آخرین پست

جنگل دست ها و دندان ها – پست ۱۰ – فصل ۳

فصل سوم

وقتی جد مرا به کلیسا باز می گرداند اولین کاری که خواهران می کنند در آوردن لباس هایم و انداختنم در چشمه مقدس است. صبر می کنم تا ببینم اکنون که دیگر به خدا باور ندارم آب پوستم را می سوزاند یا نه اما در حالی که خواهران دعا می خوانند و پوستم را تمیز می کنند اتفاقی نمی افتد. آن سوی آب و پشت بازوهای خواهران، جد را می بینم که به خارج کلیسا همراهی می شود.

آنها مرا از آب مقدس بیرون می کشند، چشمانم می سوزد و موی بلندم مانند تار عنکبوتی روی صورتم است تا آن را از دهانم بیرون بندازم و سرفه کنم. خواهران به من می گویند: «تو اینجا بین دیوارهای کلیسا می مونی. نمی تونیم اجازه بدیم به خط نرده برگردی.»

این را درک می کنم و می دانم هیچ اعتراضی نظرشان را عوض نمی کند، با این حال اینکه آنها فکر می کنند آن قدر احمقم که دنبال مادرم بروم عصبانیم می کند.

او دیگر وجود ندارد.

پتویی راهش را به روی شانه هایم باز می کند و من به راهرویی که قبلا هرگز متوجهش نشده بودم، پایین مجموعه ای از دیوارها و به سمت اتاقی با دیوارهای سنگی، کفی سنگی، یک تخت خواب سفری و پنجره ای که به گورستان به سمت جنگل باز می شود هدایت می شوم. دلم می خواهد بخندم، اگر آنها این قدر از اینکه بعد از روبرو شدن با مرگ مادرم کار جدی ای بکنم می‌ترسند، چرا مرا در اتاقی می گذارند که به جایی که او در آن تغییر کرد دید دارد؟ به وضوح می توانم مجموعه دروازه هایی که او از میانشان کشیده شد و حتی چند شوم که به خط نرده فشار می آورند را ببینم. ناله های آنها به سبکی میان پنجره باز می لغزد.

در حالی که آنها در را پشت سرم می بندند می پرسم: «چرا نمی تونم برم خونه؟»

بزرگ ترین خواهر، تابیثا[۱]، در درگاه مکث می کند. «بهتره اینجا بمونی.»

«اما برادرم چی؟» بازوانم را روی سینه ام قلاب می کنم، آرنج هایم را در کف دستانم فرو می برم، و خودم را خم می کنم.

او جواب نمی دهد. بعد در بسته می شود و می توانم بشنوم که قفل در جایش می لغزد. من با صدای شوم ها تنها هستم.

برای مدتی تماشا می کنم که خورشید در میان آسمان سفر می کند. متوجه می شوم که شوم ها در گرمای روز جایشان در کنار نرده را رها می کنند، عجله دارند که خودشان را در نوعی خواب زمستانی جاودان که تنها وقتی که گوشت انسان را در آن نزدیکی حس می کنند شکسته می شود فرو ببرند.

نرده ها را برای یک لحظه دیدن مادرم که هرگز اتفاق نمی افتد تماشا می کنم.

آن شب هیچ ماهی در کار نیست و در حالی که ستارگان مغاک تیره را پر می کنند تماشا می کنم. ابرها سنگین و آهسته می خزند تا بیرون هیچ چیز دیگری قابل دیدن نباشد و بنابراین سراغ تخت خواب سفریم می روم و می نشینم، به خودم زحمت نمی دهم شمعی که روی میز کوچکی کنار در قرار دارد را روشن کنم.

می خواهم بخوابم، می خواهم رویایی ببینم که از دنیا جدایم کند و باعث شود فراموش کنم. تا خاطرات را از چرخیدن اطراف خودم باز دارم. تا به دردی که مرا تحلیل می برد پایان دهم.

باریکه کوچکی از نور زیر آستانه چوبی در می درخشد و می توانم دیوارهایی که مرا احاطه کرده اند را ببینم. پتو را دور شانه هایم و روی سرم می کشم و زانوهایم را تا قفسه سینه ام بالا می آورم و در سکوت برای مادرم گریه می کنم.

[۱] Tabitha

جنگل دست ها و دندان ها - پست ۱۱
جنگل دست ها و دندان ها - پست ۹

درباره علی دهقان

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme