آخرین پست

اگنس و مرد قاتل – پست 27

ایوی با حالت خاصی از سرما در کلامش گفت: «آره.» صورتش خالی از احساسات باقی موند، بنابراین نمیشد فهمید سرمای کلامش به این خاطره که برندا با یکی از کیزها بیش از حد خودمونی صحبت کرده یا اینکه چون ماریا انقدر جرات داشت که بخواد با چنین خانواده‌ای وصلت کنه. هیچکس نمیتونست مستقیما به خود ماریا ایراد بگیره، اما گویا این قضیه تازه داشت بای ایوی جا می‌افتاد که ممکنه روزی مادرخوانده‌ی بچه‌ای بشه که با فرانکی “دو دستی” فورتوناتو رابطه‌ی خونی داره. خود فرانکی حالا دیگه مرده بود، و محل جسدش هم مشخص نبود، اما احتمالا توی یه منطقه‌ی ساختمون‌سازی، زیر چند تن بتن مخفیش کرده بودن.

از سمت دیگه، ایوی میتونست مطمئن باشه که نوه‌ش هرگز به اندازه‌ی پسرش توی زمین بازی توسط بچه‌های دیگه اذیت نمیشه و کسی کتکش نمیزنه. برندا گفت: «اگنس، اون سگ پیر بامزه‌ای که داری کجاست؟

«رت؟ رفته توی شهر تا ــ »

پل جلوی خونه لرزید، و ماسه‌های زیرش له شدن، و وقتی اگنس به سمت اون نگاه کرد یه خودروی شخصی تیره رو دید که نزدیک شد و بعد کارآگاه هاموند از اون خارج شد.

عالیه. گفت: «الان بر می‌گردم.» و از محوطه‌ی پشت خونه عبور کرد تا به هاموند بگه که هر کاری بخواد میتونه توی زیرزمین بکنه اما اضافه نکرد که باید از آلاچیق دور بمونی و هیچ حرفی از حمله و مرگ و ماهیتابه جلوی ایوی و برندا به میون نیاد.

به سمت آلاچیق برگشت، و دید که برندا و ایوی دور از همدیگه نشستن، انگار که در مورد چیزی با هم بحث کرده باشن.

برندا به پشت سر اگنس نگاه کرد و گفت: «اون رابی هاموند نیست؟ اینجا چکار میکنه؟»

اگنس گفت: «باید چند تا چیز رو بررسی کنه. من برم کیک‌ها رو بیارم ــ »

برندا در حالی که لبخند مهربونی می‌زد و عقب می‌نشست گفت: «اون اولین دوست ماریا بود.» به سمت ایوی چرخید. «خیلی به هم نزدیک بودن.»

وقتی چشم‌های ایوی باریک شدن اگنس فکر کرد برندا داری چیکار میکنی؟! ، اما قبل از این‌که بتونه چیزی بگه، یه خودروی موستانگ صورتی از روی پل رد شد. اگنس که از کاری که با این ماشین کلاسیک کرده بودن جا خورده بود گفت: «یا خود خدا، این دیگه چه کاریه؟»

ایوی آه کشید. «افرادی که توی فلامینگو کار میکنن از طراحی زمین گلف بدست پالمر خیلی خوششون اومد، برای همین این ماشین رو فرستادن.»

اگنس که هنوز به اون خیره شده بود گفت: «ولی صورتیه

ایوی گفت: «صورتی فلامینگویی. پالمر ماشین رو به ماریا داد.»

اگنس بدون اینکه فکر کنه گفت: «برای اینکه احمق نیست.»

برندا گفت: «خب، به نظرت بامزه نیست؟» و نگاهی با اگنس رد و بدل کرد که انگار باهاش موافق بود و ماشین رو بامزه نمیدونست. قیافه‌ی ایوی گرفته‌تر شد.

اگنس گفت: «بهتره من برم داخل کیک‌ها رو بیارم.»

اگنس و مرد قاتل - پست 28
اگنس و مرد قاتل - پست 26

درباره Mohamad

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme