آخرین پست

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 40

مکث کرد دستش را روی نقش های گل گلی روی کوسن کشید و ادامه داد:

– به هرحال مشخصه که بروس برات ارزش داشته وگرنه باهاش نبودی. بعضی وقتا قلبامون خودشون انتخاب می کنن.

– هی.. بروس انقدام برام اهمیت نداشت. فقط دلم براش می سوخت از طرفی هم از آخرین باری که با کسی بودم چند وقتی می گذشت گرچه این دلیل برای رابطه داشتن باکسی بدترین دلیله. اگه به نظر داشتم قضاوتت می کردم، متاسفم. قسم می خورم همچین قصدی نداشتم.

جورجیان صادقانه گفت:

– میدونم.

– خوبه.. حالا بگو ببینم اولین بار چجوری جان کوالسکی رو دیدی؟

– کل داستانو می خوای؟

– آرهع!

– خیله خوب. یادته اولین بار که همدیگه رو دیدیم یه لباس خیلی کوتاه صورتی تنم بود؟

– آره قرار بود تو اون لباس با ویرجیل دافی ازدواج کنی.

– آره..

سال ها پیش جورجیان ماجرای بهم خوردن قرار ازدواجش با ویرجیل دافی را برای می تعریف کرده بود اما آن قسمت در مورد جان را ناگفته گذاشته بود. حالا برایش تعریف می کرد. همه چیز را به جز جزئیات شخصی. هرگز آدمی نبوده که در مورد روابط خصوصیش آزادانه با کسی صحبت کند. مادربزرگش هرگز حتی یک بار هم در مورد این مسائل بزرگسال ها با او صحبت نکرده بود و تمام چیزی که می دانست از کلاس بهداشت دوران مدرسه بود و دوست پسر های ناشی که فقط به فکر خودشان بودند.

ناگهان با جان آشناشد.. و او در دنیایی را به روی جورجیان باز کرد که تا آن شب فکر نمی کرد همچون چیز زیبایی وجود داشته باشد. جان کاری کرده بود که جورجیان با تمام وجودش او را بخواهد و تشنه اش باشد.

حالا حتی از فکر کردن به آن شب هم متنفر بود. دیگر آن زن جوانی را که به راحتی تمام جسم و روح و قلبش را پیشکش کرده بود نمی شناخت. آن زن دیگر وجود خارجی نداشت، و حس نمی کرد دلیلی برای بیشتر صحبت کردن در مورد او وجود داشته باشد.

تمام جزئیات را رد کرد و به سرعت ماجرای صحبت آن روز صبحش با جان و توافقی که در خانه ی قایقی اش به آن رسیده بودند را برای می تعریف کرد.

– نمی دونم این ماجرا میخواد به کجا برسه فقط خدا خدا می کنم که لکسی چیزیش نشه.

ناگهان خستگی شدیدی را در وجودش حس کرد.

می پرسید:

– می خوای چیزیم به چارلز بگی؟

– نمیدونم…

در حالی که کوسن را بغل می کرد و خود را رمی پشتی مبل رها می کرد، به سقف خیره شد و ادامه داد:

– فقط دوبار باهاش رفتم سر قرار.

– می خوای بازم ببینیش؟

جورجیان به مردی که در طول یک ماه گذشته با او قرار می گذاشت فکر کرد. او را وقتی برای جشن تولد ده سالگی دخترش به رستوران شان سفارش غذا می داد دیده بود. فردای آن روز چارلز با او تماس گرفته بود و آن شب در رستوران هتل چهارفصل قرار شام گذاشتند. جورجیان لبخند زد و گفت:

– نمی دونم..

– پس بهتره بهش بگی.

چارلز مونرو مطلقه بود و یکی از بهترین مردانی که جورجیان دیده بود. صاحب یک شبکه ی تلویزیونی کابلی بود. مردی ثروتمند با لبخندی که تا اعماق چشمانش را می درخشید. اهل لباس های آنچنانی نبود. جذابیتی در حد مردانی که روی جلد مجلات بودند نداشت و بوسه اش تمام وجودش را به آتش نمی کشید. بوسه هایش بیشتر شبیه نسیمی گرم بودند. خوب و آرام بخش.

چارلز هیچوقت به او سر هیچ چیز فشار نمی آورد و اگر بیشتر به خودشان زمان می داد می توانست خودش را در رابطه ای صمیمی تر با او ببیند. از او خیلی خوشش می آمد و مهم تر از آن لکسی او را یک بار دیده بود و او هم از چارلز خوشش آمده بود.

– فک کنم بهش بگم.

– فک نکنم یه ذره هم ازین ماجرا خوشش بیاد.

جورجیان سرش را به سمت چپ چرخاند و به دوستش نگاه کرد.

– چرا؟

– چون با اینکه من از مردای خشن و گنده خوشم نمیاد ولی جان کوالسکی نماد خالص مردونگی و جذابیته و چارلز هم محکومه به حسادت. ممکنه نگران این بشه که شاید هنوزم چیزی بین شما دو تا باشه.

متوجه شده بود که احتمالا چارلز به خاطر اینکه واقعیت را در مورد پدر لکسی به او نگفته از او ناراحت شود، اما نگرانی بابت حسادت او نداشت.

با اطمینان خاطر زنی این را گفت که به قطع یقین می دانست حتی سر سوزنی احتمال اینکه دوباره از نظر احساسی در گیر جان شود گفت:

– چارلز چیزی نداره که به خاطرش نگران باشه… و در ضمن حتی اگه انقدر توهم بزنم که بازم حسی به جان پیدا کنم، اون از من متنفره. حتی تو روی منم نگاه نمی کنه.

ایده ی برگشتن او و جان پیش هم انقدر در ذهنش محال ممکن بود که دیگر انرژیش را صرف فکر کردن به آن نکرد.

– وقتی سر قرار ناهار سه شنبمونیم بهش میگم.

اما چهار روز بعد وقتی چارلز را در رستوران بیسترو حتی فرصت نکرد چیزی به او بگوید. قبل ازینکه بتواند توضیح دهد چه اتفاقی افتاده، چارلز با پیشنهادی که به او داد شوکه اش کرد.

حقه ی شیرین سرنوشت - پست 41
حقه ی شیرین سرنوشت - پست 39

درباره Nelly73_8

4 دیدگاه

  1. مرسی نیلوفرجان دستت درد نکنه عزیزم
    چارلز پیشنهاد ازدواج داد ؟! الان دارم ورجه وورجه میکنم بدونم قراره چه اتفاقی بیفته😆😆

  2. ممنون عزیزم از پست جدید زود به زود پست بزار گلم

  3. ممنون از ترجمه عالیت 🙂

  4. امیدوارم ادامشو خیلی زود بزارین.داستانش عالیه
    ممنون از ترجمتون

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme