آخرین پست

بیداری خون آشام – پست ۱۵

اخمی کردم و پرسیدم:« پس چی؟»

ـ مشکل دختر شانزده سالمه، کایلا[۱].

ـ چطور؟

به این فر می‌کردم که این حرفها به کجا کشیده می‌شود.

زن ایستاد، به سمت پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد. بدون اینکه به من نگاه کند پرسید:« چطوری می‌تونم کایلا رو توصیف کنم؟ علاوه بر زیبایی استثنائی‌اش خیلی هم باهوشه.» بعد به سمتم چرخید و گفت:« و همینطور غیر قابل کنترل.»

ـ چطور مگه؟

امیدوار بودم مشکل این نباشد که :” دخترم درگیر مواد مخدر شده و من از پسری که باهاش وقت می‌گذرونه خوشم نمیاد.”!

ـ تو باید درک کنی کیرا که من و شوهرم همیشه بهترین‌ها… بهترین توی هرچیزی رو بهش دادیم، هیچ پولی رو ازش مضایقه نکردیم، اون به بهترین مدارس خصوصی می‌رفت، بهترین تعطیلات رو داشت. بهترین توی همه چیز.

پس توجه و عشق چی؟ به این فکر کردم ولی جرات نکردم بپرسم.

ـ ولی این چند سال اخیر خودسر شد… نسبت به من و پدرش سرکش شد. از هر مدرسه‌ای که می‌فرستادیمش اخراج می‌شد و باعث شرمندگی پدرش می‌شد. حتی وقتی مایکل پیشنهاد شهریه‌ی دوبرابر داد مدیر مدرسه پیشنهادشو رد کرد و گفت مسئله پول نیست، نگرانی اصلیش سلامت جسمی دانش آموزا و سلامت روانی کارکنان مدرسه‌اس. مدیر مدرسه توضیح داد که اخلاق و رفتار کایلا چطور واسه‌ی دانش آموزا مزاحمت ایجاد کرده به حدی که چند تا از پدر و مادرها بچه اشونو از مدرسه بردن و اون یه لیستی از والدینی داره که تهدیدش کردن اگه کایلا از مدرسه اخراج نشه بچه‌اشونو می‌برن یه مدرسه‌ی دیگه. در نهایت کایلا به این مشهور شد که هیچ مدرسه‌ای ـ هر چقدر هم که بهشون پول زیادی پیشنهاد داده باشیم ـ اونو قبول نمی‌کنن. بالاخره براش معلم خصوصی گرفتیم و آخرین باری که شمردم توی این یک سال اخیر هفت تا معلم براش گرفتیم.

به سمت صندلی‌اش برگشت، دست‌های لاغرش را در هم حلقه کرد و روی صندلی‌اش نشست. گفت:« دیگه عقلم به جایی قد نمی‌ده.»

ـ ولی من چطور می‌تونم کمکتون کنم؟

ـ شنیدم که تو یه افسر پلیس بودی.

اصلاح کردم:« هنوزم یه افسر پلیسم. بهتره بگیم که فعلا یه وقفه‌ی طولانی توی کارم افتاده.»

ـ خب این که بهتر شد، نمی‌فهمی؟

متوجه نشانه‌ای از ناامیدی و استیصال در صدایش شدم.

ـ برای اولین بار توی زندگیم نمی‌فهمم!

ـ همونطور که گفتم من فردا باید برم نیویورک و به کسی نیاز دارم که حواسش به…

حدس می‌زدم ادامه‌ی جمله‌اش چیست، حرفش را قطع کردم و گفتم:« نمی‌تونین دخترتونو با خودتون ببرین؟ باید خوشش بیاد که…»

با ریشخند و تمسخر گفت:« شوخی می‌کنی؟ امکان نداره بتونم کایلا رو با خودم ببرم… اونا چه فکری می‌کنن؟»

ـ نمی‌دونم. ولی شاید اینکه مدتی رو با مادرش بگذرونه براش خوب باشه.

ـ ولی من سرم با جلسات و کنفرانس‌ها شلوغه نمی‌تونم باهاش وقت بگذرونم، و از فکر اینکه وقتی من تمام روز سرم شلوغه اون توی نیویورک درگیر چه چیزایی می‌شه هم از ترس به خودم می‌لرزم.

ـ خب ازمن می‌خواین چکار کنم؟

ـ لطفا تا وقتی نیستم بیا و مراقب کایلا باش. سنت خیلی ازش بیشتر نیست و اینکه یه پلیس دور و برش باشه ممکنه تاثیر بزرگی روش بذاره. خدمتکارهام هم خوب بهت توجه می‌کنن و…

دلم نمی‌خواست پرستاری از بچه‌ای لوس و ننر را قبول کنم. گفتم:« خدمتکارا نمی‌تونن مراقبش باشن؟»

ـ خدمتکارا به اندازه کافی واسه‌ی اداره‌ی امور خونه کار دارن دیگه نیازی نیست خودشونو نگران کایلا کنن. باغبونمون مارشال[۲] هم هست، مرد گوشه گیر و آرومیه و کوچکترین علاقه‌ای به نوجوونای یاغی و سرکش نداره. اگه بخواد کایلا رو نصیحت کنه فراریش می‌ده.

[۱] Kayla

[۲] Marshal

بیداری خون آشام - پست ۱۶
بیداری خون آشام - پست ۱۴

درباره Saba Imani

ترجمه های کامل شده: شیفت خون آشام، بیداری خون آشام کتابهای در حال ترجمه ها: شکار خون آشام، بیگانه، شرط بندی، فصل شکار وبتون ها و کمیک های در حال ترجمه: وبتون وینتر وودز، وبتون بیدار شو مرد مرده، رمان گرافیکی نوح، کمیک کنستانتین کانال تلگرام من: telegram.me/sabaimanitranslate
bigtheme