آخرین پست

بیداری خون آشام – پست ۱۹

به نیم رخ تقریبا عالی و بی عیب و نقصش نگاه کردم و گفتم:« باید حرف‌هام درمورد اینکه چه اتفاقی واسم افتاده رو باور کرده باشین.»

بدون اینکه نگاهم کند گفت:«چی باعث شده فکر کنی من باورت دارم؟»

ـ چون اگه فکر می‌کردین من یه دروغگوام منو واسه مراقبت از دخترتون استخدام نمی‌کردین.

به سمتم چرخید، نگاهم کرد و گفت:« من به خاطر توانایی‌هات توی داستان گفتن استخدامت نکردم کیرا هادسون. من استخدامت کردم که از دخترم در مقابل هرکسی که توی تاریکی شب پرسه می‌زنه و اونو زیر نظر داره محافظت کنی.»

ـ چی باعث شده فکر کنین می‌تونم از دخترتون مراقبت کنم؟

چشمهایش در تاریکی عقب ماشین درخشید. گفت:« فرض کنیم که تو دروغگو نیستی.»

با حالتی دفاعی گفتم:« درسته.»

لبخند زد:«خب پس، حرفهات در مورد اتفاقاتی که توی رگد کوو واست افتادن باید حقیقت داشته باشن و اگه اینطور باشه، کی می‌تونه بهتر از کسی که تونسته در مقابل اون همه خون آشام زنده بمونه، از دخترم مراقبت کنه؟!»

قبل از اینکه فرصتی داشته باشم جوابش را بدهم سرعت ماشین کم شد و کنار ایستگاه راه آهن هونسفیلد توقف کرد. بانو هانت در سمت خودش را باز کرد و خواست پیاده شود.

می‌دانستم که فقط ده دقیقه است که داخل جاده هستیم. گفتم:« نباید به این زودی می‌رسیدیم.»

از سرشانه‌اش به من نگاه کرد و گفت:« من باید برم.»

گیج شده بودم. گفتم:« چی؟ شما با من نمیاین؟ دخترتون چی؟ مستخدمین…»

به من لبخند زد:« اونا منتظرتن. مستخدمینم بهت خوشامد می‌گن و هرچیزی که نیاز داشته باشی برات فراهم می‌کنن.»

ـ چطور منتظر منن؟ از کجا می‌دونستین باهاتون میام؟

ـ همونطور که گفتم کیرا من قبلا کارای خونه رو انجام دادم و می‌دونستم که تو نمی‌تونی این مشکلی که من درگیرشم رو رد کنی.

ـ شما کجا می‌رین؟

داخل پیاده رو ایستاد و به من که داخل ماشین بزرگش نشسته بودم گفت:« اولین قطار رو سوار می‌شم و می‌رم لندن، اونجا یه قرار کاری واسه آشنایی با کسی دارم و بعد باهم پرواز می‌کنیم و می‌ریم نیویورک. یه هفته‌ی دیگه می‌بینمت.» بعد در را بست و رفت.

روی صندلی خم شدم، دستم را به سمت دستگیره دراز کردم تا در را دوباره باز کنم ولی راننده گاز داد و داخل خیابان شروع به رانندگی کرد. از شیشه‌های عقب ماشین بیرون را دید زدم ولی در نهایت غافلگیری، بانو هانت از دیدرسم ناپدید شده بود. ولی بالاخره، علی رغم ظاهر بی عیب و نقص و مطبوعش چیزی را درموردش دیدم. او برخلاف چیزی که به من گفته بود به نیویورک نمی‌رفت.

به سمت جلو خم شدم و به پشت سر راننده نگاه کردم. روی صندلی عقب جابه جا شدم و سعی کردم نگاه بهتری به او بیندازم. داخل ماشین تاریک بود و فقط نور چراغ جلوی ماشین‌هایی که از کنارمان رد می‌شدند کمی فضا را روشن می‌کرد. راننده کلاه نوک تیز خاکستری رنگی پوشیده بود که تا روی چشم‌هایش آن را پایین کشیده بود. خط ریش پرپشت و سفید رنگی روی گونه‌هایش بود و عینکی با شیشه‌های سیاه به چشم زده بود. یک جفت دستکش چرم قهوه‌ای مخصوص رانندگی پوشیده بود و فرمان ماشین را محکم چنگ زده بود.

خودم را روی صندلی ولو کردم و پرسیدم:« خب، اسمت چیه؟»

هیچ جوابی نداد.

پیش خودم فکر کردم:« خیلی خب!» و به او گفتم:« دقیقا داری منو کجا می‌بری؟ می‌دونم یه جایی توی ولش مورزه ولی…»

قبل از اینکه فرصت کنم جمله‌ام را تمام کنم به سمت جلو خم شد و دکمه‌ی روی داشبورد را فشار داد. پنجره‌ای شیشه‌ای بینمان بالا آمد و من در عقبِ ماشین محبوس شدم.

با صدای بلندی گفتم:« مرتیکه! پس از اون آدمای پرحرف نیستی. باشه، جواب های هوی است!»

دستم را داخل کوله پشتی‌ام کردم، آیپادم را بیرون آوردم و روشن کردم. در حالی که به آهنگ Give Me Everything از pitbull و Ne-Yo گوش می‌کردم، به صندلی‌ام تکیه دادم و به ساعت مچی‌ام که ساعت ۲۰:۰۷ را نشان میداد نگاه کردم. از پنجره به تاریکی شب خیره شدم و به این فکر کردم که چه چیزی در این تاریکی پیش رویم است؟ ولی هرچه که بود هیجان آور بود، اینطور نیست؟

بیداری خون آشام - پست ۲۰ - فصل ۵
بیداری خون آشام - پست ۱۸ - فصل ۴

درباره Saba Imani

ترجمه های کامل شده: شیفت خون آشام، بیداری خون آشام کتابهای در حال ترجمه ها: شکار خون آشام، بیگانه، شرط بندی، فصل شکار وبتون ها و کمیک های در حال ترجمه: وبتون وینتر وودز، وبتون بیدار شو مرد مرده، رمان گرافیکی نوح، کمیک کنستانتین کانال تلگرام من: telegram.me/sabaimanitranslate
bigtheme