آخرین پست

اگنس و مرد قاتل – پست 87

اگنس به سمت لیزا لیویا برگشت که حالا داشت تخته‌ی چوبی که پسره روی زمین انداخته بود رو بر می‌داشت.

لیزا لیویا گفت: «این یکی اسمش هات پینکه.»

اگنس به رودخونه نگاه کرد. هات پینک و سریس با خشمی هماهنگ داشتن از خودشون صدای بوق در می‌آوردن و مکالمه می‌کردن، ما به نظر نمی‌اومد سریس به اندازه‌ی قبل ناراحت باشه. «آدرس فرستنده نداره؟»

لیزا لیویا گفت: «نه، این شبیه کاغذ اطلاعات هست. مثل اون‌هایی که باغ وحش‌ها به مردم میدن.»

«یه باغ وحش؟» اگنش چشم‌هاش رو می‌بنده. «به اون داونر احمق زنگ بزن و بپرس اینها رو از یه باغ وحش دزدیده یا نه؟» اصلا چرا سوال بپرسه؟ البته که اون احمق به یکی گفته بود این فلامینگوها رو از باغ وحش بدزده. اصلا کی فلامینگو میفروشه؟! «به داونر زنگ بزن و بگو می‌دونیم که یه نفر به اسم بوچ رو استخدام کرده تا سریس و هات پینک رو بدزده و اگه همین الان بیاد و اونها رو ببره، ازش شکایت نمیکنیم، ممکنه حتی نکشیمش.»

لیزا لیویا در حالی که گوشیش رو بیرون میاورد گفت: «باشه. بعدش باید حرف بزنیم. برندا  من رو از قایقش انداخت بیرون، اما قبلش چند تا کارتن از چیزهاش رو گذاشته بودم توی ماشین برای همین با خودم آوردمشون. مثلا چیزهای مربوط به کارش توی بنگاه معاملاتی، و البته طراحی‌هاش برای خونه.»

اگنس گفت: «طراحی خونه؟»

«کتابچه‌ای که درباره‌ی همه‌ی کارهایی که میخواست با خونه بکنه درست کرده بود. ولی هیچوقت پولش جور نشد، بعد هم که شوهرش مرد.» لیزا لیویا تخته رو به اگنس داد. «خونه‌ی رویاییش رو توی اون کتاب ترسیم کرده. میدونم که فقط دو روز وقت داریم، ولی فقط لازمه بیرون خونه رو اون شکلی کنیم. پرده‌های کرکره‌ای مشکی می‌خواسته. و لامپ‌های کالسکه‌ای مشکی. با گل‌های ادریس صورتی و یاس سفید. اگه شنبه بیاد و ببینه خونه‌ی رویاییش رو ساختیم و مال خودش نیست خیلی حالش گرفته میشه. بعدش هم رفتم مغازه‌ی بتسی و لباس‌های مادر عروس‌مون رو گرفتم.»

اگنس گفت: «لباس‌های مادر عروس‌مون؟»

«آره، توی اون سه سال اول، تو هم به اندازه‌ی من برای بزرگ کردن ماریا تلاش کردی. تو هم مادرشی. حالا صبر کن تا لباس‌ها رو ببینی. یکی هم برای ایوی گرفتم. بتسی حراج‌شون کرده بود.»

اگنس گفت: «چند تاس مگه؟ لیزا، همه‌شون که شبیه هم نیستن؟»

لیزا لیویا گفت: «نترس خیلی بامزه میشیم.» کیف رو باز کرد و ادامه داد: «و تازه هم سایز چهار داشت هم دوازده!»

اگنس گفت: «چقدر خوش‌شانسیم پس.» و لیزا لیویا گفت: «نه خیلی. همه سایزها رو داشت.»

لباس کوچک‌تر رو از کیف بیرون کشید و جلوی خودش نگه داشت. یه لباس صورتی و جذاب که سر تا پاش با قلب‌های صورتی روشن‌تر پوشونده شده بود. «چی فکر میکنی؟»

اگنس که هنگ کرده بود گفت: «خیلی … به من میخوره.» با این لباس توی عروسی شکل فلامینگو میشد. یه فلامینگوی بدکاره.

لیزا لیویا گفت: «خب دیگه کاری نمیشه کرد. توی عروسی که نمیتونی پیشبند با عکس اگنس کج‌خلق بپوشی.» لباس رو به سمت خودش گرفت تا جلوش رو نگاه کنه، و اگنس پشت لباس رو دید. اصلا پشت نداشت.

اگنس گفت: «فکر نکنم چنین لباسی به بدنم بیاد، لیزا.»

لیزا لیویا گفت: «شوخی میکنی؟ اتفاقا خیلی خوشگل میشی. ایوی کیز که احتمالا به حرفم گوش نمیکنه، ولی تو باید این رو بپوشی. خب، البته سایز دوازده رو.»

«سایز ایوی رو از کجا میدونستی؟»

لیزا لیویا نگاهی از خود راضی به اگنس انداخت. «فکر کردی همه‌ی مغازه‌های کیز سایز ایوی کیز رو نمیدونن؟ و در ضمن، با تخفیف شده بود چهارده دلار و نود و پنج سنت. حتی اگه سایز اشتباهی هم میخریدم مشکلی پیش نمیومد.» دوباره لباس خودش رو برعکس کرد. «کلاه هم میخوایم. و کفش‌های صورتی جذاب.»

اگنس گفت: «اوه، آره. کتاب طراحی خونه رو بده به من و زنگ بزن به ماریا که به داونر زنگ بزنه.»

لیزا لیویا لباس رو توی کیف چپوند و کتاب رو به اگنس داد و شماره‌ی ماریا رو گفت، یه ثانیه صبر کرد، و بعد گفت: «ماریا؟ این داونر بیشعور یه فلامینگوی دیگه فرستاده.»

اگنس کتاب رو گرفت و در حالی که به سمت خونه می‌رفت پیش خودش فکر کرد شاید گارث بتونه باغبونی هم بکنه. بعد که سر و صدای فلامینگوها رو شنید فکر کرد توی حیاطم دو تا فلامینگو و یه لباس مادر عروسی 14.95 دلاری دارم. این نمیتونه خوب باشه. شاید حداقل شین ازش خوشش بیاد. البته اهمیتی نداشت. چون اگنس تصمیم گرفته بود از این به بعد فقط با مردهایی رابطه داشته باشه که قاتل نباشن.

البته کمی پیشرفت هم کرده بود: رابطه‌ش با یه خوک خیانتکار رو به هم زده بود و تصمیم گرفته بود با مرد قاتلی که توی زیرزمین خونه‌ش اسید کار گذاشته هم قطع رابطه کنه.

وقتی دوباره وارد آشپزخونه شد به رت گفت: «کی گفته که من از اشتباهاتم درس نمیگیرم؟» و رفت دوش بگیره.

اگنس و مرد قاتل - پست 86

درباره Mohamad

5 دیدگاه

  1. واقعا ممنون و خسته نباشید
    البته قبلا بد عادتمون کرده بودید هر روز پست میذاشتید،الان انتظارش سخت تره
    ولی خدایی تمام شخصیت های این داستان جذابن، مخصوصا لیزا

    • خواهش میکنم. لطف دارید🌹
      مدتی هست که خیلی دستم بند شده متاسفانه نمیرسم بیشتر از این. با این حال سعی میکنم هفته ای 3 پست رو داشته باشیم.

  2. سلام خسته نباشی ممنون از ترجمه عالیت ولی لطفا یه خورده فاصله بین پست ها رو کم کنید خیلی دلم می خواد بدونم پست بعدی چی می شه ممنونم

  3. سلام خسته نباشید ممنون از ترجمه زیباتون ولی پست بعدی کی هست

  4. سلام خسته نباشید
    ممنون از این ترجمه زیبا
    دلمون تنگ شده و همچنان از شما خبری نیست
    امیدوارم ایام به کام باشه
    سایت خیلی سوت و کوره
    گویا خانوم ایمانی فقط فعالیت دارن و از بقیه دوستان خبری نیست
    ما همچنان منتظریم

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme