آخرین پست

اگنس و مرد قاتل – پست 26

اگنس صدای بسته شدن درهای ماشین رو شنید و در حالی که دامن لباس قرمزش رو صاف می‌کرد تا شبیه یه بانو یا حداقل شبیه برندا به نظر برسه خیلی سریع دعایی کوتاه خوند، عینکش رو روی بینیش بالا داد، و سینی لیموناد و چایی شیرین رو برداشت.

بعد سینی رو از راهرو عبور داد و از بین درهای دوتایی بزرگ و قوسی شکل جلوی خونه رد شد. درها رو از قبل باز کرده بود تا کمی هوا جابجا بشه چون داخل خونه از جهنم هم گرم‌تر شده بود. از ستون‌های ایوان گذشت و از پله‌های عریض جلوی خونه پایین رفت. به خاطر سینی که دستش بود و کفش پاشنه‌بلندش، واقعا دلش نمی‌خواست این کار رو بکنه. توی محوطه‌ی جلویی خونه با دو نفر از تازه‌واردها روبرو شد: برندا، که مثل همیشه توی لباس با دامن بلندش خیلی زیبا به نظر می‌رسید، و ایوی، که توی لباس‌های شَنِل بژ و سفید و با اون مروارید‌هاش خسته کننده به نظر می‌رسید، و فقط کم مونده فریاد بزنه من خیلی خوش‌سلیقه‌ام و تو نیستی.

ایوی در حالی که به سمتش میومد گفت: «اگنس، خیلی زیبا به نظر میرسی.»

اگنس گفت: «ایوی، دارم مثل یه اسب عرق می‌کنم. نظرتون چیه توی آلاچیق بنشینیم؟»

ایوی گفت: «البته.» و بدون اینکه یک قدم اشتباه برداره خونه رو دور زد تا به سمت آلاچیق بره.

برندا که تازه دیده بود در جلویی بازه، سرعتش رو کم کرد و گفت: «اوه، اگنس، عزیزم. نباید اون در رو باز بذاری، برای ساعت پدربزرگم بده.»

اگنس فکر کرد تو خودت نباید ساعت پدربزرگت رو توی خونه‌ی من بذاری، برای سالنم بده. بعد سریعا احساس پشیمونی کرد، چون برندا توی خرید خونه خیلی باهوش راه اومده بود، و حتی قسط سه ماه اول رو در ازای برگزار کردن مراسم نادیده گرفته بود. به همین خاطر فقط گفت: «خب، هر موقع آماده بودی که اون رو ببری، منم کمکت میکنم.» و اونها رو به سمت کنار ساختمون هدایت کرد.

برندا در حالی که با کفش‌های پاشنه سه اینچیش روی مسیر سنگی راه می‌رفت گفت: «آلاچیق خیلی قشنگ شده.» و اگنس به خاطر اینکه واقعا قشنگ شده بود و همچنین چون برندا خوشحال شده بود، لبخند زد. بعد برندا اضافه کرد: «اون رنگ تازه واقعا برق می‌زنه، اگنس.» و گذاشت چشم‌هاش به سمت خونه‌ی بدون رنگ کشیده بشه.

اگنس که احساس گنار می‌کرد گفت: «دویل امروز رنگ اولیه رو به خونه می‌زنه. تا شنبه، خونه حسابی خوشگل میشه.»

ایوی با مهربونی گفت: «واقعا دوست ندارم ببینم اینقدر به زحمت بیفتی. مخصوصا که باشگاه محلی ــ »

اگنس با سرخوشی گفت: «زحمتی نیست. حالا صبر کنید تا سقف آلاچیق رو ببینید. برای مراسم خیلی قشنگ میشه. اون بالا ماریا و پالمر خیلی بامزه میشن.» الان گفتم بامزه؟ اگنس سرش رو تکون داد و اونها رو از حیاط عبور داد و بعد از پله‌ها بالا رفتن تا پشت میز بنشینن. «خیلی خب. واقعا قشنگ نیست؟»

ایوی با صدایی که واقعا شگفت‌زده به نظر میومد گفت: «میدونی، واقعا هست.» و بعد به پایه‌هایی که دویل رنگ آبی بهشون زده بود و اگنس هم ستاره‌های طلایی بهش اضافه کرده بود نگاه کرد.

برندا به سقف نگاه کرد و گفت: «اوه، اگنس، واقعا خیلی از رنگ‌های روشن خوشت میاد.»

اگنس نا باحت نامطمئن لبخند زد و دوباره به ستاره‌ها نگاه کرد. خودش فکر کرده بود که خیلی قشنگ هستن، مثل تصویری که از یه کتاب قدیمی کپی شده باشه. ولی شاید بهتر بود اول از برندا سوال کرده بود …

ایوی محکم گفت: «خب، من که فکر میکنم خیلی خوشگل هستن. نئوکلاسیکن.»

اگنس با تعجب رو به اون پلکی زد.

برندا که به ایوی لبخند میزد گفت: «البته. نئوکلاسیک. ماریا داره با پالمر میاد. وقتی با هم هستن خیلی زیبا به نظر میرسن، اینطور فکر نمیکنی؟»

اگنس و مرد قاتل - پست 27
اگنس و مرد قاتل - پست 25

درباره Mohamad

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme