آخرین پست

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 42 – فصل 9

– هییی! منو نگااا!!

می نگاهش را از دستمال سفره ی درون دستش گرفت و به لکسی که می دوید و یک بادبادک با عکس باربی پشت سرش می کشید نگاه کرد. کلاه کتانی بزرگش با طرح گل آفتاب گردان از سرش بلند شد و روی چمن افتاد.

می از همان جا با فریاد گفت:

– کارت عالیه عزیزم.

دستمال سفره را پایین گذاشت و ایستاد تا موشکافانه میز پیکنیک را از نظر بگذراند.انتهای سفید و آبی سفره با وزش نسیم پیچ و تاب می خورد.

– سعی داری چیو ثابت کنی؟

جورجیان در حالی که بشقاب ماهی سالمون و مارچوبه، پاته ی ماهی مرکب دودی شده و یک دیس بزرگ نان تست را روی میز می چید جواب داد:

– نمی خوام چیزیو ثابت کنم.

به دلایل نامعلومی، مجسمه ی کوچکی از گربه ای که در حال لیسیدن پنجه اش بود وسط میز قرار داشت. روی سر گربه کلاه نوک تیز زردی وجود داشت که خیلی توی ذوق میزد. می جورجیان را انقدر خوب می شناخت که با این مجسمه ی گربه و غذاهای دریایی تم خاصی یک جای این پیکنیک وجود داشت. هنوز نتوانسته بود آن را بفهمد، اما می فهمید.

نگاهش را بین گربه و غذاهایی که از مراسم دیروز مانده بود چرخاند. اسنک پنیری و نان سنتی چاوالای بار میتزوا را شناخت. کیک خرچنگ و کاناپ قارچ ها طوری بودند که انگار آن ها را از وسط دورهمی باغ خانوم برودی کش رفته اند. مرغ کبابی و دنده کباب از مانده های غذای مراسم دیشب بود که آن ها غذایشان را تدارک دیده بودند.

– خوب به نظر من اینطور میاد که سعی داری به یکی ثابت کنی که آشپزی بلدی.

– فقط یخچال مونده های تو یخچال رستوران رو خالی کردم همین.

نه همش همین نبود. برج میوه ای که با مهارت و سلیقه ی تمام خیلی حرفه ای چیده شده بود از سرکار نیامده بود. سیب ها، گلابی و موز ها بی نقص بودند. هلو و گیلاس ها با دقت و وسواس تمام چیده شوه بودند و پرنده ای با پرهای آبی از بالای دانه های براق انگور سبز و بنفس بود که به پایین نگاه می کرد.

– جورجیان تو نیازی نداری به کسی ثابت کنی که یه زن موفق یا یه مادر خوبی. من میدونم که هستی و خودت هم می دونی. و ازونجایی که من و تو تنها بزرگسالایی هستیم که دور و بر همدیگه ایم پس چیز دیگه ای مهم نیست، پس چرا خودتو بکشی تا یه بازیکن هاکی کله پوک رو تحت تاثیر قرار بدی؟

جورجیان نگاهش را از اردک کریستالی که کنار قارچ ها گذاشته بود گرفت و به دوستش نگاه کرد.

– به جان گفتم که یه همراه با خودش بیاره، پس فک نکنم اون تنها باشه. و من نمی خوام تحت تاثیر قرارش بدم. اصلا برام مهم نیست که اون چی فکر می کنه.

می بحث را کش نداد. در عوض، لیوان های پلاستیکی شفاف را کنار پارچ آیس تی روی میز گذاشت. عمد یا غیر عمد، جورجیان کارهایی می کرد که مردی را که هفت سال پیش بیرون فرودگاه ولش کرده بود را تحت تاثیر قرار دهد. می درک می کرد که جورجیان نیاز داشت که ثابت کند که به موفقیت رسیده و زن فوق العاده موفقی ست. گرچه کیک شکلاتی برونیزی که جورجیان آن را به شکل یک سگ در آورده بود دیگر کمی زیاده روی بود.

و همینطور سر و وضع و لباسش برای یک پیکنیک ساده در پارک زیادی بی نقص بود. شک داشت که جورجیان سعی می کرد جان را متقاعد کند که مثل بازیگران دهه ی پنجاه بی نقص است. موهای تیره اش دو طرف به طرز زیبایی بالا زده شده و با شانه های کوچک طلایی سرجایشان محکم شده بود. گوشواره های طلایش روی گوش هایش می درخشیدند و آرایشش بی نقص بود. لباس کوتاه دامن چین دار سبز زمردینش با رنگ چشمانش هم خوانی داشت و ناخن هایش را لاک صورتی براقی زده بود. جورجیان صدل های سفیدش را از پا در آورد و حلقه ی طلایی درون انگشت سوم پای راستش زیر نور آفتاب درخشید.

برای زنی که نمی خواست پدر بچه اش را تحت تاثیر قرار دهد زیادی بی نقص شده بود.

وقتی اولین بار می جورجیان را استخدام کرد، وقتی کنار او می ایستاد حس سک زن شلخته و امل را داشت، درست مثل یک سگ دراز و لاغر خیابانی در کنار یک سگ پودل کوچولوی باکلاس. اما این حس کمبود اعتماد به نفسش زیاد دوام نداشت. چون جورجیان نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و ملکه ی زیبایی نباشد همانطور که می نمی توانست در هیچ لباس دیگری جز تی شرت و شلوار جین حس راحتی کند. یا دامن کوتاه و تاپ، چیزی که امروز پوشیده بود.

جورجیان در حالی که برای خودش آیس تی می ریخت پرسید:

– ساعت چنده؟

می به ساعت بزرگ میکی موسی روی مچش نگاه کرد و جواب داد:

– یازده و چهل دقیقه.

– پس هنوز یه بیست دقیقه ای وقت داریم. شایدم شانس بهمون رو کرد و اصلا نیومد.

می قالب یخی درون لیوان انداخت و پرسید:

– به لکسی چ گفتی؟

– فقط اینکه شااید جان بیاد به پیکنیکمون.

این را گفت و دستش را بالای پیشانیش گرفت و لکسی را نگاه کرد که داشت با بادبادکش می دوید.

می پارچ آیس تی را برداشت و برای خودش کمی ریخت.

– شاید؟

جورجیان شانه بالا انداخت و گفت:

– آرزو بر من عیب نیست! و در ضمن هنوز متقاعد نشدم که جان واقعا بخواهد برای همیشه جزوی از زندگی لکسی باشه. نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و به این فکر نکنم که دیر یا زود از بابایی بودن خسته میشه. فقط امیدوارم هرچه زودتر این اتفاق بیفته، چون اگه جان بعد ازینکه تو دل لکسی جایی باز کرد بخواد ترکش کنه، قلبشو میشکنه. خودت میدونی که من چقدر آدم محافظه کاریم و البته که اتفاقی مثل این اون روی جهنمیمو زنده میکنه. و بعد خیلی غریزی احساس اجبار به تلافی کردن میکنم.

می جورجیان را به عنوان آدمی ذاتا مهربان و خوب می شناخت، جز مواقعی که عصبانی می شد.

– اونوقت چیکار می کنی مثلا؟

– خوب فکر آزاد کردن یه عالمه موریانه تو خونه ی قایقیش یکم جذاب میاد.

مس سرش را تکان داد. او شدیدا به این مادر و دختر وفادار بود و آنها را خانواده ی خود می دانست.

– اونقدام ظالمانه نیست.

– با ماشین زیرش بگیرم؟

– یکم بهتر شد.

– آدمکش استخدام کنم که از پشت موتور بهش شلیک کنه و در بره؟

می لبخند زد اما با دیدن لکسی که در حالی که بادبادکش را پشت سرش می کشید به طرفشان می آمد، بحث را ادامه نداد. دختر کوچولو جلوی پای مادرش روی زمین ولو شد و دامن لباس تابستانه اش تا لباس زیر پوکاهانتسش بالا رفت. تکه های خاک و چمن به کفش ژله ای صورتی اش چسبیده بود.

نفس نفس زنان گفت:

– دیگه نمی تونم بدوم.

دیدن صورت خالی از آرایشش کمی عجیب بود.

