آخرین پست

اگنس و مرد قاتل – پست 74

ایوی خسته و ناراحت به نظر میومد. «اومدم معذرت خواهی کنم. دیشب پالمر به خاطر اینکه دخالت و گستاخی کردم سرزنشم کرد، و راست هم می‌گفت. اگه ماریا میخواد توی عروسیش همه چیز فلامینگویی باشه، باید همون چیزی که می‌خواد گیرش بیاد.» دستش رو دراز کرد و زیپ کیف لباس رو باز کرد.

ماریا با قیافه‌ای شگفت‌زده گفت: «خب، راستش ــ »

اگنس قدمی به جلو گذاشت و گفت: «فکر کنم بتونیم در این مورد صحبت کنیم، مطمئنا میشه هر کسی یه قسمتی از خواسته‌هاش رو نادیده بگیره و ــ »

لیزا لیویا گفت: «من هم نباید دهن گنده‌م رو باز می‌کردم.»

ایوی انگار که هیچ کدوم از این سه نفر حرفی نزده باشن در حالی که کلی پارچه‌ی صورتی از کیف بیرون می‌کشید به حرف خودش ادامه داد: «بنابراین دیشب رفتم پیش طراح لباسم و روی این لباس کار کردیم. ماریا، میتونی لطفا لباس برندا رو بپوشی ببینیم چجوریه؟»

ماریا نفس عمیقی کشید و لباس که خیلی سبک‌تر از قبل به نظر می‌رسید رو گرفت و به سمت داخل خونه رفت. لیزا لیویا شروع کرد: «جدی ایوی اگه ــ »

ایوی به سمت اون چرخید. «از طرز رفتار دیروزت باهام خوشم نیومد، لیزا لیویا، اما اگه کسی همونجوری که با ماریا صحبت کردم به پسر خودم صحبت کرده بود من هم خوشم نمیومد. متاسفم، واقعا معذرت میخوام.»

لیزا لیویا گفت: «اوه، لازم نیست. من معذرت میخوام. واقعا لزومی به گفتن اون حرف‌ها نبود.»

اگنس گفت: «داشتیم صحبت میکردیم، و هر دومون مطمئنیم که ماریا با یه عروسی معمولی مشکلی نداره. فکر میکنیم تو درست می‌گفتی که اصرار داشتی همه چیز کلاسیک باشه. شاید اگه فلامینگوهای کوچیکی کنار بشقاب‌ها بذاریم، یا اینکه روی کیک ــ »

ایوی گفت: «نه، نه. عروسی یه دختر باید همونجوری باشه که خودش می‌خواد. من اشتباه کردم. و خوشحالم که دیشب رو به درست کردن این اشتباه صرف کردم. طراح لباسم یه نابغه‌ست. حالا خودتون می‌بینین.»

لیزا لیویا گفت: «اوه.»

اگنس به لیزا لیویا نگاه کرد و می‌دونست که هر دوشون داشتن به یه چیز فکر می‌کردن: چطوری میشه به زنی که کل شب رو بیدار مونده و کلی پول خرج کرده گفت که قضیه‌ی فلامینگو کلا یه شوخی از طرف عروس آینده‌ش بوده تا بهش یاد بده توی کارهاش دخالت نکنه؟

اگنس و لیزا لیویا روشون رو برگردوندن و دهنشون رو بستن.

بعد از اینکه در مورد آب و هوا حرف زدن ایوی به اگنس گفت: «خب، با میزی شاتل صحبت کردی؟»

لیزا لیویا گفت: «میزی شاتل دیگه کیه؟»

اگنس گفت: «گلفروش. هنوز نه، هر چی زنگ میزنم میره روی پیغامگیر. نگران نباش. گل‌ها هم ردیف میشن، که حالا فکر میکنم بهتره سفید باشن و فقط یه کوچولو صورتی داشته باشن ــ »

در خون محکم باز شد، و ماریا توی لباس برندا بیرون اومد، البته لباس برندا انگار که یه بار نابود و دوباره از اول دوخته شده باشه، دامن حلقه‌ای و حریر رویی‌ش و همچنین آستین‌های پف‌کرده‌ش جدا شده بودن. حالا همه چیز صورتی بود، اما صورتی کم‌رنگ. احتمالا ایوی مدت زیادی اون رو شسته بود تا رنگش از بین بره، و بعد هم اطراف لباس رو با دوخت ظریفی پوشونده بودن، دامنش هنوز هم بلند بود اما دیگه زیرش حلقه نداشت و به جاش ژپون گذاشته بودن. ماریا خیلی دوست داشتنی شده بود. صورتی، اما دوست داشتنی.

اگنس در حالی که به لباس نگاه و به این فکر می‌کرد که چقدر زمان صرف حذف پارچه‌های به درد نخور شده، گفت: «فکر کنم واقعا هم کل شب رو صرفش کردی.»

ایوی گفت: «میخواستم معذرت خواهی کنم. چون دوست نداشتم ماریا فکر کنه که من … که من نمیخوام حس کنه … » به ماریا نگاه کرد. «خیلی متاسفم. نمیدونم چم شده بود. بعد از اینکه دیروز با برندا نهار خوردم و حرف زدیم، من ــ »

اگنس خرخر کرد. «برندا،» و به این فکر کرد که سر نهار برندا چجور افکار زهرآگینی رو وارد سر ایوی کرده.

ماریا نفس عمیقی کشید. «ممنونم، ایوی. این لباس خیلی خوشگلیه. وقتی باهاش وارد سالن میشم به تو فکر میکنم.»

اگنس وقتی صدای وارد شدن کسی به آشپزخونه‌ش رو شنید فکر کرد اوه لعنتی و گفت: «میدونین چی باعث میشه این لباس حتی از الان هم قشنگ‌تر بشه؟ یه پارچه‌ی پشتی کاملا سفید که روی زمین کشیده بشه با طرح‌های صورتی خیلی ریز که ــ »

ماریا مشتاقانه به سمت اگنس چرخید، اما بعد در پشتی آشپزخونه دوباره باز شد و برندا به روی ایوان قدم گذاشت. به قیافه‌ش میومد که خیلی نخوابیده باشه. «خب، من هم رسیدم ایوی. چه اتفاق مهمی افتاده که گفتی بیام؟» و بعد اگنس رو دید و لبخندی شبیه به شکارچی‌ها زد و گفت: «اگنس، عزیزم، در جلویی خونه دوباره باز بود، و میدونی که این برای ساعت من بد هست، به همین خاطر بستمش. و یه وانت بزرگ هم داره از روی پل عبور می‌کنه. مشکلی پیش نمیاد؟»

اگنس گفت: «خب دیگه وقتشه که اون ساعت گنده رو از خونه‌ی من ببری بیرون.» و به چهره‌ی برندا که کم کم تغییر می‌کرد نگاه کرد. بعد فکر کرد یه وانت؟ پل که نمی‌تونه وزن یه وانت رو تحمل کنه! به همین خاطر به سمت در رفت، اما برندا که به لباس ماریا خیره شده بود راهش رو بست.

برندا به ماریا گفت: «این رو از کجا آوردی؟»

ماریا لبخند شجاعانه‌ای زد و گفت: «لباس خودته مامان‌بزرگ. میخوام توی عروسی بپوشمش.»

برندا که صورتش کم کم تیره میشد گفت: «لباس من؟ پس حریر ایتالیاییم کو؟ آستین‌های پف‌دارم کو؟ حلقه‌ی دامنم کو!؟»

همونجایی هستن که شعورت رو جا گذاشتی، پیرزن گستاخ. اگنس گفت: «دیگه مدرنیزه شده، برندا. وقتی چیزی رو به کسی دیگه میدی باید انتظار این رو هم داشته باشی که توش تغییر داده بشه. قرار نیست چیزی بهت پس داده بشه

برندا به اگنس خیره شد. «میتونم توقع داشته باشم که لباس عروسی لعنتیم همون لباس عروسی خودم باقی بمونه.»

لیزا لیویا گفت: «مامان، خیلی هم قشنگ شده. ایوی و طراح لباسش کل شب رو روش کار کردن. واقعا ازشون متشکریم. همه‌مون

برندا نگاهش رو به سمت لیزا چرخوند. «خب، من که متشکر نیسـ »

صدای بوق بلند و گوشخراشی همه‌جا رو گرفت، انگار که دارن دل و روده‌ی یه اردک خیلی بزرگ رو بیرون می‌کشن، و بعد اگنس گفت: «این چی بود دیگه؟» و برندا رو از سر راهش کنار زد تا ببینه قضیه چیه.

اگنس و مرد قاتل - پست 75
اگنس و مرد قاتل - پست 73

درباره Mohamad

2 دیدگاه

  1. خخخخخخ چه بلایی سر اون لباس اواردن چی بوده چی شده😂😂😂
    مرسی از ترجمه ی زیباتون😘💖💕💕💖

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme