آخرین پست

جنگل دست ها و دندان ها – پست 42

کاس دوباره با تکان دادن بازوهایم حرفم را قطع می کند، و مرا به دیوار راهرو می فشارد. «اگه قلب هری رو بشکنی، قول می دم که هرگز تراویس رو رها نکنم. تو تنها می شی، و به اینجا پیش خواهرها بر می گردی.» انگار که در حال خواندن ذهنم است مکث می کند. «و فکر نمی کنم تراویس من رو به خاطر تو رد کنه. اون هرگز این کار رو با برادر خودش نمی کنه. باید درک کنی که الان که هری رسما بهت درخواست داده هر احساسی که شاید اون داشته حالا از بین رفته. الان قراره تو همسر برادرش باشی.»

کلمات کاس در من رسوخ می کنند. هرگز او را اینگونه ندیده ام، این قدر تلخ و تیز و توفانی. «اما، کاس، نمی بینی؟ تو عاشق تراویس نیستی. و اون عاشق تو نیست.» می دانم خشن و ظالمم اما او باید با حقیقت روبرو شود.

کاس به من می نگرد انگار که درک نکرده است و بعد می خندد. مانند معلمی که با یک دانش آموز حرف می زند می خندد. «ازدواج به عشق ربط نداره، ماری. به التزام و تعهد و اهمیت دادن ربط داره. هیچ کدوم اینا تا حالا در مورد عشق نبوده ان.»

سرم را با ناباوری تکان می دهم. «اما تو گفتی عاشق هری بودی و می خواستی با اون باشی. چرا؟»

کاس یک بار دیگر شانه بالا می اندازد. «کاری که براش بهترینه رو می کنم. و برای دهکده. برای همینه که باید اینطوری باشه. طوریه که خواهد بود.»

می خواهم کاس را تکان دهم، کاری کنم که درک کند. او دقیقا مثل خواهر تابیثا به نظر می رسد، انگار که درک نمی کند انتخاب هایی که انجام می دهد برای همه ما هستند. اکنون درک می کنم که نفوذ خواهران چقدر قوی است، چقدر محکم ما را به باورهایشان پیوند داده اند.

دهانم را باز می کنم تا با کاس بحث کنم، اما حالت درون چشمانش، توحش، مرعوب کننده است. بهترین دوستم برای اولین بار مرا می ترساند.

اما او هم درست می گوید. حتی اگر هری را رد کنم، تراویس هرگز به جای او از من درخواست نمی کند. هرگز باعث چنان شرم یا دردی در برادرش نمی شود. طوری است که انگار همه‌ی درهای زندگیم محکم بسته شده اند، و هر پنجره تخته کوب شده تا اینکه فقط یک راه برایم باقی مانده است تا انتخاب کنم. انتخابم یا هری است یا پیمان خواهری.

کاس سر تکان می دهد. و بعد می گوید: «الان باید تراویس رو ول کنی. امروز. اینجا.»

اعتراضی روی لب هایم می پلکد اما چشمانش مرا می ترسانند و ساکت می شوم. از خود می پرسم آیا هرگز دوباره دوست خواهیم بود یا این پایان ماست. البته که همیشه در صلح خواهیم بود، دهکده برای دشمنی زیادی کوچک است، اما آیا همانطور که قبلا بودیم می مانیم؟
ناگهان، در این لحظه، حس می کنم زمینی ندارم، انگار که همه چیز را از دست داده ام و نیاز به چیزی برای محکم ماندن دارم. زندگیم را در درخششی می بینم، کاس همیشه کنارم بوده است، همیشه به داستان هایم گوش می داده و با من می خندیده و زندگیمان با هم اشتراکی بوده است. خاطرات دوستیمان مرا پر می کند و اشک به چشمانم نیش می زند. اکنون به کاس نیاز دارم، نمی توانم این آخرین گره به هر چیزی که تا کنون داشته ام را از دست بدهم.

به کاس می گویم: «بهم قول بده، بهم قول بده که همچنان دوست خواهیم بود.»

کاس لبخند می زند، ذره ای از کاس قدیمی، بوی آفتاب در هوا شناور می شود. او می گوید: «آره.» و تمام چیزی که می توانم به آن فکر کنم، این است که آیا این قدر ساده بوده، زیرا به یاد می آورم که چگونه همیشه فرد دیگری می آمد که از کلیسا دیدار کند و نه از من.

به پایین راهرو می نگرم، پشت اتاق تراویس به جایی که غریبه نگهداری می شده است. در اتاق او به سختی به اندازه یک شکاف باز است، باریکه ای از نور از آن به خارج می خزد. با کنار هل دادن کاس به آن اتاق می دوم ولی آنجا خالی است، هیچ ملافه ای بر تخت خواب یا نشانه دیگری که اخیرا مهمانی آن فضا را اشغال کرده است نیست. باید می فهمیدم. پنجره برای روزها تاریک بوده است.

جنگل دست ها و دندان ها - پست 43
جنگل دست ها و دندان ها - پست 41

درباره علی دهقان

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme