آخرین پست

بیداری خون آشام – پست ۱۸ – فصل ۴

فصل چهارم

در عرض پنج دقیقه هر چیزی که فکر می‌کردم ممکن است نیاز داشته باشم را در یک کوله پشتی ریختم. اگر مدت بیشتری در مورد پیشنهاد بانو هانت فکر می‌کردم شاید به این اندازه مشتاق رفتن نبودم، ولی زندگی‌ام از وقتی از رگد کوو برگشته بودم مثل قبل نبود. لوک حفره‌ای جایی درونم ایجاد کرده بود، خواب‌هایم پر از تصاویری از مادرم بود، شب و روز کابوس به سراغم ما آمد و به جز اسپارکی، هیچ کس اتفاقاتی که در رگد کوو افتاده بودند را باور نمی‌کرد.

وقتی به اطرافم نگاه می‌کردم و روزنامه‌های روی هم انباشته شده و هزاران تکه روزنامه‌ای که به دیوار چسبانده بودم را می‌دیدم، عمیقا می‌دانستم که باید از اینها دور شوم؛ ولی بیشتر از آن، برای اولین بار بود که از وقتی رگد کوو را ترک کرده بودم مشکلی داشتم ـ که باید حلش می‌کردم ـ و این مشکل برایم وسوسه برانگیز بود.

کوله پشتی‌ام را روی شانه‌ام انداختم، لامپ اتاق خوابم را خاموش کردم و در را پشت سرم بستم. بانو هانت ایستاده بود و به روزنامه‌های بریده شده نگاه می‌کرد. وقتی صدای وارد شدنم به اتاق را شنید، چرخید و به من لبخند زد.

ـ حاضری؟

ـ فکر کنم.

ـ پس بریم.

در آپارتمانم را قفل کردم، به دنبال بانو هانت از پله ها پایین رفتم و وارد خیابان شدم. هوا تقریبا تاریک بود، کنار جدول خیابان یک رولز رویس سیاه براق پارک شده بود. بدنه‌اش مثل آیینه در تاریکی می‌درخشید و می‌توانستم انعکاس تصویرم را داخلش ببینم. مقابل ماشین کوچکم یا بقول پاتر یه تیکه آشغال پارک شده بود و به نظر می‌رسید رولز رویس از یک سیاره‌ی دیگر آمده. بانو هانت ثروتمندتر از چیزی بود که اولش فکر می‌کردم.

عجیب بود! راننده پشت فرمان نشسته بود و بانو هانت به جای او در عقب ماشینش را برایم باز کرد! صندلی‌های داخل ماشین نرم و از جنس چرم و به رنگ سفید مایل به خاکستری بودند، پرده‌های ملوانی تیره‌ای به پنجره‌ها آویزان بود، شیشه‌ی پنجره‌ها کمی رنگی بود و تلویزیونی از سقف ماشین آویزان بود.

بانو هانت در را محکم پشت سرم بست، از عقب ماشین را دور زد و کنارم نشست. ماشین روشن شد و به آهستگی از جدول خیابان دور شد. برگشتم و به خانه و ماشین کوچک قرمزم نگاه کردم که داشتند از دیدرسم ناپدید می‌شدند. احساس عجیبی داشتم که به من می‌گفت ممکن است هیچوقت دوباره آنها را نبینم. به خودم گفتم:« من فقط از این ترسیدم که از محیط آرومی که خودمو توش مدفون کرده بودم اومدم بیرون.» برگشتم و به رو به رو نگاه کردم.

بانو هانت پرسید:« روزنامه‌های بریده شده؟»

ـ اونا چی؟

ـ چرا انقدر زیاد بودن؟

به دروغ گفتم:« دارم روی یه پروژه کار می‌کنم، دارم تحقیقی روی متخلفین…»

وسط حرفم پرید:« من فکر کردم داری دنبال کسی یا چیزی می‌گردی.»

می‌دانستم که با تاکیدی که روی کلمه‌ی چیزی کرد احتمالا دارد به خون آشام‌ها اشاره می‌کند. فقط به او خیره شدم و سعی کردم خودم را آرام کنم.

ـ تو که واقعا فکر نکردی من بدون اینکه درمورد سابقه‌ات تحقیق کنم واسه مراقبت از دخترم استخدامت می‌کنم، مگه نه؟

ـ چی پیدا کردین؟

لبخند زد:« تو بهم بگو.»

من هم لبخند زدم:« فکر کنم به این بستگی داره که با کی صحبت کرده باشین.»

از پنجره‌های رنگی نگاهی به بیرون انداخت و گفت:« من از داستانات درمورد خون آشاما خبر دارم.»

بیداری خون آشام - پست ۱۹
بیداری خون آشام - پست ۱۷

درباره Saba Imani

ترجمه های کامل شده: شیفت خون آشام، بیداری خون آشام کتابهای در حال ترجمه ها: شکار خون آشام، بیگانه، شرط بندی، فصل شکار وبتون ها و کمیک های در حال ترجمه: وبتون وینتر وودز، وبتون بیدار شو مرد مرده، رمان گرافیکی نوح، کمیک کنستانتین کانال تلگرام من: telegram.me/sabaimanitranslate
bigtheme