آخرین پست

حقه ی شیرین سرنوشت – پست 24

دستش درد گرفته بود، و به دسته ی چمدانش که محکم در مشتش گرفته بود نگاه کرد. انگشتانش از فشار زیاد سفید شده بودند، پس مشتش را شل تر کرد.

هوای گرفته و بوی فضای فرودگاه به او حالت تهوع می داد. باید زودتر از آن جا می رفت… باید می رفت.. اما نمیدانست به کجا. حس می کرد تمام مشکلات روی دوشش هستند و دارند به زانو درش می آورند و سعی کرد تمام افکار و مشکلاتش را در پس ذهنش راند. به مامور تهیه ی بلیط گفت که نه هیچ برای برای چک شدن به همراه ندارد. با به دست داشتن بلیطش در یک دست و چمدانش در دست دیگر برگشت و رفت.

از کنار فروشگاه های کادویی، رستوران ها و برد های اطلاعاتی فرودگاه گذشت. احساس بدبختی و بیچارگی وجودش را فرا گرفته بود. نگاهش را پایین انداخته، درد درون قلبش به وضوه روی صورتش بود و مطمئن بود که اگر کسی نزدیکش بیاید حقیقت را از درون صورتش بخواند.

می دیدند که حتی یک آدم زنده در دنیا وجود نداشت که جورجیان هاوارد ذره ای برایش اهمیت داشته باشد. نه در این ایالت و نه در هیچ کجا… تنها دوستش سیسی را ول کرده بود و اگر جورجیان می مرد هیچکس نبود که اهمیتی بدهد… نه واقعا… اوه خاله لولی احتمالا طوری تظاهر می کرد که انگار برایش مهم است. از آن ژله های سبز مخصوص مراسم تشییع جنازه اش را درست می کند و گریه می کند انگار نه انگار که در نهان ازینکه دیگر نیازی نیست نسبت به جورجیان حس مسئولیتی بکند خیالش راحت شده. دلش می خواست بداند مادرش ناراحت می شد یا نه، اما حتی قبل ازینکه این فکر از سرش بگذرد جوابش را می دانست. نه… بیلی جین هرگز به خاطر بچه ای که هیچوقت نمی خواسته ناراحت نمی شد.

وارد سالن انتظار شد ، چیزی نمانده بود که کنترلش را از دست بدهد. در حالی که روی یکی از صندلی هایی که روبروی ردیفی از پنجره های بزرگ بود نشست و در حالی که چمدان کوچکش را روی صندلی کناری اش می گذاشت روزنامه ی سیاتل تایمز را از روی آن برداشت و به کناری گذاشت. به راهروی شلوغ نگاه کرد و تصویری از مادرش به ذهنش خطور کرد و یادآور آن یکباری که در تمام عمرش بیلی جین را دیده بود شد.

روز خاکسپاری مادربزرگ بود، نگاهش را بالا آورده بود و روی زنی زیباروی با موهایی قهوه ای مدل روز و چشمانی سبز. اگر لولی چیزی نمی گفت هرگز نمی غهمید آن زن کیست. در یک لحظه سوگ از دست دادن مادربزرگش با جمعی از احساساتی مثل امید لذت ده ها هزار حس دیگر مخلوط شدند. در تمام زندگیش جورجیان انتظار لحظه ای را کشیده بود که بلاخره مادرش را ببیند.

در طی دوران رشدش به او گفته شده بود که بیلی جین جوان بوده و دلش هنوز بچه نمی خواسته. در نتیجه، جورجیان همیشه رویای روزی را در سر داشته بود که مادرش نظرش را عوض می کند.

اما زمانی که به سن بزرگسالی رسیده بود، امیدش به تمام آن رویا و آرزوها را از دست داد. متوجه شد که بیلی جین هاوارد حالا بیلی جین آبرشا، همسر نماینده ی آلاباما لئون آبرشا، و مادر دو بچه ی دیگر است. روزی که از وجود خانواده ی دیگر مادرش مطلع شد روزی بود که مجبور شد با حقیقتی بی رحم مواجه شود. اینکه مادربزرگ به او دروغ گفته بود. بیلی جین بچه می خواست. او جورجی را نمی خواست.

روز خاکسپاری مادربزرگ وقتی جورجی بلاخره بیلی جین را دیده بود، انتظار داشت هیچ حسی نداشته باشد. متعجب بود ازینکه در اعماق قلبش، هنوز تصور یک مادر مهربان را با خود به دوش می کشید. اینکه هنوز رویای مادری که بتواند فضای خالی درونش را پر کند را دارد. وقتی خودش را به زنی که همینکه او را به دنیا آورد رهایش کرده بود معرفی می کرد دست ها و زانوانش می لرزید. نفسش را نگه داشت… صبر کرد و صبر کرد… اما بیلی جین حتی نیم نگاهی هم به او نینداخت وقتی که جواب داد:

– میدونم کی هستی..

این را گفت و رویش را برگرداند و رفت. بعد از پذیرایی ناپدید شده بود. احتمالا پیش شوهر و بچه هایش برگشته بود. به زندگیش.

اعلام به زمین نشستن پرواز دالاس توجه جورجی را از گذشته به زمان حال برگرداند. بقیه ی مسافران هم کم کم سالن انتظار را پر کردند. چمدانش را برداشت و روی پایش گذاشت. با خالی شدن صندلی کنارش زنی مسن با موهای سفید فر دار کنارش نشست. خیلی غیر ارادی روزنامه ی سیاتل تایمز را از روی صندلی برداشت تا صندلی خالی شود و آن را روی چمدان گذاشت و به پنجره  و دو باربری که گاری هایشان را حمل می کردند نگاه کرد. معمولا اگر در شرایط دیگری بود به زن لبخند می زد و  با او سر بحث را باز می کرد. اما آنموقع حال و حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را نداشت. به زندگیش و علاقه مند شدن به آدم هایی فکر کرد که نمیتوانستند در مقابل عاشقش باشند و جواب دوست داشتن هایش را بدهند

در کمتر از یک روز در دام عشق جان کوالسکی افتاده بود. احساساتش نسبت به او چنان سریع پیش رفته بود که خودش هم باورش نمی شد. با این حال میدانست که این حس حقیقی ست. به چشمان آبی و چالی که هروقت لبخند می زد گونه ی راستش را فرم می داد فکر کرد. به بازو های قدرتمندش وقتی دورش پیچیده بود و به او حس امنیت می داد. اگر چشمانش را می بست می توانست لمس دستانش را حس کند. هیچ مرد دیگری که تا به حال با آن ها آشنا شده بود، نه حتی دوست پسر های سابقش حسی را که جان به او داده بود را نداشتند.

جان به او گفته بود: « باید بهم هشدار میدادی که بی نقصی!» و جورجیان حس کرده بود ملکه ی تمام دنیاست. تا به حال هیچ مردی به او حس خواستنی بودن را نداده بود. هیچ مردی او را در حالی که از درون ویران شده ترکش نکرده بود.

چشمانش سوختند و دیدش از اشک تار شد . اخیرا انتخاب های خیلی بدی در زندگیش انجام داده بود. دومینش در لیست فرار از عروسی مثل  ترسوها بود. اما افتادن در دام عشق جان یک انتخاب نبود. فقط همینطوری اتفاق افتاد.

قطره ای اشک روی گونه اش سر خورد و آن را پاک کرد. باید جان را فراموش می کرد. باید به زندگیش می رسید.

چه زندگی؟ نه خانه ای داشت و نه شغلی در انتظارش بود. هیچ خانواده ی واقعی نداشت و بهترین دوستش احتمالا حالا ازو متنفر بود. تمام لباس هایش پیش ویرجیل بود و هیچ شکی نداشت که ویرجیل هم با تمام وجود از او بیزار شده. مردی که عاشقش بود در مقابل عاشقش نبود. و او را در عرض پانزده دقیقه بدون نگاه کردن به او جلوی جدول پیاده و ترکش کرده بود.

او هیچ چیز و هیچکس را به جز خودش نداشت.

صدایی زنانه اعلام کرد:

– توجه… مسافرین پرواز دلتا 624 به فرودگاه بین المللی دالاس فورت ورث، تا پانزده دقیقه ی دیگر آماده ی سوار شدن شوند.

جورجیان به بلیطی که در دست داشت نگاه کرد. پانزده دقیقه…. پانزده دقیقه تا سوار شدن به هواپیمایی که او را برمی گرداند به هیچ چیز. هیچ کس آن جا منتظرش نخواهد بود. هیچ کسی نداشت. هیچ کس که ازو محافظت کند. هیچکسی که به او بگوید چه کار باید بکند!

هیچکس جز خودش. فقط جورجیان.

وحشت درون سینه اش غوغا به پا کرد. سرش را پایین انداخت و نگاهش به روی روزنامه ی سیاتل تایمز افتاد که روی چمدان روی پاهایش بود. برای اینکه دوباره ذهنش بسته و به احتمال زیاد حمله ی عصبی به او دست ندهد به زور روی صفحه ی روزنامه تمرکز کرد. در حالی که به آرامی نگاهش را روی صفحه ی نیازمندی ها می چرخاند لب هایش کلمات را بی صدا می خواندند.

 

 

حقه ی شیرین سرنوشت - پست 25
حقه ی شیرین سرنوشت - پست 23 - فصل 6

درباره Nelly73_8

7 دیدگاه

  1. بعد از مدتها بیخبری پست خیلی دلچسبی بود.ممنون و خسته نباشید

  2. سلام ممنون بابت ترجمه این کتاب ولی کاش پستها روال مشخصی داشت یااینقدر فاصله بین پستها زیاد نبود بازهم ممنون وخسته نباشید

  3. سلام کجایی دلمون برات تنگ شده

  4. سلام 20 روزی از این پست می گذره می شه یکم زودتر پست بزارید….
    لطفاااااا……
    ممنون و خسته نباشید.

  5. وقتی یه کتابو شروع میکنین نسبت به خواننده های اون کتاب مسئولین این که پستاتون روال مشخص و مرتبی داشته باشه و زود پست بزارین مسئولیت پذیریتونو نشون میده منتظر گزاشتن خواننده هاتون بی احترامیه بهشون اونا خیلی هواتونو دارن ولی شما حتی جوابشونم نمیدین امیدوارم برداشت توهین نکنید امیدوارم انتقاد پذیر باشید✋

  6. سلام.دوست عزیزم چرا دیگه پست نمیزارید .ما بیصبرانه منتظریم.

  7. سلام عزیزم،خسته نباشید
    ترجمت عالیه،کاشکی زودتر پست بذاری تا لذت خوندنش از بین نره :-* مرسی بابت زحمتات

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme