آخرین پست

بیداری خون آشام – پست ۱۲

از روی مبل زمین افتاد، شلوارم را چنگ زد و هق هق کنان گفت:«ممنونم. ممنونم!»

او را با لگد کنار زدم، لباس کثیفش را چنگ زدم و از زمین بلندش کردم. بدون اینکه بتواند در چشمهایم نگاه کند گفت:« چطوری می‌تونم ازت تشکر کنم؟»

ـ هنوز موضوع صاحب مغازه مونده… به لطف تو پونصد پوند از دست داده. باید پولشو بهش برگردونی. یکی دو روز دیگه بهش زنگ می‌زنم تا مطمئن شم این کارو کردی و دیگه هیچوقت پاتو خونه‌ی خانم لاولیس نمی‌ذاری. اون یه مشتریه که تو از دستش دادی و به نظر می‌رسه باید یکی دیگه گیر بیاری.

با گریه و زاری گفت:« قول می‌دم. قول می‌دم.»

او را ول کردم، به سمت در هلش دادم و گفتم:« حالا از اینجا برو بیرون!»

با شانه‌هایی فروافتاده و سری که پایین گرفته بود به آرامی از خانه ام خارج شد. از پشت سرم صدای دست زدن شنیدم، برگشتم و اسپارکی را دیدم که هنوز روی صندلی‌اش نشسته بودو برایم دست می‌زد. به من لبخند زد و گفت:« من باید ازت یاد بگیرم هادسون… کارت عالی بود.»

روی صندلی‌ام نشستم و گفتم:« چیز خاصی نبود.»

ـ می‌تونم بفهمم چطور هر قدم از این پرونده رو دنبال کردی، ولی چطوری آدرس خونه و وبسایتشو فهمیدی؟ تو که فقط شماره تلفنشو داشتی؟

ـ آسون بود. کنار ماشین وَنی که باهاش اومد اینجا اینا رو نوشته بود.

بعد به خودم لبخندی زدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم.

غروب که شد با حلقه پیش خانم لاولیس برگشتم. یکبار دیگر به سمت باغچه‌ی زیر پنجره‌ی آشپزخانه رفتم و جوری وانمود کردم که انگار تمام این مدت حلقه همانجا افتاده بوده. حلقه را به او دادم. داخل انگشتش سُراند و با آسودگی به خاطر برگشتن حلقه‌ی ازدواجش اشک شوق ریخت.

با گریه گفت:« بانوی جوان، هر چیزی هم که به عنوان حق الزحمه بخوای کافی نیست، چقدر باید بهت بدم؟»

بازویش را گرفتم و او را به داخل خانه راهنمایی کردم و به او گفتم که هیچ دینی به من ندارد. چند روز بعد، باغبان دیگری برایش استخدام کردم و اطلاعات حساب بانکی‌ام را به باغبان جدید دادم تا حق الزحمه‌اش را مستقیما از خودم دریافت کند.

وقتی به مغازه‌ی روزنامه فروشی رسیدم داشتند آن را می‌بستند. پسرک روزنامه فروش در حالی که در مغازه را برایم باز می‌کرد گفت:« فکر نمی‌کردم امروز بیای.»

ـ دیر کردم جک.

دسته‌ای روزنامه از روی پیشخوان برداشت و گفت:« یه کپی از همشون می‌خوای؟»

با لبخند گفتم:« مثل همیشه.»

ـ من نمی‌فهمم تو هر روز این همه روزنامه می‌خوای چیکار؟ همشون که یه چیز می‌گن.

روزنامه ها را از او گرفتم و گفتم:« من زندگی اجتماعی‌ای ندارم.»

ـ می‌خوای باهم بریم سر قرار کیرا؟

این را گفت و سعی کرد پیشنهادش شوخی به نظر برسد.

ـ شاید چندسال دیگه.

چشمکی به او زدم و مغازه را ترک کردم. یکی از روزنامه ها را برداشتم، بقیه را لوله کردم و زیر بغلم نگه داشتم. به تیتر بزرگ و سیاهی که بالای روزنامه چاپ شده بود نگاه کردم و قلبم تقریبا ایستاد.

هواپیمای مسافربری بالای اقیانوس اطلس سقوط کرد!

بعد، درست مثل دفعات پیش آن نورهای درخشان شروع به درخشیدن پشت چشم‌هایم کردند. در میان آن نورهای درخشان، خلبان هواپیمایی را دیدم که در ذهنش فریاد می‌کشید:« کمک! کمک! اونا می‌خوان بیاین توی کابین خلبان!»

به همان سرعتی که تصاویر آمدند، به همان سرعت هم ناپدید شدند و احساس گیجی و مستی برایم باقی ماند. بعد، صدای چک چک ریزش قطرات باران را روی روزنامه‌ای که در دستم بود شنیدم. سرم را پایین گرفتم و به تیتر روزنامه نگاه کردم. انتظار داشتم جوهر سیاه رنگ پخش شده روی کاغذ را ببینم، ولی متوجه شدم قطرات باران نبوده که روی روزنامه ریخته، بلکه اشک‌های خون آلودی از چشم‌های من است.

بیداری خون آشام - پست ۱۳
بیداری خون آشام - پست ۱۱

درباره Saba Imani

ترجمه های کامل شده: شیفت خون آشام، بیداری خون آشام کتابهای در حال ترجمه ها: شکار خون آشام، بیگانه، شرط بندی، فصل شکار وبتون ها و کمیک های در حال ترجمه: وبتون وینتر وودز، وبتون بیدار شو مرد مرده، رمان گرافیکی نوح، کمیک کنستانتین کانال تلگرام من: telegram.me/sabaimanitranslate
bigtheme