آخرین پست

حقه ی شیرین سرنوشت – پست ۱ – فصل ۱

مک کنی ، تگزاس

درس ریاضیات سر درد شدیدی به جورجیان هاوارد داده بود و به خاطر روخوانی های مکرر چشمانش درد گرفته بود. حداقل موقع روخوانی میتوانست انگشتش را از روی کلمات سخت رد کند و آن ها را جا بیندازد و تظاهر به خواندن آن ها کند. اما نمیتوانست در ریاضیات تظاهر کند.

جورجیان پیشانیش را روی برگه اش که روی نیمکت کلاس جلویش بود گذاشت و به صدای همکلاسی هایش که در حیاط زیر آفتاب گرم تگزاس بازی می کردند گوش داد. از ریاضیات متنفر بود، خصوصا وقتی باید آن شکل دسته خط های احمقانه را می شمرد. گاهی اوقات انقدر سخت به آن خط خطی های ریز خیره میشد که سر درد می گرفت و چشمانش می سوخت. اما هروقت که آن ها را میشمرد در آخر به یک جواب می رسید  و آن جواب غلط بود.

برای اینکه ذهنش را از ریاضیات پرت کند، به چای صورتی که قرار بود آن روز بعد از مدرسه با مادربزرگش بنوشد فکر کرد. احتمالا مادربزرگ تا حالا آن کلوچه های خامه ای صورتی و خوشمزه را پخته. آن ها هردو لباس های شیفون صورتیشان را می پوشیدند و رومیزی های صورتیشان را روی میز پهن می کردند و زیر لیوانی ها و فنجان های چای خوری صورتی هماهنگ با آن را هم روی آن می چیدند. جورجیان عاشق چای صورتی بود و همینطور در سرو کردن آن ها هم کارش عالی بود.

– جورجیان!

جورجیان یکدفعه به خود آمد و سریع و محکم سرش را بالا آورد.

– بله خانوم؟

خانم نوبل پرسید:

– مادربزرگت بردتت پیش دکتر یا نه؟

– بله خانوم.

– برای آزمایش چی؟

به نشانه ی مثبت سر تکان داد. سه روز از هفته ی گذشته را صرف خواندن داستان برای یک دکتر که گوش های خیلی بزرگی داشت کرده بود. سوال هایش را جواب می داد و داستان ها را می نوشت. ریاضیات حل می کرد و نقاشی می کشید اما بقیه ش خیلی الکی و احمقانه بود.

– تموم شدی؟

جورجیان به کاغذ خط خطی شده ی روبرویش نگاه کرد. انقدر جواب هایی را که نوشته بود پاک کرده بود که مربع های جواب، خاکستری و کثیف شده بودند و چندین جا کنار خط خطی ها پاره شده بود.

– نه.

این را گفت و با دستش برگه را پوشاند.

– بزار ببینم چی نوشتی.

از ترسی که به او چیره شد ناگهان احساس سنگینی کرد. از جایش بلند شد. ته کفش چرمی اش در حالی که به سمت میز معلمش میرفت صدای نامحسوسی میداد. حالت تهوع داشت.

خانم نوبل کاغذ کثیف و چرکین را از دست جورجیان گرفت و جواب ها را بررسی کرد.

– دوباره که همینو نوشتی!

خشم از تک تک کلماتش میبارید. نارضایتی چشمان قهوه ایش را تنگ کرده و بینیش را چین انداخته بود.

– مگه چندبار جواب غلطو مینویسی!؟

– نمیدونم…

– تقریبا چهار بار بهت گفتم که جواب سوال اول هفده نیست! پس چرا هی همونو مینویسی؟

– نمیدونم….

چندین بار تک تک همه ی خط ها را شمرده بود. دو دسته ی هفتایی و سه خط تکی کنار آن. میشد هفده.

– چندین بار بهت توضیح دادم! به برگه نگاه کن.

خانم نوبل به دسته ی اول اشاره کرد.

– این یه دسته ی ده تاییه.

انگشتش را روی دسته ی دوم گذاشت و با داد گفت:

– اینم یه دسته ی ده تایی دیگه. سه تا خط تکی هم این کنار داریم. حالا بگو ده به اضافه ی ده چند میشه؟

جورجیان در ذهنش اعداد را مجسم کرد و گفت:

– بیست.

– به اضافه ی سه ؟

کمی مکث کرد تا بی صدا بشمارد سپس جواب داد:

– بیست و سه.

– درسته! جواب میشه بیست و سه.

برگه را به طرفش انداخت و گفت:

– حالا برو بشین و بقیشو بنویس.

وقتی دوباره نشست جورجیان به سوال دوم روی صفحه نگاه کرد. با دقت سه دسته ی روی برگه را شمرد و بعد عدد بیست و یک را جلو آن نوشت.

همینکه صدای زنگ خانه به گوش رسید جورجیان پانچوی بنفش جدیدش را که مادربزرگش برایش بافته بود برداشت و تمام راه خانه را دوید. وقتی از در پشتی وارد خانه شد سریعا متوجه کلوچه های کوچک خامه ای روی کابینت سرامیکی آبی و سفید  شد. آشپزخانه ی کوچکی بود و کاغذ دیواری زرد و قرمز آن در بیشتر قسمت ها پوسیده و پاره شده بود. اما آنجا مکان مورد علاقه ی جورجیان در خانه بود. چون آنجا پر بود از بوهای خوب و دلنواز مثل بوی آرد و کیک، مایع خوشبو کننده و صابون.

سرویس نقره ی چای خوری روی میز چیده شده بود و همینکه میخواست مادربزرگش را صدا بزند تا به او ملحق شود، از اتاق نشیمن صدای مردی را شنید. از آنجایی که آن اتاق فقط مخصوص مهمانان و آدم های مهم بود، جورجیان به آرامی به سمت قسمت جلویی خانه به راه افتاد.

– به نظر میرسه نوه ی شما بهیچوجه نمیتونه مقوله های انتزاعی رو درک کنه. بیشتر مواقع کلمه هارو شکسته یا برعکس میخونه یا هم اصلا نمیتونه کلمه ای رو که بهش فکر میکنه به زبون بیاره. مثلا وقتی عکس یه دستگیره در رو بهش نشون دادیم اون گفت:« همون چیزی که برای رفتن تو خونه ازش استفاده میکنم». اما در عین حال هم میتونست عکس پله برقی، کلنگ دوسر، و اسم بیشتر پنجاه ایالتو بگه.

همه ی این ها را همان دکتر گوش بزرگی که هفته ی گذشته از او تست گرفته بود داشت به مادربزرگش می گفت. درست کنار چهارچوب در ایستاد و گوش داد. دکتر ادامه داد:

– خبر  خوب اینه که نوه تون نمره ی بالایی تو درک مطلب گرفته که به این معنیه که چیزایی رو که میخونه میفهمه.

مادربزرگش پرسید:

– چطور ممکنه؟!! اون هر روز داره از دستگیره ی در استفاده میکنه و تا اونجایی که من میدونم تا حالا تو عمرش به یه کلنگ دو سر دست هم نزده. چطور وقتی کلمات جمله ها رو در هم و برهم میخونه میتونه معنی چیزی رو که میخونه  بفهمه!

– هنوز نمیدونیم چرا بعضی از بچه ها از چنین کم کاری مغزی ای رنج میبرن خانم هاوارد. و هنوز نمیدونیم چی باعث چنین ناتوانی هایی میشه و هیچ درمانی هم براشون وجود نداره.

جورجیان دور از نظر به دیوار تکیه داد. گونه هایش شروع به سوختن کردند و بغضی نفس گیر در گلویش نشست. کم کاری مغزی؟! انقدرها هم احمق نبود که نفهمد منظور مرد چیست. او فکر میکرد جورجیان کند ذهن است.

– لطفا بگید چه کاری میتونم برای جورجیم انجام بدم؟

– شاید با آزمایش های بیشتر بتونیم بفهمیم دقیقا بیشترین مشکل جورجیان کجاست. بیشتر بچه ها با دارو وضعشون کمی بهتر شده.

– به هیچ وجه اجازه نمیدم دارو بخوره…

– پس تو مدرسه ی زیبایی ثبت نامش کنید. اون یه دختر خوشکل و شیرینه  و احتمالا وقتی بزرگ بشه به یه خانوم زیبا و جذاب تبدیل میشه. و از اون به بعدم مشکلی برای پیدا کردن یه شوهر که ازش مواظبت کنه نداره.

– شوهر؟!! جورجی من فقط نه سالشه دکتر آلن.

– قصد بی احترامی ندارم خانوم هاوارد ولی شما مادربزرگش هستید. تا چند سال دیگه میتونید ازش مراقبت کنید؟ نظر من اینه که جورجیان هیچوقت نمیتونه باهوش بشه.

بغض گلوی جورجیان شروع به سوختن کرد و راهش را درون راهرو به طرف در پشتی در پیش گرفت. میان راه لگد محکمی به قوطی قهوه ی کنار در زد و تمام گیره لباس های مادربزرگش را وسط حیاط زیبای خانه پخش کرد.

 جلوی گاراژ خانه یک ال کامینو که جورجیان همیشه فکر میکرد رنگش دقیقا مثل رنگ نوشیدنی‌ست پارک شده بود. هر چهار تایرش پنچر بودند و درست از دو سال پیش که پدربزرگش فوت کرده بود رانده نشده بود. مادربزرگش یک اتومبیل لینکلن را میراند برای همین جورجیان ال کامینو را مال خودش میدانست و از آن برای سفر در تصوراتش به جاهایی مثل پاریس لندن و تگزارکانا استفاده می کرد.

آن روز اصلا حال و حوصله ی رفتن به جایی را نداشت. همینکه درون اتومبیل نشست. فرمان سرد ماشین را محکم در هر دو دستانش گرفت و به نشان شورلتی که وسط فرمان بود زل زد.

جلوی دیدش را پرده ای از اشک تار کردند و مشتش دور فرمان محکمتر شد. شاید مادرش بیلی جین میدانست. شاید او از همان اول میدانست که او هرگز واقعا باهوش نمی شد. شاید به همین دلیل او را در خانه ی مادربزرگ ول کرده بود و هرگز برنگشته بود. مادربزرگ همیشه میگفت که بیلی جین آمادگی مادر شدن را نداشته و جورجیان همیشه دلش میخواست بداند چه چیزی باعث شد مادرش او را ول کند و برود. شاید حالا میدانست.

در حالیکه به آینده اش خیره شده بود تک تک آرزوهای کودکی اش همه همراه با قطره های اشکش میریختند و محو می شدند و در همان حال متوجه چند چیز شد. اینکه دیگر هیچوقت نمیتوانست مثل بقیه ی بچه ها در آن گودال وسط حیاط مدرسه بازی کند و یا برای کاردستی مثل آن ها خانه های اسکیمویی درست کند. امیدش برای پرستار یا ستاره شناس شدن همه از دست رفت و اینکه مادرش هیچوقت برنمی گشت. احتمالا بچه های مدرسه با خبر می شدند و به او می خندیدند.

جورجیان از اینکه کسی به او بخندد متنفر بود.

یا هم مسخره اش می کردند درست مثل گیلبرت وایتلی. گیلبرت در کلاس دوم خودش را خیس کرده بود و از آن به بعد هیچکس نگذاشت او این اتفاق را فراموش کند. و حالا آن ها او را به نام های بدی صدا میزدند. جورجیان حتی نمیخواست فکر کند آن ها او را چه صدا خواهند زد.

تصمیمش را گرفت. مصمم بود که حتی اگر او را بکشند هم نگذارد هیچکس بفهمد او متفاوت است. مصمم بود که هیچوقت نگذارد کسی بفهمد جورجیان هاوارد کم کاری مغزی دارد.

حقه ی شیرین سرنوشت - پست ۲ - فصل ۲
پروژه‌ی جدید: حقه ی شیرین سرنوشت

درباره Nelly73_8

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme