آخرین پست

بیداری خون آشام – پست ۱۴

به سرعت دور تا دور اتاق چرخیدم، تعدادی از روزنامه‌ها را با لگد به زیر صندلی و کاناپه فرستادم و موهایم را هم جمع کردم و دم اسبی بستم. قبل از اینکه فرصت کنم موهایم را کامل جمع کنم، زن در میان درِ باز خانه ایستاده بود. در را پشت سرش بست و قدم به داخل خانه گذاشت.

نگاهی به صدها روزنامه‌ی بریده شده انداخت و گفت:« ممنونم که قبول کردین منو ببینین خانم هادسون.»

دسته‌ای روزنامه را از روی صندلی راحتی کنار زدم، او را به سمتش راهنمایی کردم و با لبخندی گفتم:« لطفا منو کیرا صدا بزنین. خانم هادسون حس پیر بودن بهم می‌ده.»

او هم لبخندی زد و بدون اینکه چشم از من بردارد گفت:« البته. شخصی جوان و زیبا ولی با دانشی که از سنش بیشتره.»

روی صندلی‌ام نشستم و گفتم:« ببخشید؟»

ـ من چیزای خیلی خوبی درموردت شنیدم کیرا.

چین و چروک شلوارش را با دست‌هایش صاف کرد و آستین کتش را پایین کشید. همه‌ی لباس‌هایش سیاه بود به جز پیرهن خاکستری رنگی که می‌توانستم زیر کتش ببینم. ولی این تمام چیزی بود که می‌توانستم درموردش ببینم… منظورم این است که برخلاف دکتر کیتس این زن هیچ چیز دیگری از خودش بروز نمی‌داد. حدس می‌زدم اوایل چهل سالگی‌اش باشد، پوستش عالی و روشن بود. موهای پرپشت قهوه‌ای مایل به قرمزی داشت که روی شانه‌هایش ریخته بود. چشم‌هایش آبی شفاف بود و تقریبا هیچ آرایشی نداشت، به جز رژ لب سرخ رنگی که روی لب‌های پُرش مالیده بود. هیچ زیور آلاتی نداشت. نه حلقه‌ای، نه گردنبندی و نه دستبندی.

ـ می‌تونم چیزی براتون بیارم؟ یه فنجون چای یا…

زن لبخند زد:« نه ممنون. بذار خودمو معرفی کنم. من بانو هانت(۱) هستم… ولی خوشحال می‌شم الیزابت(۲) صدام کنی. به نظرم عناوین یه کم خسته کننده هستن، اینطور فکر نمی‌کنی؟»

ـ فکر کنم.

به این فکر می‌کردم که احتمال دارد چه جور کمکی از من بخواهد.

ـ شوهرم لرد هانت(۳) مالک صنایع راونِ(۴). نمی‌دونم چیزی درموردشون شنیدی؟

سرم را تکان دادم و گفتم:« مطمئن نیستم چیزی شنیده باشم. شرکت‌ شوهرتون توی چه زمینه‌ای فعالیت می‌کنه؟»

ـ با ژنتیک قابل احیا و تجدید سرو کار دارن. نمی‌گم که می‌فهمیدم مایکل واقعا چیکار می‌کرده، ولی شاید باید توجه بیشتری نشون می‌دادم.

ـ می‌کرد؟

ـ مایکل… چطور بگم؟ چند ماه پیش گم شد. واسه‌ی یه سفر کاری رفت نیویورک و دیگه از اون به بعد دیده نشد.

ـ واقعا متاسفم که اینو می‌شنوم.

مستقیما به من خیره شد و گفت:« لطف داری. ولی من توی مخمصه افتادم. از وقتی مایکل ناپدید شد من باید کاراشو مدیریت می‌کردم و باید بگم که خیلی کم درموردش می‌دونم. دو روز دیگه جلسه‌ی سهام دارا توی نیویورک برگذار می‌شه و من باید برم.»

با گیجی پرسیدم:« ببخشید ولی شما ازم می‌خواین در مورد ناپدید شدن شوهرتون تحقیق کنم؟ من خیلی کم درمورد تجارت می‌دونم و از اون کمتر هم درمورد پیچیدگی‌های ژنتیک قابل احیا می‌دونم.»

دهانش را با دستش پوشاند و سعی کرد صدای خنده‌اش را خفه کند، به من نگاه کرد و گفت:« نه کیرا. یه نفر دیگه رو برای تحقیق در مورد ناپدید شدن مایکل استخدام کردم. این مشکلی نیست که من ازت می‌خوام حلش کنی.»

***********************************************

(۱) Lady Hunt

(۲) Elizabeth

(۳) Lord Hunt

(۴) Raven

بیداری خون آشام - پست ۱۵
بیداری خون آشام - پست ۱۳

درباره Saba Imani

ترجمه های کامل شده: شیفت خون آشام، بیداری خون آشام کتابهای در حال ترجمه ها: شکار خون آشام، بیگانه، شرط بندی، فصل شکار وبتون ها و کمیک های در حال ترجمه: وبتون وینتر وودز، وبتون بیدار شو مرد مرده، رمان گرافیکی نوح، کمیک کنستانتین کانال تلگرام من: telegram.me/sabaimanitranslate
bigtheme