آخرین پست

جنگل دست ها و دندان ها – پست 44 – فصل 10

فصل دهم

بهار در دهکده به معنای باران، غسل های تعمید، و ازدواج ها است. به معنای جشن بهشت[1] است، جشن یک سال دیگر زنده بودن، پیروزی بر شوم ها، و دعاهایی برای سال آینده. قسمت اصلی جشن بهشت ازدواج هاست. در دهکده ما ازدواج پیوندی مقدس است و سه مراسم که شوهر و زن را به هم پیوند می دهند برثلاو خوانده می شوند، رویدادی یک هفته ای که با نامزدی شروع می شود، به قول و قرارها منجر می شود، و با پیمان های وفاداری دائمی تمام می شود. این اتفاق اوج یک عشق زمستانی است که در فصل برداشت آغاز می شود.

مهم ترین و مقدس ترین تشریافت برثلاو، پیمان های وفاداری دائمی است، که زوج را برای همیشه به عنوان شوهر و زن به هم وصل می کند. شب قبل از پیمان ها مراسم الزام است، که در آن خواهران دست راست عروس را به دست چپ داماد گره می زنند و زوج شب را در اقامتگاه جدیدشان می گذرانند. آنها با هم تنها گذاشته می شوند و به آنها تیغه ای تشریفاتی داده می شود که می توانند از آن برای قطع الزامشان استفاده کنند. این فرصتی برای آشکار شدن هر شکایت بین آنها و آخرین فرصتشان برای پس زدن هم به عنوان زوج است.

روزهای جشن بهشت بین جشن ها و تشریفات زمانی برای تعمید دادن کودکان به دنیا آمده از ازدواج از سال قبل و برای جشن گرفتن حاملگی آنهایی که می آیند است. این رسمی ترین و شادترین زمان دهکده است، و از بقای ما، از وجود ما، از تداوم مردم ما از زمان بازگشت، تجلیل می کند. این فرصتی برای استقامت و فداکاری است.

من به عنوان یکی از دو عروس امسال، ملبس به لباسی سفید هستم که هر روز در این جشن می پوشم. گل های اول بهار در موهایم بافته شده اند. چهار نفر ما ازدواج می کنیم و پیمان وفاداری می بندیم، من و هری، تراویس و کاس.

ما در ردیفی روی سکویی جلوی کلیسا ایستاده ایم، سازه‌ی عظیم کلیسا رویمان سایه انداخته است. در حالی که خواهر تابیثا کنارمان ایستاده است با نامزدمان روبرو می شویم، و تمام دهکده در سمت دیگر حاضرند. امروز خورشید بهاری به طرز خاصی تیز است، گرمای مرطوب به شکل امواجی از زمین بر می خیزد و هوا را غلیظ می کند تا نفس کشیدن مانند شنا کردن سخت شود.

خواهر تابیثا از وظایفمان حرف می زند. از گناهان و زندگی و الزام و پیمان ها. از اینکه چطور وفاداری به دهکده مان را مشخص می کنیم. او به ما شکنندگیمان، و خطرات شوم های بیرون نرده ها را یادآوری می کند، اما از تهدیدات داخلی، بیماری، نازایی، سقط جنین هم می‌گوید. او به ما چهار نفر اشاره می کند و می گوید که چطور گاهی نسل ها ما را در تعداد ناامید می کنند، و اینکه چگونه وظیفه ما است که نسل مان را افزایش دهیم، و به بزرگ ترین خانواده های جامعه بیفزاییم.

کلماتش به ذهنم می لغزند و از تمرکز روی آنها ناتوانم. افکار دیگری ذهنم را مشغول کرده اند. این اولین باری است که از زمانی که هری از من درخواست کرد تراویس را می بینم. بعد از اینکه تراویس از مراقبت خواهران آزاد شد. بعد از اینکه بدون هیچ جای دیگری برای رفتن در کلیسا پشت سر گذاشته شدم.

موی تراویس روشن تر و طلایی تر است، انگار که بعد از ظهرش را بیرون در نور خورشید سپری کرده است. از وزنش کم کرده است تا پوستش دیگر روی استخوان های گونه اش کش نیاید. چشمانش درخشان تر، سبزترند و دیگر تهی نیستند. خوب به نظر می رسد. سالم.

[1] Edenmass

جنگل دست ها و دندان ها - پست 45
جنگل دست ها و دندان ها - پست 43

درباره علی دهقان

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme