آخرین پست

اگنس و مرد قاتل – پست 81

اگنس تازه از آروم کردن سریس با میگو برگشته بود و حالا میخواست با استفاده از خشم باقیمونده‌ش بقیه‌ی کارهاش رو ردیف کنه. میزی گفت: «الو؟»

اگنس خرناس کشید. «اگنس کرندل هستم. اگه میخوای در آینده بتونی توی کیز گل بفروشی نمیتونی گل‌های عروسی کیزها رو کنسل کنی. دیوونه شدی؟»

میزی که صدای عروسک مانندش از همیشه هم تیزتر شده بود گفت: «اوه. اوه، خیلی متاسفم، ولی نمیتونم، چون میکشنم.»

اگنس گفت: «کی؟ و جرات نکن که تلفن رو روم قطع کنی وگرنه خودم میکشمت. و فکر هم نکن که این کار رو نمیکنم، میزی.»

میزی توی تلفن نجوا کرد: «فورتوناتوها.»

«چرا فورتوناتوها باید برای آماده کردن گل‌های عروسی یکی از اعضای خودشون تو رو بکشن؟ به نظر میاد کنسل کردن بیشتر باعث کشته شدنت بشه.»

میزی گفت: «تو نمیشناسیشون

«البته که میشناسم. ظاهرا خیلی بهتر از تو هم میشناسمشون.»

میزی گفت: «از برندا بهتر نمیشناسیشون.»

«میزی، برندا میخواد عروسی رو متوقف کنه. براش مهم نیست که توی این مسیر به تو آسیبی برسه. ولی خود دون داره برای این عروسی به اینجا میاد و قراره توی صحن مراسم با ماریا قدم بزنه. دون فورتوناتو. اگه بیاد اینجا و گلی در کار نباشه، فکر میکنی خوشحال میشه؟» اگنس توی مغزش به دنبال همه‌ی فیلم‌های مافیایی که دیده بود گشت. «مطمئنا می‌پرسه که کی به نوه‌ی برادرش اهانت کرده. و میدونی بقیه چی بهش میگن؟»

میزی که حالا عملا به مرز گریه رسیده بود گفت: «چی؟»

«میزی شاتل

«اوه، خدایا.»

«تا شنبه صبح اون گل‌ها رو برسون اینجا و مجبور نمیشی با ماهی‌ها بخوابی، میزی. حتی نمیفهمه که چقدر معطلمون کردی. ولی اگه این کار رو نکنی، همه چیز رو بهش میگم. بهش میگم کجا زندگی می‌کنی، میزی. بهش میگم که روی صندوق پست جلوی خونه‌ت عکس یه سگه، بهت قول میدم که بهش میگم.»

«اوه، نه، خیلی خب، خیلی خب.» کلماتش تقریبا غیر قابل شنیدن بودن.

اگنس صداش رو محکم کرد و گفت: «ناامیدم نکن، میزی، وگرنه اولین کاری که میکنم اینه که به دون میگم یه گلوله بزنه وسط پیشونی سگ روی صندوق پستت، و گلوله‌ی بعدی هم مال خودته.»

«نه، نه، نه.»

«گل‌ها، میزی، تا شنبه صبح اینجا هستن، مگه نه؟»

«بله، اگنس.»

«ممنون، میزی. از این کارت پشیمون نمیشی. و کیزها هم خیلی خیلی ازت متشکر میشن. اوه، راستی میزی؟ چند تا طرح فلامینگوی صورتی ریز توی گل‌ها بزن، باشه؟ خیلی ریز

اگنس در حالی که سعی می‌کرد به خاطر ترسوندن گل‌فروش مهربون کیز احساس ناراحتی کنه تلفن رو قطع کرد، اما در حقیقت این خود میزی بود که هرگز نباید کنسل می‌کرد، هر گل‌فروش خوبی این رو میدونه. اگنس دنبال لیست کارهای روزانه‌ش گشت تا اسم میزی شاتل رو از توش خط بزنه و بره دنبال بقیه‌ی کارهاش، اما قبل از این کار صدای نزدیک شدن دو ماشین از روی پل رو شنید و همزمان تلفن هم شروع به زنگ خوردن کرد. اگنس صبر کرد تا لرزش پل قطع بشه و مطمئن بشه که فرو نریخته، و بعد تلفن رو برداشت.

گفت: «اگنس کرندل هستم، پل جلو خونه‌م هم خراب نمیشه.»

مردی که پشت تلفن بود با نگرانی گفت: «ببخشید؟»

اگنس گفت: «شوخی کردم. هر هر هر. کارتون رو بگید.»

«وزلی هجز هستم، عکاس عروسی برای این آخر هفته.» صداش اونقدر خشک بود که وقتی گفت اخر هفته شکست.

اگنس با صدایی ثابت گفت: «جرات نکن که کنسل کنی، وزلی.»

وزلی گفت: «نمیخوام این کار رو بکنم. ولی نمیرسم بیام.»

اگنس که صداش بالا می‌رفت: «حرف‌هات با هم تناقض دارن.»

وزلی سریع گفت: «دستیارم رو می‌فرستم. کار اون هم به اندازه‌ی من خوبه. بعضیا میگن حتی بهتره. البته همه‌شون مرد هستن. میدونی آخه خیلی دختر جذابیه. راستش رو بخوای کار من بهتره، ولی … » وزلی که حالا داشت غیبت می‌کرد صداش راحت‌تر شده بود.

«وزلی، اگه میخوای کاری کنی که نسبت به دستیارت حس بهتری داشته باشم ــ »

وزلی که دوباره نگران شده بود گفت: «نه، کارش واقعا خوبه. منظورم اینه که، تازه کاره، ولی کارهای قبلیش رو دیدم. هر عکاس به درد نخوری رو که نمیفرستم. باید غرور کاریم رو حفظ کنم. حتی اگه یه تفنگ بذارن روی سرم، از عزت شغلم حفاظت می‌کنم. به خاطر کنسل کردن احساس بدی ندارم، کریستی فردا صبح میاد تا باهات صحبت کنه و محل رو هم بررسی کنه.»

اگنس گفت: «ممنون، ولی ــ » اما وزلی دیگه تلفن رو قطع کرده بود.

تیلور از پشت سرش گفت: «عکاس هم کنسل کرد؟» و وقتی اگنس به سمتش برگشت دید که جلوی درگاه آشپزخونه وایساده و جوری لبخند میزنه که انگار به جای نصف خونه، صاحب کل اون هست. کت و شلوار پوشیده بود و شال گردنی هم دور گردنش پیچیده بود. قیافه‌ش خیلی مسخره شده بود، اما احتمالا اگنس نباید ازش انتقاد می‌کرد، چون برای مخفی کردن جای چنگال گوشت روی گردنش این شال گردن رو پوشیده بود.

اگنس گفت: «شبیه اسکل‌ها شدی.» مردک احمق به اگنس دروغ گفته بود و بعد همینجا تنها رهاش کرده بود. تازه براش میگو هم نگرفته بود.

 

اگنس و مرد قاتل - پست 82
اگنس و مرد قاتل - پست 80

درباره Mohamad

3 دیدگاه

  1. ممنون از ترجمه های عالیتون
    و خدا قوت

  2. سلام
    ممنونم از ترجمه های خوبتون. می خواستم بدونم چقد تا پایان داستان مونده؟؟

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme