آخرین پست

جنگل دست ها و دندان ها – پست 45

از دیدن او به خود می پیچم. و تمام کاری که می توانم بکنم ماندن مقابل هری به جای چسباندن خودم به تراویس است، که پشت سر من رو به کاساندرا ایستاده است.

خواهر تابیثا به حرف زدن از وظایفمان نسبت به یکدیگر و به خدا حرف می زند اما تمام چیزی که می توانم حس کنم حرکت هوایی است که در حالی که تراویس به عصایش تکیه دارد و وزنش را به شکل غیرقابل دیدنی جابجا می کند و سعی می کند راحت باشد توسط او ایجاد می شود.

خوشحالم که او را می بینم که ایستاده و راه می رود و سالم است. اما از دیدن اینکه لبخند می زند نفرت دارم، من بدبختم.

وقتی خواهر تابیثا ما را به قسمت پیمان های مراسم می برد، می چرخیم تا به محراب بنگریم. هری در سمت چپ و تراویس در سمت راست من هستند. اگر چشمانم را ببندم، می توانم تصور کنم که این تراویس است که با او پیمان می بندم، تراویس است که در انتهای هفته مرا به سوی زندگی جدیدمان به خانه می برد.

ما حرف خواهر تابیثا که در نامزدی هدایتمان می کند را تکرار می کنیم. و در حالی که با هم پیمان می بندیم، و در انتهای هفته قول می دهیم تا ابد به همدیگر متعهد شویم، حس می کنم انگشتان تراویس به انگشتان من مالیده می شوند. دستم را به سوی دست او دراز می کنم اما چیزی جز هوا نیست.

اکنون با هری پیمان بسته ام و او مرا از سکو به بیرون از سایه کلیسا  و به نور خورشید هدایت می کند. با جمعیت احاطه می شویم و دیگر نمی توانم تراویس را در میان مردم ببینم.

او را از دست داده ام.

هفته برثلاو مهی مبهم است. در هر مراسم، ما چهار نفر مهمانان افتخاری محسوب می شویم، از بقیه اعضای روستا جدا شده، و به نمایش گذاشته می شویم. از یک جشن به جشنی دیگر می رویم. شام ها نشان از اهمیت موقعیت دارند. جلسات یک نفره دعا برای آماده کردن روحمان برای تعهد حتمی است.

به جز پیمان، الزام؛ و قول های وفاداری ابدی، بزرگ ترین رویداد برثلاو مراسم تعمید است. هر بچه به جلوی خواهران و نگهبانان آورده می شود، و از اطراف جمعیت عبور می کند. خواهران می گویند بچه ها به همه ما تعلق دارند، آنها آینده اند.

چهار بچه به دنیا آمده از آخرین ازدواج ها تعمید داده می شوند و من وقتی جد و بث سعی می کنند دزدکی از لبه جمعیت دور شوند نمی توانم جلوی تماشا کردنم را بگیرم. از خود می پرسم آیا درد از دست دادن بچه شان خیلی بیشتر از حد تحمل است.

سرانجام، در وسط هفته، خودم را تنها می یابم و گل ها را از مویم جدا می کنم. از روستاییان خسته شدم، از هری و خواهران و نگهبانان خسته شده ام.

از شاد بودن خسته شده ام. و بنابراین به برج دیده بانی قدیمی روی تپه می روم، جایی که برای یافتن خلوت از آن استفاده می کردم.

اما وقتی آنجا می رسم یک نفر از قبل آنجاست و نزدیک است وقتی پیکره نشسته روی برج را می شناسم برگردم. او تراویس است. لرزشی را درونم حس می کنم. هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که او به اینجا می آید، که کسی جز من به اینجا می آید.

از زمانی که با هم بودیم آن قدر گذشته است که فقط می توانم به او خیره شوم، چشمانم گرسنه اند. برای یک لحظه به چرخیدن و بازگشتن فکر می کنم، به تنها گذاشتن او در اینجا و رها کردن وسوسه. او مال من نیست، نمی تواند مال من باشد، و خیلی دردناک است که نزدیکش باشم و عاقبت وضعیتمان را بدانم.

جنگل دست ها و دندان ها - پست 46
جنگل دست ها و دندان ها - پست 44 - فصل 10

درباره علی دهقان

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme