آخرین پست

جنگل دست ها و دندان ها – پست 46

اما قبل از اینکه حرکت کنم تراویس یک دست به سمتم دراز میکند و می گوید: «ماری، بیا باهام دعا کن.»

کلماتش مرا منقلب می کنند. می دوم، روی لباسم تلوتلو می خورم و می خزم و به زمین چنگ می زنم، تا اینکه کنار او هستم، دستانم روی سینه اوست، نفسم بریده بریده بیرون می آید.

تراویس می گوید: «اوه، ماری.» دستش را در مویم فرو می کند و زیر سرم را می گیرد. صورتم را به صورت خودش می کشد، روی هر چیزی که ما را از هم جدا کرده است. با ضروریتی که نمی توانم از آن بگریزم به او نیاز دارم.

تراویس درست وقتی که لب هایمان در حال تماس هستند تا سرانجام جایشان را بیابند سرم را متوقف می کند. او نفس نفس می زند و من فقط می توانم هوا را از ریه هایش تنفس کنم. برای مدت زمانی که ابدیت به نظر می رسد همانطور می ایستیم، ناتوان از جدا شدن از هم، ناتوان از وصل همه چیز بینمان.

نجوا می کند: «ماری.» می توانم حرکت لبانش را حس کنم.

منتظرم که مرا به عقب هل دهد و بگوید که نمی توانیم این کار را بکنیم. که من مال او نیستم و اینکه به برادرش خیانت نخواهد کرد. سرم را روی انحنای شانه اش می فشارم، پیشانیم را روی گردنش فشار می دهم.

روز گرمی است و او عرق کرده است. می خواهم در او ذوب شوم، تمام مانعی که بین ما است را فراموش کنم و اینکه هوا را به درون ریه‌هایم کشیده و اینجا بنشینم و خودم را محکم تر به او نفشارم تمام کاری است که می توانم بکنم.

او مال کاس است نه من و می دانم که باید دور شوم، که اینجا را ترک کنم. اما به قدر کافی قوی نیستم که این کار را بکنم. می خواهم این آخرین بار از وجودش لذت ببرم، و این لحظه را مانند یک خاطره دور خودم بپیچم.

برای مدتی همانگونه می نشینیم. من روی لبه لباسش دراز کشیده ام، او را گرفته ام، و حس می کنم همه احساسات درونم باز است. حس می کنم که خوشحالم. دست تراویس روی پشت مویم می پلکد و من روی او آرام می گیرم، آخرین تردیدم را رها می کنم.

روز بهاری عالی است. پرندگان باید به دهکده مان بازگشته باشند، برف باید تبدیل به لجن شده باشد، و خورشید درخشان و نرم و گرم است. نسیمی ما را می پوشاند و صدای درون درختان قصه های مادرم در مورد اقیانوس را به یادم می آورد.

تراویس به من می گوید: «وقت هایی مثل این، باور اینکه ما نمی تونیم تنها مردم تو دنیا باشیم سخته. فقط ما دو نفر.» لبخند می زنم.

تراویس ادامه می دهد: «اما بعد بقیه وقت ها فکر می کنم که ما نمی تونیم تنها مردم تو دنیا باشیم. منظورم این دهکده است. اینکه باید اون بیرون چیزای بیشتری باشه، ورای جنگل.»

سعی می کنم سرم را عقب ببرم تا بتوانم به چشمان تراویس بنگرم. طوری است که انگار او با قلبم حرف زده، و راهش را به رویاهایم باز کرده است. فکر می کردم در مورد باورم در مورد حیات بیرون جنگل تنها بودم. او با فشار آرامی از دستش سرم را روی شانه اش نگاه می دارد و قلبم در میان کلماتش می تپد.

تراویس به من می گوید: «تو تنها کسی نیستی که با قصه ها بزرگ شده.» و من منتظر حرف های بیشتر نفسم را حبس می کنم. «و اون قصه ها باعث شدن که فکر کنم اون بیرون باید چیز بیشتری وجود داشته باشه. که نمی تونه فقط همین باشه. ما نمی تونیم تنها باشیم. باید زندگی بیشتری از این دهکده و قوانینش وجود داشته باشه.»

صدای تراویس سخت است، انگار که او هم بندهایی که ما را جدا از یکدیگر نگاه می دارند حس می کند. او یک انگشتش را روی چانه ام می گذارد و نگاهم را به سمت نگاهش بلند می کند. «حس نمی کنی، ماری؟ که زندگی بیشتری هست؟ که این زندگی اینجا کافی نیست؟»

جنگل دست ها و دندان ها - پست 47
جنگل دست ها و دندان ها - پست 45

درباره علی دهقان

2 دیدگاه

  1. واقعا خیلی خوب مرسی از انتخاب قشنگ داستان و همینطور هم مرسی از ترجمه عالی و روان امیدوارم این پشتکار به بقیه ی ترجمه هاتون توی مابقی سایت ها هم سرایت کنه و من منتظر همه ترجمه هاتون هستم به خصوص این سری داستان

  2. سلام.واقعا خسته نباشید.
    با تشکر از ترجمه عالیتون.خدا قوت

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme