آخرین پست

جنگل دست ها و دندان ها – پست 41

البته که کاس در زمان نیاز تراویس با او ملاقات می کرد، خواستگاری در کار بود یا نه، همه ما یکدیگر را در تمام زندگیمان می شناختیم، با هم بزرگ شده بودیم تقریبا انگار که خانواده هم بودیم.

از کاس می پرسم: «بعد چی شد؟»

چشمانش سخت می شوند. «هری به جای من از تو درخواست کرد.»

«اما چرا؟» صدایم ضعیف و ناامید است.

عضله ای در آرواره کاس موج بر می دارد. در حالی که سرش را آن گونه که عادت داشت به سمت شانه اش کج می کند، شانه بالا اندازد.

به او می گویم: «نباید اینطوری می شد.» هرگز کاس را اینگونه، این قدر جدی و مصمم و غصه دار ندیده بودم.

کاس می گوید: «ولی شد.»

«اما اگه تو عاشق هری هستی و من …» مکث می کنم اما هردوی ما می دانیم در حال گفتن چه بوده ام.

کاس حرفم را برایم تمام می کند: «تو عاشق تراویسی.» فقط می توانم در حالی که دستانم از پهلوهایم آویزان هستند در سکوت بایستم. اجازه می دهم سرم پایین برود. اولین بار در امروز نیست که پاهایم ضعیفند و خالی از احساس هستم. چگونه همه چیز می تواند این قدر سریع غلط پیش برود؟

سرانجام نجوا می کنم: «متاسفم.»

کاس می گوید: «می دونم قصدش رو نداشتی.» یک دستش را روی بازویم می گذارد. «همونطور که من قصد نداشتم عاشق هری بشم.» نمی توانم به چشمان او بنگرم، نمی توانم اجازه دهم تردیدم را ببیند. زیرا می دانم که قصدی داشتم. هرگز از تمایلم به تراویس دست نکشیده ام، حتی وقتی که کاس را با او و در حالی که کنار تخت خوابش گریه می کرد دیدم. تمام این مدت می دانستم که آنها نامزدند. که تراویس را اغوا می کنم که قولش را بشکند، که به منظور با من بودن بهترین دوستم را پس بزند و اینکه او به قدر کافی عاشقم بود که این کار را بکند.

دستم را روی میله ها می گذارم اما کاس عقب می کشد، گوشت سردش از من دور می شود. «فقط درک نمی کنم چرا نمی تونیم عوضش کنیم. این طوری نیست که اوضاع بایدی باشه، اگه این رو نمی خوایم …»

کاس از میان دندان هایش می گوید: «هری ازت درخواست کرده، ماری. اون انتخابش رو کرده. تو رو به من ترجیح داده. و اگه ازم انتظار داره با تراویس ازدواج کنم، این کاریه که باید انجام بدم.»

کاس در حرفش به قدری شور دارد که مرا می ترساند. او همیشه دختر سبکباری بود، دختری شاد که نگرانی ها و مشکلات را کنار می زد.

«اما هنوز می تونیم این رو عوض کنیم، کاس.» به جلو خم می شوم. «با هری حرف می زنم، بهش می گم که به هیچ وجه نمی خوام باهاش باشم …»

کاس سریع مانند یک مار دستش را دراز می کند، شانه ام را می گیرد، مرا به سمت خودش می کشد تا اینکه چهره هایمان نزدیکند. در تاریکی راهرو به نظر می رسد او هیچ چیز جز سایه ها نیست، ابروهایش با اخمی خشمگینانه به هم گره خورده اند. «تو به هیچ وجه چنین کاری نمی کنی. با این کار قلبش رو نمی شکنی.»

«اما اوضاع اون طوری که باید باشه نیست. اگه بخوام با تراویس باشم …»

جنگل دست ها و دندان ها - پست 42
جنگل دست ها و دندان ها - پست 40

درباره علی دهقان

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme