاه کرد، و جان او را درست مثل هفت سال پیش دید، دختری جوان و زیبا  که در مورد ژله های خاله بزرگش و مراسم غسل تعمیدهای مسخره وراجی می کرد. چشمان سبز کشنده و لب های جذابش را دید. آن اندام بهشتی که روبدوشامبر سیاه جان را به تن داشت و با نگاه های مدهوش کننده و صدای شیرینش جان را دیوانه کرده بود…

با اینکه از اعتراف کردن به آن متنفر بود ، ولی هنوز هم نسبت به جورجیان مصون نبود.

– آقای وال؟

جان حس کرد که وسط جمع کم کم داشت کنترلش را از دست می دهد و به لکسی نگاه کرد.

– بفرمایید آبمیوه تون آقای وال.

– ممنون.

جعبه ی کوچک آبمیوه را از دستش گرفت.

– خودم نی رو زدم توش.

– آره میبینم.

نی را به لب هایش نزدیک کرد و چند جرعه ای از آبمیوه ی آبی نوشید.

– خوبه نه؟

جان سعی کرد از مزه ی ترش آن چهره در هم نکشد.

– اممم.

– اینو هم برات آوردم.

و یک دستمال سفره به طرفش دراز کرد. جان با دست آزادش آن را گرفت. دستمال سفره به صورت عجیبی تا شده بود که به هیچ وجه نمیتوانست شکل آن را تشخیص دهد.

– شکل خرگوشه.

– آره، میدونم.

دروغ گفت.

– من یه بادکنک دارم.

– اوه..

– آره ولی پرواز نمیکنه. مامانی لباس زیر پوشیده ولی نمیتونه بدوه…

با ناراحتی سر تکان داد و ادامه داد:

– می هم نمیتونه بدوه چون اصلا لباس زیر نمی پوشه.

ناگهان سکوت مثل پرده ای از نحسی همه جا را فرا گرفت.

حقه ی شیرین سرنوشت - پست 44
حقه ی شیرین سرنوشت - پست 42 - فصل 9

درباره Nelly73_8

5 دیدگاه

  1. وای لکسی عالیههههه!😂😂😂
    ممنون از ترجمه

  2. سلام نیلو جان خسته نباشی💚😘
    ممنون عزیزم عالی بود بخش اخر داستان کلی خندیدم میگن جلو بچه حرف نزن همینه ها 😂😂😂

  3. عالیییییییی بود😂😂
    خسته نباشی ومرسی بابات ترجمه زیبات😍😘

  4. عاااااااااااااااااالی بود نیلوفر جون، خیلی خیلی ممنون
    وای خدا ، جان چقدر مغروره، ولی ترکیبش با لکسی خیلی جالب میشه

  5. سلام مترجم عزیز ازت به خاطر ترجمه زیبات ممنونم.امیدوارم همین طور به پست گذاشتنت ادامه بدی :-*

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme