آخرین پست

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 38

– باشه. تا اونجایی که هردومون بهترین چیز رو برای لکسی میخوایم نیازی نیست به همدیگه اعتماد داشته باشیم.

– نمی خوام بهش آسیبی برسونم، ولی همونطور که گفتم فکر نمیکنم هردومون روی اینکه چی برای لکسی بهتره توافق نظر داشته باشیم. مطمئنم اگه فردا بیفتم بمیرم تک تک اون ذرات بدن جنوبیت از خوشحالی جشن می گیرن. به هرحال این چیزا منو راضی نمی کنه. می خوام لکسی رو بشناسم و می خوام اونم منو بشناسه. اگه فکر می کنی باید صبر کنم تا بتونم بهش بگم من باباشم، باشه پس، صبر می کنم. تو اونو بهتر از من میشناسی.

– من باید اونی باشم که بهش میگه جان.

انتظار بحث و جدل داشت اما وقتی خبری نشد تعجب کرد.

– باشه.

– باید بهم قول بدی مردونه.

بیشتر اصرار کرد چون متقاعد نشده بود که چند ماه بعد جان که کارش از کار گذشته و متوجه شد که پدر بودن گند زده به استایل و تیپش نظرش را عوض نمی کند. اگر لکسی را ترک کند، بعد از اینکه لکسی فهمیده او پدرش است این مسئله قلب کوچولویش را میشکست.. خیلی بد… و جورجیان از روی تجربه می دانست که درد ترک شدن از سوی والدین بدترین دردی بود که می شناخت.

– حقیقت رو باید از من بشنوه.

– فکر می کردم بهم اعتماد نداریم. قول من به چه دردت می خوره؟

حق هم داشت. جورجیان کمی فکر کرد و وقتی دید چاره ی دیگری ندارد گفت:

– اگه قول بدی بهت اعتماد می کنم.

– باشه قولمو داری، ولی فقط ازم انتظار نداشته باش مدت زیادی صبر کنم…منو سرکار نمی ذاری..

با لحن اخطاری ادامه داد:

-.. میخوام وقتی برگشتم شهر اونو ببینم.

– اینم یکی از دلایلیه که به خاطرش اومدم اینجا…

از روی صندلی بلند شد و ادامه داد:

-… یکشنبه ی آینده منو لکسی قراره بریم پیکنیک تو پارک مریمور. تو هم اگه برنامه ای نداری میتونی بهمون ملحق بشی.

–  چه موقع؟

– ظهر.

– چی باید با خودم بیارم؟

– من و لکسی همه چیز و میاریم جز نوشیدنی های الکلی، مجبوری اگه میخوای با خودت بیاری، گرچه ترجیح میدم نیاری.

جان در حالی که او هم از جایش بلند می شد گفت:

– مشکلی نیست.

جورجیان سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد. همیشه با دیدن او کمی از قد بلند و شانه های پهنش یکه می خورد.

– من یکی از دوستامو با خودم میارم، برای همین تو هم می تونی یکی از دوستاتو دعوت کنی..

سپس لبخند شیرینی زد و ادامه داد:

– .. گرچه ترجیح میدم دوستت ازین بدکاره هایی که دور و بر بازیکنای هاکی میپرن نباشه.

جان وزنش را روی یک پایش منتقل کرد و با اخم به جورجی نگاه کرد.

– اینم مشکلی نیست.

– عالیه.

جورجی برگشت که آن جا را ترک کند اما ناگهان ایستاد و از کنار شانه اش به جان نگاه کرد و گفت:

– و یه چیز دیگه اینکه باید تظاهر کنیم که از همدیگه خوشمون میاد.

جان به او خیره شد، با چشمانی که از اخم تنگ شده و لب هایی که به خط صافی تبدیل شده بودند. با خشکی گفت:

– این یکی ممکنه مشکل باشه.

حقه ی شیرین سرنوشت - پست 39
حقه ی شیرین سرنوشت - پست 37

درباره Nelly73_8

6 دیدگاه

  1. سلام نیلوفر بانو دستت دردنکنه
    پستا حسابی منو شارژ میکنه عالی بود عزیزم

  2. به نظرم جان بیش از حد پرووعه
    اگه من جای جورجی بودم میزدم خورد و خاکشیرش میکردم بیژووور رو😤😤😤😤😤😤😤😠😠😠😠

    جورجی گوگولی گناه داره 😢😢😢😢😢
    مرسی برای ترجمه🌹🌹🌹🌹🌹🌹

  3. خسته نباشید… مرسی بابت ترجمه زیباتون🌹🌸🌹

  4. داستان داره جذاب میشه😊
    ممنون بابت ترجمه زیبات عزیزم 💖

  5. Alie vaghan khaste nabashid kheli mamnoon k in Romane jalebo tarjome mikonid faghat torokhoda say konid post aro zood tar bezarid akhe ham Roman ham tarjomeye salisesh entezaro sakhto sakht tar mikone bazam mamnoon movafagh bashid 🙂

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme