آخرین پست

جنگل دست ها و دندان ها – پست 47

اشک ها از چشمانم جاری می شوند و به نظر می رسد خون در رگ‌هایم آواز می خواند. به سمت خط نرده می روم انگار که می توانم به سمت آینده ام بنگرم. اینحا به قدر کافی دور است که نتوانم شوم ها را تک تک ببینم، فقط انبوهی از آنها که به اتصال های نرده چنگ می زنند. در حالی که باد تغییر مسیر می دهد می توانم حس کنم غرش هایشان از تپه بالا می رود.

نزدیک است که به تراویس در مورد گابریل بگویم، مدرک اینکه چیز بیشتری وجود دارد، که درخششی قرمز میان درختان به حرکت در می آید، و قلبم محکم می تپد، نفسم حبس می شود. اکنون راست نشسته ام، تمام حواسم به سمت جنگل است.

تراویس می پرسد: «چی شده؟» او هم راست می نشیند، یک دستش روی کمرم است.

فکر می کنم دچار توهم شده ام اما بعد درخشش را دوباره می بینم. درخشش قرمز غیرطبیعی ای روی سایه های درخت کاج؟ می ایستم، آرامش و شادی ای که هم اکنون داشتم را فراموش می کنم، و به پایین تپه تلوتلو می خورم، روی ریشه ها و سنگ ها می لغزم و اهمیتی نمی دهم. در حالی که به نرده ای که در امتداد پایین تپه کشیده شده است نزدیک می شوم نمی توانم در پوست خودم بگنجم، و درست به موقع عقب می کشم تا فاصله ام را حفظ کنم تا خطر گاز گرفته شدن و آلوده شدن را نپذیرم.

درخشش قرمز دوباره و دوباره نزدیکم می آیند. او اکنون پشت حصار است، با بقیه. و بعد از نگاهی واضح به نظر میفهمم که یکی از شوم هاست. اعضای بدنش طوری که انگار از یک بدن هستند کار نمی کنند، و پوستش محکم روی اسکلتش کشیده شده است، انگار که استخوان می تواند در هر لحظه بیرون بزند.

اما قرمزی جلیقه اش هنوز پرطراوت و عجیب است و می دانم که خود اوست. این بیگانه است. گابریل.

می خواهم که انگشتانم را به نرده متصل کنم. تراویس به پشت سرم می لنگد و مرا عقب می کشد.

تراویس با لحنی طلبکارانه می گوید: «چی کار می کنی؟» در حالی که هوا را به درون ریه هایش می کشد صدایش هیس مانند است. با یک عصا و لنگان لنگان راه می رود و ناگهان به ذهنم خطور می کند چقدر تقلا برای او لازم بوده تا این قدر سریع به دنبالم راهش را به پایین تپه باز کند.

گابریل میان شوم های دیگر می شتابد. او مانند آنهاست اما به نحوی متفاوت. چابک تر. سریع تر. با سرعت و درندگی ای که قبلا ندیده ام به اتصالات فلزی ضربه می زند. همراه با تراویس در سمت دیگر نرده می ایستم. نمی دانم چه حسی داشته باشم، نمی دانم چه کاری کنم.

تراویس در گوشم می گوید: «دوباره هرگز این کار رو نکن.» بازوهایش دور شانه هایم پیچیده می شوند، مرا به سمت خودش می کشند.

چیزی را بیشتر از این نمی خواهم که بروم، که اجازه دهم مرا احاطه کند و به درون بکشد و از من محافظت کند. تمام بدنم با هر تپش قلب تکان می خورد، دستانم می لرزند. با اشاره به گابریل می گویم: «اون کسی بود که تو اتاق کنارت بود، غریبه ای که در شبی که تو اتاقت بودم به دهکده اومده بود.» وقتی احساس بدن تراویس زیر بدنم را به یاد می آورم گرما به گونه هایم می خزد.

در حالی که دختر در جلیقه قرمز ناامید از ما به نرده ها چنگ می زند تماشا می کنیم. چیزی در مورد او بسیار اشتباه است، هیچ کدام ما تا کنون شومی مثل این را ندیده ایم.

به تراویس می گویم: «اون یه روز از طریق دیوار باهام حرف زد، بعد از اینکه جابجا شده بودی و من دنبالت می گشتم. بهم گفت که اسمش گابریل بود.» گلویم می سوزد و هق هقی که در مرز آزاد شدن است را قورت می دهم. نمی توانم باور کنم چه اتفاقی برای این دختر افتاده است که جرات کرده بود در مسیرهای جنگل سرگردان شود و وارد دهکده ما شود.

جنگل دست ها و دندان ها - پست 48
جنگل دست ها و دندان ها - پست 46

درباره علی دهقان

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme