آخرین پست

بیداری خون آشام – پست ۱۶

ـ فرار؟

این را گفتم و خانه‌ای با پنجره‌های نرده دار را تصور کردم.

ـ احتمالا گفتن کلمه‌ی فرار زیاده رویه، ولی کایلا تا حالا چند بار از خونه رفته. می‌رفته لندن. ما صدها… نه هزاران پوند خرج کارآگاه خصوصی کردیم تا ردشو پیدا کنه. آخرین بار وقتی داشت مثل آدمای بی خانمان توی ایستگاه مترو زندگی می‌کرد پیداش کردیم. خیلی برامون نگران کننده و ناراحت کننده بود.

بعد دستمالی از جیب کتش بیرون کشید و گوشه‌ی چشمش را پاک کرد و گفت:« تعجبی نداره که مایکل ناپدید شده… شاید به اندازه‌ی کافی کشیده و دیگه دلش نمی‌خواد برگرده خونه. من کایلا رو به خاطرش مقصر نمی‌دونم، ولی اون این چند سال اخیر خیلی باعث استرس و نگرانیمون شده.»

ـ فکر می‌کنین چرا اینطوری رفتار می‌کنه؟

نالید:« نمی‌دونم. همونطور که گفتم ما همه چیز براش فراهم کردیم.»

با خودم فکر کردم:« و مشکل هم همینه!»

شروع به بهانه آوردن کردم:« دلم می‌خواد کمک کنم ولی…»

خودش را لبه‌ی صندلی‌اش کشید و گفت:« خواهش می‌کنم کیرا. من بهت پول خوبی می‌دم…»

ـ مسئله پول نیست.

ـ خواهش می‌کنم، همه‌ی چیزی که ازت می‌خوام اینه که واسه چند هفته بیای خونه‌ام و حواست به دخترم باشه…

ـ من واقعا منظورم از حل کردن مشکلات همچین چیزی نبوده. و بعلاوه، باید کس دیگه‌ای هم باشه، یکی از اعضای خانواده و فامیل واسه مراقبت از دخترتون مناسب ترن. کسی که شما بشناسینش و بهش اعتماد داشته باشین. مگر اینکه…

ـ مگر اینکه چی؟

به چشمهایش نگاه کردم و گفتم:« مگر اینکه نگرانیتون بیشتر از رفتارهای شرورانه‌ی دخترتون باشه. شاید همه چیز رو بهم نگفتین.»

دستمالش را داخل جیبش گذاشت و گفت:« شهرتت واقعا برازنده اته. به نظر می‌رسه سخته چیزی ازت پنهون کرد.»

رنجیده خاطر از اینکه از همان ابتدا همه چیز را برایم تعریف نکرده، گفتم:« منو دست انداختین بانو هانت؟»

ـ مسئله یکم پیچیده‌تر از اونیه که اولش گفتم.

رنگش پریده بود و به نظر می‌رسید ممکن است از حال برود.

ـ چطور؟

علاقه‌ام به این موضوع به طور ناگهانی زیاد شده بود.

با صدایی به آهستگی زمزمه گفت:« یکی دخترمو زیر نظر داره.»

ـ کی؟

ـ اینو نمی‌دونم. ولی شب‌ها اون طرف املاک خونه‌مون می‌بینمش. توی تاریکی شب پرسه می‌زنه و اتاق دخترمو زیر نظر داره.

ـ املاک؟

ـ آره. ما توی یه عمارت اربابی زندگی می‌کنیم. واقعا جای خیلی بدیه. خیلی برامون بزرگه و گرم کردنش توی زمستون به شدت سخته. سالهاست که نصف خونه بی استفاده مونده، ولی نسل‌هاست که متعلق به خانواده‌ی شوهرمه و اون آرزوشه که توی خونه‌ی آبا و اجدادیش زندگی کنه. اطراف املاک با خندق محاصره شده و تنها راه ورود و خروج بهش یه پل متحرکه.

با نفسی بریده گفتم:« خندق؟ مثل اینکه بیشتر شبیه یه قصره.»

بیداری خون آشام - پست ۱۷
بیداری خون آشام - پست ۱۵

درباره Saba Imani

ترجمه های کامل شده: شیفت خون آشام، بیداری خون آشام کتابهای در حال ترجمه ها: شکار خون آشام، بیگانه، شرط بندی، فصل شکار وبتون ها و کمیک های در حال ترجمه: وبتون وینتر وودز، وبتون بیدار شو مرد مرده، رمان گرافیکی نوح، کمیک کنستانتین کانال تلگرام من: telegram.me/sabaimanitranslate
bigtheme