آخرین پست

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 41

– نظرت راجب اینکه مجری برنامه ی تلویزیونی خودت بشی چیه؟

در حالی که گارسون ناهار را جلوی شان می گذاشت ادامه داد:

-… میشی مارتا استوارت جنوب غربی. برنامتو میذاریم ساعت دوازده و نیم درست بعد از برنامه ی گاراژ مارجی و قبل برنامه ی ورزشی بعد از ظهر. آزادی اینو داری که هرکاری دلت میخواد بکنی. میتونی  یه قسمت آشپزی کنی و قسمت بعد آموزش چیدن گل یا کاشی کاری رو آموزش بدی.

– من کاشی کاری بلد نیستم.

– فقط به عنوان ایده دارم میگم. من بهت اعتماد دارم. تو یه استعداد ذاتی داری و از طرفی هم به نظرم تو تلویزیون عالی میشی.

جورجیان یک دستش را روی سینه اش گذاشت و با صدایی که کمی می لرزید گفت:

– من؟

– آره، تو. وقتی راجبش با مدیر شبکه صحبت کردم به نظر اونم یه ایده ی عالی بود.

چارلز لبخندی دلگرم کننده به او زد و جورجیان تقریبا باور کرد که میتواند جلوی دوربین رفته و برنامه ی تلویزیونیش را اجرا کند. پیشنهاد چارلز برای روی خلاقانه ی جورجیان بسیار اغوا کننده بود، اما واقعیت جلوی آن را می گرفت. جورجیان مشکل دیسلکسیا داشت. یاد گرفته بود که با آن کنار بیاید، اما اگر مراقب نمی بود، هنوز هم گاهی کلمات را اشتباه می خواند. اگر وسط خواندن دست پاچه می شد، هنوز هم نیاز داشت که مکث طولانی کند و یادش بیاید که کدام طرف سمت راست است و کدام طرف سمت چپ. و از طرفی هم وزنش بود. دوربین هم به خودی خود آدم را چندین کیلو بیشتر نشان میداد. در حال حاضر هم جورجیان چند کیلویی اضافه وزن داشت  و با وجود چند کیلوی دیگری هم که دوربین اضافه می کرد، جورجیان نه تنها وسط برنامه کلماتی را می گفت که اصلا در متن صحبتش نیست بلکه چاق هم به نظر می رسید. به علاوه باید به لکسی هم فکر می کرد. جورجیان در حال حاضر هم به خاطر ساعاتی که مجبور بود لکسی را به مهد کودک یا پرستار بچه بسپارد عذاب وجدان داشت.

به چشمان قهوه ای چارلز نگاه کرد و گفت:

– نه ممنون.

– نمی خوای بیشتر بهش فمر کنی؟

در حالی که چنگالش را بر می داشت گفت:

– نیازی نیست.

نمی خواست بیشتر ازین به این موضوع فکر کند. نمی خواست به احتمالات و فرصت های فوق العاده ای که همین چند لحظه پیش رد کرد فکر کند.

– نمی خوای بدونی چقدر دستمزد میدن؟

– نوچ.

دولت نصف دستمزدش را می گرفت و در آخر او می ماند و نصف دستمزدی که لیافتش بود.

– نمیشه یکم بیشتر بهش فکر کنی؟

– باشه بهش فکر می کنم.

چارلز به نظر از شنیدن حرفش خیلی نا امید شده بود اما خودش می دانست که نظرش عوض نمی شد.

بعد ا ناهار چارلز او را تا جایی که ماشینش را پارک کرده بود همراهی کرد و همینکه کنار هیوندای آلبالویی جورجیان ایستادند چارلز کلید را از دستش گرفت، دکمه ی قفل در را زد و در را برایش باز گذاشت.

– کی می تونم دوباره ببینمت؟

– این آخر هفته که یر ممکنه…

در حالی که ازینکه تا به حال حرفی از جان به او نزده بود احساس عذاب وجدان می کرد ادامه داد:

– نظرت چیه پنجشنبه ی هفته ی بعد تو  امبر بیاد و با من و لکسی شام بخورید؟

چارلز مچ دستش را به آرامی گرفت و کلید را کف دستش گذاشت.

– به نظر که عالی میشه..

در حالی که دستش را به آرامی به طرف بازوی جورجیان بالا برد و پشت گردنش گذاشت.

-.. ولی دوس دارم بیشتر با هم تنها باشیم.

سپس لب هایش را روی لب های جورجیان گذاشت. بوسه ای که مثل مکثی دلنشین در یک روز پر مشغله بود. مثل یک نفس عمیق آرامش بخش یا غوطه ور شدن روی آب آرام استخر بود. خوب چه اشکالی داشت که بوسه هایش او را دیوانه نمی کرد؟! او به مردی نیاز نداشت که باعث می شد کنترل از دستش در برود. نمی خواست هرگز لمس هیچ مردی دوباره او را به زنی پر ناز و نیاز تبدیل کند. آن احساسات را قبلا تجربه کرده و چشیده بود، و به طرز وحشتناکی ضربه خورده بود.

دست آزاد چارلز روی کمرش نشست و جورجیان را به خود نزدیک تر کرد. آغوشش را تنگ تر کرد. نشانه ای ازینکه چارلز چیزهای بیشتری می خواست.

او به چارلز اهمیت می داد و شاید زمانی در آیند می توانست خودش را عاشق او ببیند. سال های سال از زمانی که به کسی عشق ورزیده بود می گذشت. از زمانی که خودش را متعلق به مردی کرده بود. وقتی قدم به عقب برداشت و به چشمان نیمه باز چارلز نگاه کرد با خود فکر کرد شاید زمان آن رسیده که این عوض کند. شاید وقت آن رسیده که دوباره امتحان کند.

***********************************

کوتاهی پست به خاطر اینه که آخر فصله. برای جبران فردا پست طولانی تری داریم 🙂

مارتا استوارت: مجری یک برنامه ی معروف آشپزی.

حقه ی شیرین سرنوشت - پست 42 - فصل 9
حقه ی شیرین سرنوشت - پست 40

درباره Nelly73_8

4 دیدگاه

  1. خسته نباشید مرسی بابت ترجمه زیباتون🌹🌸🌹

  2. ممنون نیلوفر جون
    خسته نباشی عزیزم
    عالی بود بی اندازه منتظر پست فردا شبم😘😘

  3. یعنی میشه فردا هم پست داشته باشیم؟;-)
    عااااااالی میشه

  4. پست بلند ؟؟؟ منتظرشم
    ممنون از زحماتت

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme