آخرین پست

بیداری خون آشام – پست ۲۰ – فصل ۵

فصل پنجم

داشتیم توسط راننده‌ی بی نام و نشان در جاده حرکت می‌کردیم و من تنها می‌توانستم با آیپادم آهنگ گوش کنم و از پنجره به تاریکی نگاه کنم. داشتم خودم را درگیر چه چیزی می‌کردم؟ به کجا برده می‌شدم؟ و چرا بانو هانت در مورد رفتنش به نیویورک به من دروغ گفت؟ بیشتر مردم اگر جایم بودند دلشان می‌خواست از ماشین فرار کنند و به امنیت خانه‌هایشان برگردند، ولی من همچین حسی نداشتم. حس می‌کردم مشتی نامرئی دل و روده‌ام را محکم چنگ زده ولی همین احساس دلهره و تشویش باعث شده بود احساس زنده بودن کنم و همه‌ی حس‌هایم از فکر اینکه چه چیزی پیش رویم است به کار افتاده بودند.

وقتی از پنجره بیرون را نگاه کردم، مسیری که در آن حرکت می‌کردیم را در ذهنم یادداشت کردم. از جاده‌ی A390 ، A39 و A30 رد شدیم و در ساعت ۲۱:۳۴ به جاده‌ی M5 رسیدیم. تا یک ساعت و پانزده دقیقه‌ی بعد که به جاده ی M6 رسیدیم، در جاده‌ی M5 راندیم. بعد از پنج دقیقه از جاده‌ی M6 خارج شدیم و به مدت بیست و نه دقیقه حرکت کردیم تا اینکه اتوبان را پشت سر گذاشتیم و از طریق جاده‌ی A470  به سمت مکانی به نام مرثیر جایدفیل[۱] حرکت کردیم. بیست و یک دقیقه‌ی بعد به برکن[۲] رسیدیم و آنجا بود که راننده وارد چند جاده‌ی بدون نام شد و از دشت‌های برکن بیکن[۳] دور شدیم.

جاده پستی و بلندی و پیچ و خم زیادی داشت و راننده مجبور بود با سرعت کمی بین تخته سنگ‌ها که هر دو طرف جاده را مثل دیوار سنگی کوتاهی محاصره کرده بودند، حرکت کند. بیرون تاریک بود و همه‌ی چیزی که می‌توانستم ببینم سایه‌ی کم رنگی از انعکاس چهره‌ام در شیشه‌ی ماشین بود.

بیشتر و بیشتر در دشت جلو می‌رفتیم. هر لحظه مناظر خشک و لم یزرع با نور ماهی که پشت ابرها پنهان شده بود، روشن‌تر می‌شد. مکانی خشک و بی آب و علف، صخره‌ای و متروکه بود. حس می‌کردم تمدن را پشت سر گذاشته‌ایم، آن مشت نامرئی محکم‌تر به دل و روده‌ام چنگ زد.

دوباره ماشین از جایی بالا رفت و بعد زمین زیر پایمان صاف و هموار شد. می‌توانستم جلوتر ساختمانی را ببینم که تا آسمان شب سر بر افراشته بود. وقتی راننده به سمت آن ساختمان… یا قصر رانندگی می‌کرد صدای سنگریزه‌هایی که زیر چرخ‌های ماشین خرد و له می‌شدند تقریبا کر کننده بود.

حرکت ماشین آهسته‌تر شد، دکمه‌ی داخل ماشین را فشار دادم تا پنجره را پایین بدهم. صدایی بلند شد ولی پنجره باز نشد. دست‌هایم را به شکل فنجانی کنار هم قرار دادم و روی پنجره گذاشتم و به تاریکی بیرون نگاه کردم. می‌خواستم بفهمم چرا ایستاده‌ایم. مثل اینکه به پلی نیمه بسته رسیده بودیم. صدای چرخیدن و جرینگ جرینگ چیزی را شنیدم، مثل صدای کشیده شدن زنجیرهایی سنگین و فلزی روی جسمی سفت و محکم. بعد آن را دیدم، همان پل متحرکی که بانو هانت درموردش گفته بود، مثل بال سیاه رنگ و عظیمی از آسمان به سمت پایین آمد. مقابل ماشین فرود آمد و زمین را لرزاند. به آهستگی از روی پل رد شدیم.

زمانی نگذشت که به آن طرف پل رسیدیم و دوباره آن صدای جیرینگ جیرینگ به گوش رسید. برگشتم تا بالا آمدن پل متحرک و مسدود کردن دسترسی به دنیای بیرون را ببینم. رو به رویم، دروازه‌ی آهنی بزرگی دیدم که روی دیوار سنگی قدیمی‌ای قرار داشت و کنارش هم چیزی شبیه به یک اتاقک نگهبانی کوچک وجود داشت.

از میان سایه‌ها چیزی شبیه به جانوری عجیب بیرون آمد، ولی وقتی به سمت دروازه آمد متوجه شدم که در واقع یک مرد است. در یکی از دست‌هایش فانوس قدیمی و از مد افتاده‌ای قرار داشت. در نور فانوس دیدم که با کمر کج و کوله و از شکل افتاده‌اش از اتاقک نگهبانی بیرون آمد، ولی وقتی نزدیک‌تر شد متوجه شدم قد بلند است. کت بلند تیره‌ای که قدش تا زانوهایش بود پوشیده بود. دروازه را فشار داد و در با ناله‌ای باز شد. در حالی که روی صندلی‌ام نشسته بودم سعی کردم نگاه بهتری به او بیندازم. راننده از میان دروازه رد شد و در همان حال، من از پنجره به نگهبان نگاه کردم.

کلاه لبه دار بزرگ، قدیمی و پاره پوره‌ای پوشیده بود. لبه‌های کلاه را تا روی پیشانی‌اش پایین داده بود. به جلو خم شدم تا از زیر کلاهش صورتش را ببینم و چیزی که دیدم باعث شد نفسم بند بیاید و عقب بپرم. بیشتر صورتش با بانداژ کثیفی پوشانده شده بود. ریش‌هایش از فاصله‌های بین بانداژ بیرون زده بود و فقط یکی از چشم‌ها و دهانش پوشانده نشده بود. وقتی به من نگاه کرد چشمش در حدقه چرخید. ولی چیزی که عجیب و ترسناک بود دهانش بود، لب بالایی‌اش به سمت بالا متمایل بود و وقتی به من خیره نگاه می‌کرد، نمی‌فهمیدم به من لبخند می‌زند یا می‌غرد.

رویم را برگرداندم، وقتی نگهبان زشت و بدقیافه داشت دروازه را می‌بست، صدای جیغ مانندی از دروازه بلند شد. راننده جلو رفت، هر دو طرف ماشین زمین‌های وسیعی قرار داشت که عمارت داخلشان بنا شده بود. برای مدتی که به نظر می‌رسید می‌خواهد تا ابد طول بکشد داخل مسیر سنگفرش پرپیچ و خم حرکت کردیم تا اینکه به ورودی ساختمان رسیدیم.

[۱] Merthyr Jydfil

[۲] Brecon

[۳] Brecon Beacon

برای خواندن ادامه ی این داستان زیبا، به فروشگاه لومینو مراجعه کنید:

بیداری خون آشام – فروشگاه لومینو

بیداری خون آشام - دانلود فایل APK
بیداری خون آشام - پست ۱۹

درباره Saba Imani

ترجمه های کامل شده: شیفت خون آشام، بیداری خون آشام کتابهای در حال ترجمه ها: شکار خون آشام، بیگانه، شرط بندی، فصل شکار وبتون ها و کمیک های در حال ترجمه: وبتون وینتر وودز، وبتون بیدار شو مرد مرده، رمان گرافیکی نوح، کمیک کنستانتین کانال تلگرام من: telegram.me/sabaimanitranslate
bigtheme