جورجیان گفت:

– کارت عالی بود عزیز دلم، یکم آبمیوه می خوای؟

– نه. میای باهام بدوی و کمک کنی بادبادکمو هوا کنم؟

– قبلا راجبش صحبت کردیم. میدونی که مامانی نمی تونه بدوه.

لکسی آهی کشید نشست.

– میدونممم… بالاتنه ت درد میگیره و دوست نداری عرق کنی.

کلاهش را روی سرش گذاشت و به می نگاه کرد.

– تو میتونی کمکم کنی؟

– اگه می تونستم حتما عزیزم ولی من لباس زیر نپوشیدم.

– چرا نه؟ مامانی که میپوشه.

– خوب مامانی مجبوره ولی خانه می نه.

برای چند لحظه به لکسی نگاه کرد و پرسید:

– پس اون بزک دوزکی که هر روز رو صورتته کو؟

لکسی چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:

– اونا بزک دوزک نیست آرایشمه. مامانی گفت اگه امروز آرایش نکنم عروسک کیتی برام میگیره.

– منم قبلا بهت گفته بودم که اگه دیگه اصلا آرایش نکنی یه گربه ی واقعی برات می گیرم. واسه اینکه برده ی مکس فکتور بشی هنوز زیادی کوچیکی.

– مامانی میگه نمی تونم نه گربه داشته باشم نه سگ و نه هیچ چیز دیگه.

جورجیان به می نگاه کرد و گفت:

– درسته لکسی به اند ازه ی کافی برای مسئولیت داشتن یه حیوون خونگی بزرگ نیست و منم نمیخوام بارش رو دوشم بیفته. موضوع و عوض کنید قبل اینکه لکسی شروع کنه…

جورجیان مکث کرد و با صدای آرام تری گفت:

-… فک کنم بلاخره علاقه ی دیوونه وارش به اینکه یه … همون که خودت میدونی براش بیارم از سرش افتاده باشه.

درسته می می دانست. به نظرش خیلی عاقلانه بود که جورجیان آن را بلند نگفت و به لکسی یادآوری نکرد. تقریبا شش ماه اخیر را لکسی به مادرش التماس کرده بود که یک خواهر یا برادر برایش بیاورد. همه را دیوانه کرده بود، و می ازینکه دیگر مجبور نبود در مورد بچه چیزی بشنود راحت شده بود. این کوچولو اشتیاق سیری ناپذیری به داشتن حیوان خانگی داشت و از بچگی هم دختری بود که با کوچکترین چیز ناله و شیون به پا می کرد و جیغ می زد و این مشکل صد در صد تقصیر جورجیان بود که سر هر چیز کوچکی از کاه کوه می ساخت.

می لیوانش را برداشت، به لب هایش نزدیک کرد اما دوباره آن را روی میز برگرداند. دو مرد بزرگ جثه و ورزشکار در حال نزدیک شدن بودند. مردی که پیراهن سفید و شلوار جین پوشیده بود را به سرعت شناخت. جان کووالسکی بود. اما مرد دیگر که جثه ای کمی کوچکتر داشت را قبلا ندیده بود.

حقه ی شیرین سرنوشت - پست 43
حقه ی شیرین سرنوشت - پست 41

درباره Nelly73_8

9 دیدگاه

  1. مرسی زود پست گذاشتید,,,کاش بازم زوق زدمون کنید

  2. مرسی عزیزم،مثل همیشه عالی بود
    دلمون رفت تا بلاخره سر و کله آقای پدر پیدا شد:-D
    عاااااااااااشق لکسی ام

  3. ممنون از زحماتت
    چه قدرم طولانی….
    ممنون

  4. مرسی نیلوفر جون عالی بود …خسته نباشی

  5. ممنون خیلی عالی بود…….همش منتظر جان بودم چقد دیر پیداش شد

  6. Mamnoon,mamnoon bazam mamnoon ali bud…
    Merc vaghean tarjomeye shoma ba ketab mokamele herfeio Ali bazam mamnoon in ketabo tarjomash fogholadast…

  7. مرسی نلی جون عالی بود دلم برای جورجیان تنگ شده بود

  8. عالی خسته نباشی

  9. سلام ممنون از ترجه ی عالیتون ترجمتون خیلی جذابه
    زمان خاصی دارید واسه گذاشتن پست بعدیتون ؟

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme