آخرین پست

جنگل دست ها و دندان ها – پست 40

و زندگی ای بیرون جنگل وجود دارد.

می توانم ناله شوم ها را بشنوم. صدایی که ورای برف تیره قدیمی وارد جنگل می شود. دوباره در این مورد که زندگی آنها چقدر ساده است، چقدر آسان تر است، می اندیشم. از خود می پرسم چرا همه‌ی ما علیهش می جنگیم، چرا به جای اینکه تقدیرمان را بپذیریم این همه مدت علیه آنها تقلا می کنیم.

من که دیگر به نتایج اهمیت نمی دهم، از اتاقم بیرون می لغزم و به پایین راهرو و از پله ها به بالا و به سمت جایی که بیگانه نگهداری می شد می روم. نزدیک است یک نفر را از سر راهم کنار بزنم که در می یابم او کیست، کاساندرا.

او در حال بیرون آمدن از اتاق قبلی تراویس است.

می پرسم: «کاس؟ اینجا چی کار می کنی؟» برای بغل کردن جلو می روم و او مجبور به این کار می شود اما بازوانش دورم ضعیف و بی حس هستند. از وقتی که یکدیگر را دیده ایم هفته ها می گذرد، و ماه ها از زمانی که قبل از اینکه مادرم شوم شود به عنوان دوست با هم وقت می گذراندیم. برای اولین بار درک می کنم که چقدر دور شده ایم و چقدر دلم برای دوستی او ترک شده است، چقدر برای داشتن کسی که ترس و درد و ناراحتیم را به او بسپارم تنگ شده است.

کاس زودتر از من ولم می کند و در را پشت سرش می کشد تا اینکه صدای تیک را می شنود، و تنها منبع نور در راهرو تنگ را قطع می کند. به من می گوید: «برای تراویس اینجام.»

نفس در گلویم گیر می کند، افکار بیگانه ناگهان تحت الشعاع قرار می گیرند. «حالش خوبه؟ به بالای پله ها برگشته؟»

کاس سر تکان می دهد و موی بلند طلاییش را کنار می زند و لبش با با دندان های بالاییش گاز می گیرد. «الان تراویس مال منه، ماری. همونطور که هری مال توئه.»

«من …» می خواهم به او بگویم که اشتباه می کند و تراویس عاشق من است و همیشه مال من خواهد ماند. اما البته که این درست نیست. تراویس هرگز مال من نبوده است. حتی در طول آن شب های طولانی ای که با هم دعا می کردیم می دانستم تراویس به کسی دیگر تعلق دارد. او همیشه متعلق به کاس بوده است. همانطور که من همیشه متعلق به هری هستم.

کاس گیسوی خود را رها می کند و یک دست را روی بازویم می گذارد و من باید خودم را مجبور کنم که به خود نپیچم. در حالی که انگشتانش در پوستم فرو می روند می گوید: «باید ولش کنی، ماری. اون هر جا دنبالت می یاد و نمی تونه. فقط نمی تونه.»

«اما …»

«می دونی، من عاشق هری شده بودم. چند هفته قبل، توی مدتی که درد تراویس برام زیادی بود.» به پشت شانه ام می نگرد، انگار که در جایی غیر از عمق راهرویی در کلیسا است. «ما وقت زیادی رو با هم گذروندیم. اون دستم رو گرفت. مطمئن بودم قراره ازم درخواست کنه.» دوباره با گیسویش ور می رود. «خیلی مطمئن بودم که عاشقمه.» نگاه خیره اش، باریک و تیز، رویم فرود می آید. «اما بعد در عوض از تو درخواست کرد.»

افکار زیادی در سرم می چرخد. «فکر می کردم تراویس ازت خواستگاری کرده باشه. فکر می کردم برای جشن برداشت ازت درخواست کرده باشه.» به تمام اوقاتی که کاس از تراویس بازدید می کرد، تمام زمان هایی که کنار تخت خواب تراویس زانو می زد و به او دلداری می داد و من فداکاری او را به شکل عشق و مالکیت می دیدم می اندیشم. «اگه از قبل پیمان بستی هری چطور می تونه ازت درخواست کنه؟»

کاس سرش را به کناری کج می کند انگار که مرا برای اولین بار در طی چند سال می بیند. به من می گوید: «خواهر تابیثا بهم گزینه پایان نامزدی رو داد. مطمئن نبودن از عفونت جون سالم به در ببره و حتی اگه زنده می موند تصور می کردن چلاق می شه و بنابراین یه شوهر مناسب نیست که بتونه از یه همسر مراقبت جسمی کنه. از سر وفاداری و دوستی به ملاقاتش اومدم. درست مثل تو.»

جنگل دست ها و دندان ها - پست 41
جنگل دست ها و دندان ها - پست 39

درباره علی دهقان

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme