آخرین پست

بیداری خون آشام – پست ۱۳

فصل سوم

روزنامه را کنار روزنامه‌های بریده شده‌ای که طی هفته‌ها جمع کرده بودم گذاشتم، وارد حمام کوچک و دلگیرم شدم و سینک را پر از آب کردم. دست‌هایم را مشت کردم و مقداری آب به صورتم پاشیدم و باریکه‌ی خونی که از چشم چپم جاری شده و روی گونه‌هایم ریخته بود را شستم. مقداری از خون روی تاپم ریخته بود، از تنم درآوردمش و داخل سبد رخت چرک‌ها انداختم.

احساس سرگیجه‌ای که بعد از دیدن آن تصاویر داشتم کم کم داشت ناپدید می‌شد، فقط شقیقه‌هایم با نبض‌هایی آهسته‌ای می‌کوبید. گردنم را به این طرف و آن طرف چرخاندم، با نوک انگشت‌هایم پیشانی‌ام را ماساژ دادم و از حمام خارج شدم. تاپ تمیزی از کمد بیرون آوردم و پوشیدم.

روی صندلی مورد علاقه‌ام کنار پنجره نشستم، خودم را رویش ولو کردم و تلویزیون را روشن کردم. هر وقت ذهنم آزاد شد سراغشان می‌رفتم. این عادت شبانه‌ام بود که روی صندلی راحتی می‌نشستم و با پس زمینه‌ای از موزیک اخبار تلویزیون، هر روزنامه را به دنبال داستانی که مرا به سمت لوک، پاتر و مورفی هدایت کند، چک می‌کردم. با قیچی که در دستم بود هر چیز جالبی را می‌بریدم و آن را به دیوار اتاق نشیمن می‌چسباندم. تکه روزنامه‌های زیادی به دیوار چسبانده بودم، به حدی که اگر پایت را داخل خانه می‌گذاشتی و یک نظر نگاه می‌کردی به نظر می‌رسید اتاق با روزنامه تزئین شده است.

قربانی‌های مفقود شده و به قتل رسیده به من خیره شده بودند. اسپارکی گفته بود این کمی او را می‌ترساند و یکبار هم پرسیده بود چرا آنها را به دیوار زده‌ام. به او گفتم که مجذوب پرونده‌های جنایی هستم و می‌خواهم تحقیقی درمورد متخلفین و متجاوزین بنویسم. اگر دکتر کیتس پایش را به خانه‌ام می‌گذاشت شانس برگشتنم به اداره چیزی نزدیک به صفر می‌شد! ولی دیگر نیازی نبود درمورد او نگران باشم، او هم نیازی نبود در مورد من نگران باشد… البته اگر قبلا نگران بود!

تلویزیون تصاویری از اقیانوس پخش می‌کرد. قایق‌های نجات با سرعت به سمت چیزی که شبیه هواپیمای تکه تکه شده بود، می‌رفتند. کوسن صندلی‌ها درکنار جلیقه‌های نجات روی امواج آب شناور بودند.

نوشته‌ای پایین صفحه‌ی تلویزیون پخش شد:

پرواز ۲۸۱ اطلس با فاصله‌ی ۸۰ مایلی از ایرلند در دریا سقوط کرد. همه‌ی ۲۳۲ مسافر و ۱۲ خدمه‌ی هواپیما کشته شدند.

روی صندلی‌ام به سمت جلو خم شدم، صدای تلویزیون را زیاد کردم و به صدای گزارشگر که تصاویر هواپیما در نمایشگر پشت سرش پخش می‌شد، گوش کردم:« بررسی‌ها هنوز ادامه داره. علت سقوط هواپیما هنوز به طور رسمی مشخص نیست. اظهارات BEA نشون می‌ده که آخرین ارتباط کلامی که با هواپیما صورت گرفته در ساعت ۱۱:۵۲ به وقت انگلیس بوده و حرف‌هایی که در طی ارتباط گفته شدند روشن و واضح نیست.»

روی صندلی افتادم، می‌توانستم آن صداها را در ذهنم بشنوم. مثل این نبود که با گوش‌هایم شنیده باشم، مثل امواجی رادیویی از فاصله‌ی دور بود که خش خش کنان در ذهنم می‌پیچید. بارها و بارها آن صدای جیغ و فریاد را می‌شنیدم که می‌گفت:« اونا وارد کابین خلبان شدن… اونا وارد کابین خلبان شدن!»

با خودم فکر کردم:« صدای خلبانی که شنیدم متعلق به همون هواپیمایی بود که توی دریا سقوط کرد؟  نمی‌تونه اینطور باشه. چطور می‌تونه اینطوری باشه؟ و چه کسایی وارد کابین شدن؟»

زمانی که نشسته بودم و سعی می‌کردم بفهمم این تغییر و تحولاتی که درونم به وجود آمده برای چیست، زنگ در به صدا درآمد و مرا از افکارم بیرون کشید.

روزنامه را روی زمین گذاشتم و صدای تلویزیون را کم کردم. از روی صندلی بلند شدم و از پنجره خیابان زیر پایم را نگاه کردم. هوا داشت تاریک می‌شد. سایه‌ی بلند شخصی که پشت در ایستاده بود مثل شکافی تیره داخل پیاده رو دیده می‌شد. دوباره زنگ در به صدا درآمد.

دکمه‌ی پیام گیر را فشار دادم و گفتم:« کیه؟»

صدای زنی گفت:« خانم کیرا هادسون؟»

ـ بله.

به این فکر می‌کردم که او چه کسی می‌تواند باشد.

صدا با حرارت داخل پیام گیر گفت:« امیدوار بودم بتونم باهاتون صحبت کنم.»

از بالای شانه‌ام نگاهی به عقب و خانه‌ام انداختم، روزنامه‌ها کف اتاق پخش شده بودند و توده‌ای روزنامه هم کنار صندلی‌ام بود و تکه‌های بریده شده هم به دیوار اتاق چسبانده شده بودند.

گفتم:« الان وقت خوبی برای من نیست. می‌شه برین و…»

صدا حرفم را قطع کرد و گفت:« شما رو بهم معرفی کردن. بهم گفتن که… چطوری بگم؟ بهم گفتن توی حل مشکلات کارتون خوبه.»

زیرلب گفتم:« اممم…»

صدا دوباره گفت:« خواهش می‌کنم خانم هادسون. من مسافت زیادی رو سفر کردم تا بیام اینجا و ازتون کمک بخوام.»

در را باز کردم و گفتم:« باشه. بیاین بالا.»

بیداری خون آشام - پست ۱۴
بیداری خون آشام - پست ۱۲

درباره Saba Imani

ترجمه های کامل شده: شیفت خون آشام، بیداری خون آشام کتابهای در حال ترجمه ها: شکار خون آشام، بیگانه، شرط بندی، فصل شکار وبتون ها و کمیک های در حال ترجمه: وبتون وینتر وودز، وبتون بیدار شو مرد مرده، رمان گرافیکی نوح، کمیک کنستانتین کانال تلگرام من: telegram.me/sabaimanitranslate
bigtheme