آخرین پست

اگنس و مرد قاتل – پست 78

وقتی لیزا لیویا همراه برندای لرزان از پل عبور کرد، اگنس به سمت رودخونه رفت تا ببینه برای آروم کردن یه پرنده‌ی صورتی پنج فوتی دیوونه با یه مکانیزم بوق درونی چکار میتونه بکنه. وقتی به اونجا رسید، سریس به چشم‌هاش خیره شد و بلندتر از قبل بوق زد، بالهاش رو به هم کوبید و با اینکه نمیتونست جایی بره توی آب رودخونه اینور و اونور رفت و آب‌ها رو به همه سمت پاشید. کم کم اگنس دلش به حالش می‌سوخت.

اگنس گفت: «متاسفم. هر مشکلی که داری، واقعا متاسفم، و قول میدم که خیلی سریع برگردونمت به خونه‌ت، و اگه باعث خوشحالیت میشه میتونم داونر رو هم روی ذغال داغ کباب کنم، ولی لطفا دیگه بوق نزن ــ »

گارث از پشت سرش گفت: «احساس تنهایی میکنه.» و اگنس چرخید و گارث رو دید که پشت سرش وایساده بود، اما حالا اخم صورتش رو پوشونده، و چند تا کاغذ رو محکم چنگ زده بود. «همونطوری که گفتین توی اینترنت دنبالش گشتم.»

اگنس با گیجی گفت: «چی؟» به نظر نمیومد گارث و اینترنت بتونن با همدیگه توی یه دنیا حضور داشته باشن.

گارث با اوقات تلخی گفت: «توی مدرسه بهمون یاد دادن. استفاده از کامپیوتر. دوره‌ی ابتدایی و راهنمایی رو تموم کردم.»

اگنس که برای شگفت‌زده شدن احساس شرم می‌کرد گفت: «البته.» بد بودن گرامر یه نفر به معنای بی‌سوادیش نبود. «اممم، مبارکه.»

گارث سرش رو تکون داد. «سال دیگه هم میخواستم برم، اما بابابزرگ میگه فایده‌ای نداره.»

اگنس گفت: «هی، خیلی هم استفاده داره. سال دیگه هم میری.»

گارث نگاهش رو برگردوند و گفت: «میتونی در موردش با بابابزرگ حرف بزنی. خیلی خوب میشه. مثل توی فیلم‌ها.»

«اممم،» اگنس حالا داشت به این فکر می‌کرد که گارث به کدوم فیلم اشاره می‌کرد. احتمالا یه فیلمی که زن مهربون داخل فیلم آخرش کشته میشه. «آره. حالا بعدا در این مورد صحبت می‌کنیم. اول فلامینگوها رو بگو.»

گارث به سراغ برگه‌هاش برگشت. «رفتم توی گوگل فلامینگوها رو سرچ کردم و فهمیدم که هیچوقت تنها نیستن، همیشه توی دسته‌های بزرگ هستن، خیلی بزرگ. این که این یکی تنها هست اصلا درست نیست.»

با احساس همدردی به سریس خیره شد، و وقتی اگنس هم به سریس و حس وحشت درون چشم‌هاش نگاه کرد، قلبش به درد اومد.

اگنس در حالی که حس می‌کرد گلوش با بغض بسته میشه گفت: «داونر احمق عوضی.» و تلفنش رو بیرون آورد و شماره‌ی ماریا رو گرفت و دوباره به سریس گوش کرد، که حالا دیگه بلند سر و صدا نمی‌کرد و فقط ناله‌های آروم از گلوش بیرون میومد. «تنها، تنها، تنها، خیلی تنهام، تنها، تنها … »

اگنس گفت: «اوه، خدایا.» و به یاد شب‌های زیادی افتاد که توی اتاق مستخدم می‌خوابید و منتظر بود تا تیلور عوضی به این عمارت بیاد تا بتونن با همدیگه به اتاق آبی کمرنگ زیر شیروانی برن، چون رفتن توی اون اتاق به این معنی بود که زندگی جدیدشون رو با هم شروع میکنن، و اگه اگنس صبر نمی‌کرد و خودش به تنهایی به اونجا می‌رفت به این معنی بود که تا ابد تنها می‌مونه و ــ

تنها، تنها، تنها، تنها …

و قبل از اون هم شب‌های زیادی بعد از به هم خوردن نامزدیش بود که به این فکر می‌کرد که مگه چه مشکلی داره که مردها همیشه بهش دروغ می‌گفتن و تنهاش می‌گذاشتن، و قبل از اون هم روزهای تنهایی بعد از اینکه لیزا لیویا به خاطر کار ماریا رو برداشته بود و با خودش به غرب کشور برده بود، و قبل از اون هم اون تعطیلات منزجرکننده‌ای بودن که قبل از سر رسیدن لیزا لیویا به تنهایی توی مدرسه‌ی شبانه‌روزی زندگی می‌کرد، و در برابر هر کسی که سعی می‌کرد اذیتش کنه وحشی و عصبانی بود، اما بعد لیزا لیویا پیداش شده بود و همه‌ی تابستون‌ها و تعطیلات اون رو به عمارت دو رودخانه و پیش برندا آورده بود، به همین خاطر برای مدتی اگنس به اندازه‌ی قبل تنها نبود.

ماریا تلفن رو جواب داد. «الو؟»

اگنس که روی مرز گریه کردن بود گفت: «به اون داونر بیشعور بگو این پرنده‌ی بیچاره رو بفرسته همونجایی که باید باشه. این‌ها نباید هیچوقت تنها باشن. قلبش داره میشکنه. نباید اینجا باشه

ماریا گفت: «اوه، نه. میکشمش. همین الان به پالمر میگم.»

اگنس گفت: «ممنون.» و تلفن رو قطع کرد.

گارث با صدایی بلندتر از صدای ناله‌ی سریس گفت: «به جیمبو زنگ زدم تا برامون میگو بیاره. دیگه هر لحظه باید برسه به اسکله. شاید یه کم غذا از ناراحتیش کم کنه.»

اگنس بر اساس تجربه‌ش گفت: «حتی سه کیلو از بهترین بستنی کارامل گردویی داو هم نمیتونه حالش رو بهتر کنه.» و به سریس خیره شد که با ناراحتی نگاه اگنس رو پاسخ می‌داد.

تنها، تنها، تنها …

عوضی‌های دروغگو.

اگنس و مرد قاتل - پست 79
اگنس و مرد قاتل - پست 77

درباره Mohamad

6 دیدگاه

  1. ممنون از ترجمه های عالیتون
    خدا قوت

  2. ممنون از ترجمه ی زیباتون

  3. داونر کیه؟ یادم نمیاد…

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme