آخرین پست

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 39

جورجیان پتوی گل گلی را روی لکسی انداخت و دور تا دور آن را مرتب کرد و به چشمان خواب آلودش نگاه کرد. موهای تیره ی لکسی روی بالش پخش شده بود و گونه هایش از خستگی رنگ پریده بودند. به عنوان یک بچه، لکسی همیشه جورجیان را به یاد یک اسباب بازی که باتریش تمام شده می انداخت. یک لحظه در حال بالا رفتن از مبل و میز است و لحظه ی دیگر روی زمین دراز کشیده و وسط آشپزخانه خوابش برده بود.

– فردا اول فیلم میبینیم بعد چایی می خوریم.

لکسی خمیازه کشان گفت:

– باشه.

– یه بوس عسلی بده.

 لکسی لب هایش را غنچه کرد و جورجیان خم شد تا بوسه ی شب بخیرش را به او بدهد.

– من قربون اون صورت خوشکلت میرم.

این را گفت و از جایش بلند شد.

– منم همینطور. می هم فردا میاد باهم چای بخوریم؟

لکسی به طرف راست چرخید و صورتش را به پتوی عروسکی که از دوران نوزادی داشت کشید.

– ازش می پرسم.

جورجیان به طرف در رفت و ناگهان در میانه ی راه پایش را روی ماشین باربی و تپه ای از عروسک های بدون لباس گذاشت.

در حالی که پایش را بلند می کرد تا پا روی چوب جادویی پرنسسی بنفش لکسی نگذارد از درد با لحجه ی غلیظ جنوبی گفت:

-… اوففف پروردگارا! این اتاق شبیه خوکدونی شده!

از کنار شانه به لکسی نگاه کرد و دید که چشمان بسته اند. چراغ را خاموش کرد، در را پشت رش بست و به طرف اتاق نشیمن رفت.

حتی قبل از اینکه پا به درون اتاق نشیمن بگذارد می توانست حس کند که می بی صبرانه منتظر اوست. کمی قبل وقتی می آمده بود تا لکسی را ببیند جورجیان به صورت خلاصه شرایطی که با جان داشت را برای دوست و شریک تجاری اش توضیح داد. و در حالی که نشسته  منتظر بودند وقت خواب لکسی برسد می به نظر می رسید می خواهد از حجم سوالاتی که در سرش بود منفجر شود.

وقتی جورجیان وارد اتاق شد می با زمزمه پرسید:

– خوابید؟

جورجیان سر تکان داد و گوشه ی دیگر کاناپه ای که می روی آن نشسته بود نشست. کوسنی که روی آن پر بود از طرح های گل گلی را برداشت و آن را روی پاهایش گذاشت.

– داشتم راجب همه ی اینا فکر می کردم و… خیلی چیزا الان داره جور در میاد.

در حالی که به موهای تازه کوتاه شده ی می نگاه می کرد که باعث شده بود کمی شبیه مگ رایان شود گفت:

– چه چیزایی؟

– مثلا اینکه هردوتامون از مردای ورزشکار بدمون میاد. تو میدونی که من از مردای ورزشکار و عضله ای متنفرم چون اونا همیشه برادرمو اذیت می کردن  و کتکش می زدن. و منم همیشه فکر می کردم از اونا به خاطر سایز بالاتنه ت خوشت نمیاد… همیشه حدس میزدم حتما با چندتا از بازیکنای فوتبال شیطونی کردی یا یه همچین کارای وحشتناکی و بعدش دیگه نخواستی با کسی راجع بهش صحبت کنی… هرگز حتی تصور هم نمی کردم که پدر لکسی یه ورزشکار گنده و مشهور باشه. اما الان اینم به نظر جور در میاد چون لکسی از تو ورزشکار تره.

جورجیان گفت:

– آره هست ولی اینکه ربطی به این چیزا نداره.

– یادته وقتی لکسی چهار سالش بود و ما چرخای کمکی دوچرخشو باز کردیم ؟

جورجیان به چشمان قهوه ای می نگاه کرد و به دوستش یادآوری کرد:

– من بازشون نکردم تو کردی… من میخواستم باشن محض احتیاط برای وقتایی که میفته.

– می دونم، ولی به هرحال انقد به طرف بالا خم شده بودن که دیگه بود و نبودشون فرق نمی کرد… یادم میاد اونجا بود که با خودم فکر کردم باید استعداد ورزشیشو از پدرش به ارث برده باشه چون از تو که به اون نرسیده.

– هی! این حرفت خیلی ظالمانه ست.

جورجیان کمی غرغر کرد اما به او برنخورده بود چون عین واقعیت بود.

– ولی هیچوقت، هرگز، صد سال سیاهم حدس نمیزدم که جان کوالسکی باشه. خدایا جورجیان!! این مرد یه بازیکن هاکیه!!!

دو کلمه ی آخر را با چنان هیجانی لحن شوکه زده ای گفت که معمولا برای قاتل سریالی استفاده می شد.

– می دونم.

– تا حالا موقع بازی دیدیش؟

– نه.

جورجیان نگاهش را پایین انداخت و وقتی لکه ای قهوه ای گوشه ی کوسن دید اخم کرد.

– گرچه اتفاقی کلیپای ورزشیشو از تو اخبار بعد از ظهر دیدم.

– خوب باید بگم که من در حال بازی دیدمش. دان راجرزو یادت میاد؟

– معلومه یادم میاد…

درحالی که انگشتش را روی لکه می کشید ادامه داد:

-… پارسال چندماه باهاش قرار میذاشتی ولی بعد ولش کردی چون فکر می کردی علاقه ی بیش از حدی که به سگ لابرادورش داره خیلی عجیبه.

مکثی کرد. نگاهش را به سمت می برگرداند و گفت:

-… تو گذاشتی لکسی تو اتاق نشیمن غذا بخوره؟ مطمئنم این شکلاته که ریخته شده رو کوسن.

– کوسن رو بیخیال…

می نفس عمیقی کشید و انگشتانش را میان موهای کوتاه بلوندش رد کرد.

-… دان به طرز دیوونه واری طرفدار چینوک بود و روش خیلی تعصب داشت برای همین یه بار باهاش رفتم دیدن بازی. باورم نمیشد اون پسرا چقد محکم همدیگرو میزنن! هیچکسم به پای جان کوالسکی نمی رسید. یهویی میزد یکیو می فرستاد هوا بعدم انگار نه انگار خیلی خونسرد شونه بالا می انداخت و می رفت.

جورجیان با خود میگفت یعنی این بحث می خواهد به کجا بکشد؟

– خوب این به من چه ربطی داره؟

– تو باهاش بودی!!! باورم نمیشه. نه تنها اون یه ورزشکار قلدر بلکه از طرفی یه آدم مغرور و خودپسنده.

جورجیان در دل با او موافق بود اما کمی هم به او برخورده بود.

– این موضوع مال خیلی وقت پیشه. و در ضمن بیا وقتی هر دومون تو یه خونه ی شیشه ای هستیم به همدیگه سنگ پرت نکنیم.

– الان این حرفت یعنی چی؟

– یعنی اینکه هر زنی که با بروس نلسون رابطه داشته حق نداره کسی رو قضاوت کنه.

می دست به سینه شد و بیشتر درون مبل فرو رفت.

– انقدام بد نبود.

– واقعا؟ اون به معنای واقعی یه بچه ننه ی چندش بود و تو فقط واسه این باهاش قرار میذاشتی چون میتونستی بهش دستور بدی.. درست مثل همه ی مردای دیگه ای که باهاشون میری بیرون.

– حداقل من روابط خوبی تو زندگیم دارم.

آن ها این بحث را چندین بار با هم داشتند. می فقدان کلی رابطه در زندگی جورجیان را ناسالم میدانست  در حالی که جورجیان حس می کرد می باید کمی نه گفتن را یاد می گرفت.

می گفت:

– میدونی جورجیان پرهیز زیادی اصلا عادی نیست و یکی از همین روزا منفجر میشی… بروس هم چندش نبود خیلیم بامزه بود.

– بامزه؟ اون سی و هشت سالش بود و هنوز تو خونه با مامانش زندگی می کرد. منو یاد پسر عموی بابام بیلی ارل میتداخت که تو سن آنتونیو زندگی می کنه. بیلی ارل تا روز مرگشم با مامانش زندگی می کرد و باور کن مثل ترکه دیلاق و لاغر بود. عادت داشت عینک مطالعه ی بقیه رو میدزدید واسه روزی که ممکنه چشماش ضعیف بشه. اگه البته هیچوقتم نشد چون تمام فک و فامیلمون دیدشون صد در صد بود و عینکی نداشتیم. مامان بزرگم همیشه می گفت باید براش دعا کنیم. باید براش دعا کنیم که هیچوقت دندوناش کرم نخوره وگرنه آدمایی که دندون مصنوعی دارن دور و برش امنیت ندارن.

می زد زیر خنده.

– واقعا راس میگی؟

جورجیان دست راستش را بلند کرد و گفت:

– به جون خودم قسم که بیلی ارل یه تختش کم بود.

حقه ی شیرین سرنوشت - پست 40
حقه ی شیرین سرنوشت - پست 38

درباره Nelly73_8

7 دیدگاه

  1. واییی خیلی ممنون نیلوفر جان خسته نباشی
    خیلی مشتاقم بدونم پدرو دختر چطور با هم کنار میان!!

  2. بعد از این همه انتظار خیلی کم بود

  3. مرسی نیلوفر جون خسته نباشی 🌹🌹
    ولی خواهش میکنم یه کم سریع تر پست بذار🙏🙏

  4. من از جورجیان خیلی خوشم میاد

  5. عالی ترجمه میکنید،ممنون
    چقدر خوبه که پست ها طولانیه:-D

  6. ممنون از زحمتی که میکشی
    بووووس♡

  7. ترجمه عاليه ممنونم اما فاصله پست ها خيلي زياده

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme